تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Stranger-episode 2
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Stranger-episode 2

پنجشنبه 18 خرداد 1391 18:12

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Stranger ،
درووووووووووووود

لطفا به هیچ وجه تعجب نکنین!زود قسمت بعد رو گذاشتم چون مامااانی خانومم عجله داشت بذارمش!

ای خدا که این جا چقدر یونگ سنگ مظلوم واقع شده!
راستی!نظرتون درمورد پووووستر چیه؟!من خودم به شخصه از بقیه ی پووووستر هام بیشتر دوسش دارم

هی جین=پرپر یونگی(مامانم)
هه ران=شیشه اووووووونی



برین ادامه ی مطلب دااااستان رو بخونین!!!


        

کلاس تموم شده بود که از جاش بلند شد و رفت سمت هی جین...تا خواست بره جلوتر و چیزی بگه نتونست...یه جور احساس خجالت بهش دست داده بود...هی جین برگشت تا از کلاس بره بیرون که دید یونگ سنگ پشتش وایستاده و داره بهش نگاه می کنه...

هی جین-چیزی شده...؟

دستپاچه شد:نه...هیچی...فقط...

سرش رو انداخت پایین...به جلوی پاش زل زد...بعد گفت شاید اگه این جوری پیشنهاد بیرون رفتن رو مطرح کنه هی جین یه جوری بشه و قبول نکنه...سرش رو بلند کرد و خواست یه چیزی بگه که صدای هه ران اومد...

هه ران-یونگ سنگ...نمیای بیرون؟

برگشت و به سمت در نگاه کرد که دید هه ران اون جا ایستاده و داره بهش نگاه می کنه...

هی جین-فکر کنم بهتره حرفتون رو بذارین واسه یه وقت بهتر...مث اینکه اون خانوم با شما کار دارن...

دوباره صدای هه ران گوش یونگ سنگ رو اذیت کرد:نمیای؟!

رفت اون ور تر...از عصبانیت نفس عمیقی کشید و بی توجه به هه ران از کنارش رد شد و رفت سمت محوطه ی دانشگاه...

صدای بلندش دانشکده رو پر کرد:یونگ سنگ...هئو یونگ سنگ...

چند تا از دانشجو ها به هه ان و یونگ سنگ نگاه می کردند...یونگ سنگ قدم هاش رو تند تر و بلند تر کرد...هه ران دوی و بالاخره بهش رسید.دستش رو دور بازوی یونگ سنگ حلقه کرد...

هه ران-بهتر نیس اول بریم دو تا لیوان قهوه بگیریم؟!

سعی کرد بازوش رو از دست هه ران بیرون بکشه...ولی موفق نشد...

یونگ سنگ-نه...میشه ولم کنی؟!می خوام برم پیش دوست هام...

هه ران-چقدر بداخلاقی تو!یه خرده اخلاقت رو عوض کن!اییییش!

و رفت اون طرف تر...یونگ سنگ هم بدون معطلی ازش دور شد و رفت یه سمت دیگه....

یونگ سنگ-این دختر عجب آدمی ئه...

++++++++++++++++++++++++++

یه هفته می گذشت ولی هنوز یونگ سنگ نتونسته بود هی جین رو دعوت کنه بیرون...تصمیم گرفت این دفعه هر جور شده این کار رو بکنه...رفت سمتش...

یونگ سنگ-هی جین...باهات کار دارم...

هی جین لبخند زد:بگو...

یونگ سنگ-می خواستم بپرسم...یعنی...واسه امشب وقت داری؟!

هی جین-امشب...؟!

یونگ سنگ سرش رو به علامت تایید تکون داد...

هی جین-واسه چی؟!

یونگ سنگ-می خواستم دعوتت کنم با هم شام بخویم...

هی جین-باشه...

از ذوق داشت بال در می آورد ولی واسه حفظ ظاهر فقط یه لبخند زد:مرسی...پس...می بینمت...

هی جین هم لبخند زد:باشه...فعلا...

یونگ سنگ از کلاس اومد بیرون که هه ران رو جلوش دید...

هه ران-چرا با اون دختره امشب بیرون قرار گذاشتی؟!

یونگ سنگ-تو این جا ایستادی حرف های ما رو گوش میدی؟!

هه ران-آره...جواب من رو بده...

یونگ سنگ-چون دوست دارم.تو چی کار داری؟

هه ران-من هم می خوام بیام...

یونگ سنگ-من دعوتت نکردم...

هه ران-ولی من دوست ندارم با اون دختره تنها بری بیرون...

یونگ سنگ عصبانی شده بود:به تو چه آخه؟!

هه ران ناراحت شد...اشک توی چشم هاش جمع شد و رفت یه طرف دیگه...

یونگ سنگ بی توجه بهش راه افتاد سمت ماشینش...یه خرده منتظر هه ران موند تا هه ران هم اومد و سوار شد...با یونگ سنگ حرفی نمی زد...روش رو کرده بود سمت پنجرهو به یونگ سنگ حتی نگاه هم نمی کرد...یونگ سنگ هم از این وضع بدش نیومده بود...رسیدند خونه...

ماشین رو پارک کرد و وارد شد...

یونگ سنگ-سلام...

خانم هئو-سلام پسرم...سلام هه ران...

هه ران-سلام خانوم...

خانم هئو نذاشت هه ران به حرفش ادامه بده:چند بار گفتم من رو رسمی صدا نکن...؟!

هه ران لبخند زد:ببخشید خاله...

نزدیک های غروب بود که یونگ سنگ شروع کرد به آماده شدن واسه قرارش...یه بلوز سفید و شلوار لی روشن...بعد ادکلن زد...داشت یه دور خودش رو توی آینه برانداز می کرد که صدای در زدن اومد...و بعد هه ران وارد شد...

یونگ سنگ-چیزی شده؟

در رو بست و جلوتر رفت:داری واسه قرارت حاضر میشی؟

یونگ سنگ-آره...

هه ران-نمیشه نری؟

یونگ سنگ-چرا تو این قدر اصرار داری من نرم سر قرار؟

هه ران یه خرده بهش نزدیک تر شد:چون دوستت دارم...

یونگ سنگ همون طور که به مسخره به حرف هه ران می خندید روی تخت نشست و همون طور که با خنده نگاهش می کرد گفت:بس کن هه ران...

هه ران-چی رو؟!

یونگ سنگ-این چرت و پرت ها رو!

هه ران بهش نزدیک تر شد...دقیقا جلوش ایستاده بود...تی شرتش رو در آورد...

                        
حسابی بمونین توی خماری !!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 خرداد 1391 18:48



نمایش نظرات 1 تا 30