تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Stranger-episode 1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Stranger-episode 1

چهارشنبه 17 خرداد 1391 22:20

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Stranger ،
دروووووووووود بر تموم دوستا و اوونی های گلم

دلم واستون یه کوچولو شده بود ها!نمی دونین که!!!به مناسبت تولد هیوووون بنده هم برگشتم

همون طور که از قبل هم گفته بودم داااستان"Our Dream" رو تابستون فصل دو به بعدش رو میذارم...
ولی این داااستان که امشب قراره بذارم یه داااستان دیگه س.این رو هم قرار نبود قبل تااابستون واستون آپپپ کنم ولی بخاااطر مامانی گلم دیگه


حالا دیگه نوبت داااستانه!!!


و یه یاد آوری اینکه نقش هی جین=پرپر یونگی(مامانم)



برین ادامه ی مطلب...

                       

                    

پرستار اول-میگن از موقعی که اون اتفاق واسه خونواده ش افتاده تا حالا یه کلمه هم چیزی نگفته!

پرستار دوم-یعنی چند وقت؟!

پرستار اول-حدود دو سال میشه...

چشم هاش گرد شد:دو...دو سال؟!

پرستار اول-آره...احتمالا دیگه یادش رفته چه جوری حرف می زنن...

پرستار دوم-پس فقط بخاطر همین آوردنش آسایشگاه روانی؟!

پرستار اول-آره...

پرستار دوم-این که بی رحمیه...اون که غیر از این مشکل مشکل دیگه ای نداه...تازه!

با یه ذوق خاصی ادامه داد:تازه...خیلی هم خوش تیپه...

پرستار اول-خوش تیپ بودن دلیل سالم بودن نیست...در ضمن کسی که حدود دو سال حرف نزده خیلی هم مشکل داره!

پرستار دوم-تو از کجا می دونی؟!شاید توی تنهایی ش با خودش حرف بزنه!

پرستار اول-بس کن بیا این غذاش رو واسش ببر...در ضمن یادت نره اون توی بیمارستارن روانی ئه...یعنی چی...؟!

پرستار دوم-باشه...نمی خواد ادامه بدی...من...ازش خوشم نمیاد...فقط خواستم یه چیزی گفته باشم...نترس...من هیچ وقت عاشق یه بیمار روانی نمیشم...

ظرف غذا رو برداشت و رفت سمت اتاق...قفل در رو باز کرد و وارد اتاق شد...مث همیشه سمت پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد...

پرستار بهش نگاه کرد و آروم گفت:غذات رو آوردم...بخور...باشه؟!

جوابی نداد...مث همیشه ساکت بود و بی توجه به اطرافش...توی گذشته ش غرق شده بود و نمی تونست ازش بیاد بیرون...

پرستار بیرون رفت و توی اون سکوت فقط صدای پیچیدن کلید توی قفل به گوش می رسید...سرش رو به طرف سینی غذا برگردوند...مث همیشه توی ظرف های فلزی...غذایی که توی گذشته ش فکرش رو هم نمی کرد بخوره...غیر از چند نوع غذای خاص که اون هم به بهترین شکل پخته شده باشه چیز دیگه ای نمی خورد...ولی توی این دو سال،همه چی فرق کرده بود...از دو سال قبل همه چی فرق کرده بود...مثل یه مرده ی متحرک شده بود...

از روی تخت بلند شد و رفت سمت ظرف غذا...برش داشت و دوباره روی تخت نشست.ظرف رو گذاشت روی پاهاش و شروع کرد به خوردن غذا...

Flash back:

یونگ سنگ-مامان...خیلی خوشمزه ست...

مادرش بهش لبخند زد...

هه ران نگاهی به یونگ سنگ و مادرش کرد و گفت:آره خانم هئو...خیلی خوشمزه ست...

خانم هئو-بهت گفته بودم با این اسم صدام نکنی...نباید این قدر رسمی باشی...تو هم دیگه جزوی از این خونواده ای... دز ضمن از قبل هم بودی...حداقل مثل قدیم صدام کن...

هه ران سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:ولی باز هم...

خانم هئو-چیزی نیست هه ران...می دونی که من تو رو هم به اندازه ی یونگ سنگ دوست دارم...

هه ران لبخند زد و به یونگ سنگ نگاه کرد...

نگاه هه ران اذیتش می کرد.سرش رو انداخت پایین و شروع کرد به خوردن غذاش...هه ران لبخند می زد...

غذاش تموم شده بود...از پشت میز بلند شد:من دیگه میرم دانشگاه...

هه ران-من رو هم برسون...باشه؟!

مادرش بهش نگاه کرد و گفت:آره یونگ سنگ---هه ران رو هم برسون...اصلا از این به بعد با هم برین...دانشگاهتون که یکی ئه...

برخلاف میلش سرش و به علامت تایید تکون داد و گفت:باشه...

و رفت طبقه ی پایین و سوار ماشین شد...هه ان هم بدو بو پشت سرش اومد و روی صندلی کنار راننده نشست...

آهنگ رو روشن کرد...

هه ران-وااااااای!من هم عاشق این آهنگم...چه قدر باحال!

چیزی نگفت و فقط یه لبخند ساختگی زد...

هه ران داشبورد ماشین رو باز کرد...

دیگه داشت جوش میاورد...چرا باید یه نفر به سوراخ سنبه های ماشینش سرک می کشید...دستش رو محکم گذاشت روی در داشبورد و بستش...

هه ران-چیزی قایم کردی توش؟

می خواست بگه به تو چه آخه؟!ولی فقط گفت:نه...دوس ندارم کسی بی اجازه سر داشبورد ماشینم بره...

هه ران-خب اجازه می گیرم!

یونگ سنگ-من هم اجازه نمیدم!

هه ران-خب باشه...نمیرم سرش...

برگشت و روی صندلی های عقب ماشین رو نگاه کرد...چند تا ورقه بود...برشون اشت:این ها چی ئن دیگه؟!

یونگ سنگ-اه!تو چی کار داری به وسایل من؟!

ناراحت شد...ورقه ها رو پرت کرد روی صندلی عقب و سرش رو به سمت شیشه کرد...

یونگ سنگ-چرا پرت می کنی؟!الآن قاطی شدن دیگه!

هه ران-از موقعی که اومدم خونه تون یکسره داری بهونه گیری می کنی و گیر میدی...اگه سختته و جات رو تنگ کدم بعد دانشگاه به خاله میگم دیگه نمی خوام خونه تون بمونم...

یه جورایی تهدید به حساب می اومد.چون خانم هئو اگه این رو می شنید دلیل می خواست و بعد هه ران از یونگ سنگ بد می گفت و مادرش به جونش می افتاد...

یونگ سنگ-نه...مشکل این نیس...فقط اعصابم امروز یه خرده خرد شده...ببخشید...

و همون طور که از درون داشت از عصبانیت منفجر می شد شروع کرد به رانندگی...تا دانشگاه دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد...از ماشین پیاده شدند و هر کدوم رفتن سمت دانشکده های خودشون...نشست روی صندلی...هی جین جلوش نشسته بود...به موهای بلند ابریشمی ش نگاه کرد...صورتش معلوم نبود...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 خرداد 1391 18:10



نمایش نظرات 1 تا 30