تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Entezar.ep.33
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Entezar.ep.33

شنبه 6 خرداد 1391 19:01

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: Entezar ،

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

اخیش خالی گشتم....جیغغغغغغغ

دوست داشتم این پارتورمزدارکنم....هویجوری...ولی خوب فقط به خاطرسوگنداونی اومدم که بهش قول دادم داستانوبذارم.جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

این قسمت دلایل هیون برای اینکه سه سال رفت به طورکامل.....

 

روتخت غلت زد....تلخ ترین اتفاق زندگیش تبدیل به کابوس شده بود براش...

_:گوشی روبده جینا....

_:شما؟؟؟؟

باکلافگی گفت:بهت میگم گوشی روبده جینا.....

_:تو!....بازن من چی کارداری؟؟؟؟؟

فقط تونست سکوت کنه.....پس واقعیت داشت....اما....اما.....یه لحظه لباش لرزید.....هضم این قضیه براش راحت نبود....

مخفی کردن لرزش صداش سخت بود..... دوباره اما آهسته ترگفت:گوشی روبده جینا......

_:آخه من نبایدبفهمم بازنم چی کارداری؟؟؟؟؟اصلاتوکی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟

_:اون نمیتونه ازدواج کرده باشه.....

خونش کم کم داشت جوش میومد......باصدای بلندودورگه ای گفت:گفتم گوشی روبده خودشش.....تاازبون خودش نشنوم باورنمیکنم.....

صدای پوزخندزدنشوشنید....نفس های صدادارش درحال آروم شدن بودن که گفت

_: هه!!...باورنمیکنی؟؟؟......اگه یه باردیگه مزاحم جیناشی....یابهش زنگ بزنی....من میدونموتو.....

شین جیناهمسرقانونی منه....فهمیدی کیم هیون جونگ......همسرقانونی من.....فراموشش کن..

ویه دفه ازخواب پرید...دونه های عرق روپیشونیش پربود....نفس هاش نامنظم بود...سرشوپایین انداخت.....بایه رکابی مشکی خوابش برده بود....دلیل کابوس دیدنش....

پتوروکنارزد....ازتخت پایین اومد....کاملاعرق کرده بود....حولشوبرداشت.....وسمت حموم رفت.....دوش آب روبازکرد.....سرشوزیرآب تکون داد.....یه دستشورودیوارگذاشت.....همه چیزکاملاواقعی بود.....سه ماه بعداینکه به سئول رفت جیناازدواج کرد...اما چرا؟؟؟؟....چراهیچ کس بهش نمیگفت .....حتی نتونست ازخودش بپرسه....سرنوشت بدجورباهاش تاکرد.....

به هرچیری که میخواست رسید....موفقیتی که میخواست......زندگی که آرزوشوداشت....اماتنها.....نه کنار جینا....شین جینامقصراین ماجرابود.....اون منتظرش نموند....قلبش آتیش گرفته بود.....دلش میخواست بادستای خودش جیناروخفه کنه....ولی...چرااون شب .....هنوزهم بوسه هاش همون حس قبلی روداشت.....چرااونوبوسیده بود.....همه روهمینطوربه بازی میگرفت؟؟؟؟

Flash back

ازفرودگاه بیرون اومد...سوار ماشین شد....قراربودپاتودنیای جدیدی بذاره.....سئول تغییرزیادی نکرده بود....یه لحظه یادجیناافتاد....شب گذشته.....بدجورعصبانیش کرده بود......یه لحظه خندش گرفت.....اولین باری که دیدش.....اولین باری که بوسیدش.....اولین باری که باهاش دعواکرد.....صدای راننده به خودش اوردش......

ازماشین پیاده شد....زندگی جدیدی درانتظارش بود....

.

.

.

سه ماه بعد

کمپانی دی اس پی

_:هیون جونگ..... یااااااااااا...کیم هیون جونگ....

سرشوبرگردوندوبه پسری که توچهارچوب دروایساده بودنگاه کرد....

_:بله؟

_:رئیس ل باهات کارداره گفت تایه ربع دیگه تواتاقش باشی.....

_:اون بامن کارداره اونوقت من برم؟؟؟؟.....

خندیدوسرشوتکون داد....به زانوهاش فشارآوردوبلندشد...

ازاتاق بیرون رفت....خیلی آروم شروع به راه رفتن توراهرو کرد....

_:هی پسر....

_:بله؟

دستشودورشونه اون پسرانداخت تقریبا5-6سانتی ازش کوتاه تربود....

_:اینجاطراحی به اسم پارک میسونگ داریم؟؟؟؟؟

_:البته...کارش خیلی خوبه....خیلی هم خوشگله....

وآروم به هیون چشمک زد....هیون سرجاش وایساد...

باتمسخرگفت:چ!

صداشودرحدزمزمه پایین آوردوزیرلب گفت:اینجاهم ازدستش آسایش ندارم....

_:چیزی گفتی؟؟؟...چرانمیای؟؟؟

_:نههههههه........بریم....

داخل اتاق رفت...حدودیه ربعی مشغول حرف زدن بود...

_:این همه طراح چرااون؟؟؟؟

_:ببین کیم هیون جونگ ماوقت زیادی ندارم نمیتونم ریسک کنم....فعلاطرح هاروببین....تابعدامفصل تردرموردش حرف بزنیم....

تواتاق106 منتظرته....

پنهان کردن عصبانیتش براش سخت بود....ازاتاق بیرون رفت....دلش نمیخواست به اتاق 106برسه....

دستگیره دروگرفت.....یه نفس عمیق کشید.....دروبازکرد....

.

.

.

.

_:ازهیچکدومشون خوشم نمیومد.....

_:هه!دروغ نگوهیون جونگ...

چندلحظه سکوت کردوادامه داد....:توچرااینقدرازمن بدت میاد؟؟؟؟؟؟همه توزندگیشون اشتباه میکنن...

_:اره بزرگترین اشتباه زندگی من توبودی...هنوزکارتو یادم نرفته....اون روزبرفی...جیناروکشوندی تاماروببینه....تو....یه حقه بازی...

_:جینا.....جینا.....من آخرش نفهمیدم سروکله این دختره ازکجاپیداشد....چقدرم دوستت داشت...حداقلش من پشیمون شدم...امااون چی؟؟؟؟

_:چی میگی؟

_:واقعاخبرنداری ؟؟؟؟؟....

به هیون پشت کرد....طرف پنجره رفت....به منظره بیرون خیره شد....سریع طرف میسونگ رفت....دستشوروشونش گذاشت وباشدت برگردوندش..

_:درست حرف بزن ببینم چی میگی....

_:جینا....ازدواج کرده!

پوزخندی زدودستشوازروشونه میسونگ برداشت...

_:دروغ ازاین بهتربلدنبودی؟؟؟؟

سریع عکسی رودرآورد وجلوی چشمای هیون گرفت.....

_:این لباس سفید....این مردی که کنارشه هم دروغه؟؟؟؟

عکسوازدست میسونگ کشیدونگاش کرد...این جینابود؟؟؟؟.....همش سه ماه بودکه ازش دورشده بود...

_:باورنمیکنم....اینا....ساختگیه....

چندثانیه گذشت تامیسونگ جوابشوداد.....:بهش زنگ بزن....ببین واقعیت داره یانه...همونطورکه توچشمای میسونگ خیره بود...وشیشوازتوجیبش درآورد.....شماره جیناروگرفت....

بعداازحدودیه دقیقه صدای ناآشنایی روازپشت خط شنید....

_:بله؟؟؟

صدای خش دارومردونه ای...

_:گوشی روبده جینا....

_:شما؟؟؟؟

باکلافگی گفت:بهت میگم گوشی روبده جینا.....

_:تو!....بازن من چی کارداری؟؟؟؟؟

فقط تونست سکوت کنه.....پس واقعیت داشت....اما....اما.....یه لحظه لباش لرزید.....هضم این قضیه براش راحت نبود....

مخفی کردن لرزش صداش سخت بود..... دوباره اما آهسته ترگفت:گوشی روبده جینا......

_:آخه من نبایدبفهمم بازنم چی کارداری؟؟؟؟؟اصلاتوکی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟

_:اون نمیتونه ازدواج کرده باشه.....

خونش کم کم داشت جوش میومد......باصدای بلندودورگه ای گفت:گفتم گوشی روبده خودشش.....تاازبون خودش نشنوم باورنمیکنم.....

صدای پوزخندزدنشوشنید....نفس های صدادارش درحال آروم شدن بودن که گفت

_: هه!!...باورنمیکنی؟؟؟......اگه یه باردیگه مزاحم جیناشی....یابهش زنگ بزنی....من میدونموتو.....

شین جیناهمسرقانونی منه....فهمیدی کیم هیون جونگ......همسرقانونی منه.....فراموشش کن

گوشی ازدستش سرخوردوافتاد......

باچشمایی لرزون به میسونگ گه لبخندی گوشه لبش بودخیره شد....میسونگ قدم به قدم بهشئ نزدیک شد....کنارش وایساد...سرشوکنارگوشش بردوگفت:دیدی اشتباه کردی؟؟؟؟

 

ازحموم بیرون رفت....موهاشوخشک کرد...دلش هوای تازه میخواست.....ازخوونه بیرون رفت...سوارماشینش شد...

هنوزهم گذشته جلوی چشماش بود....

Flash back

هرطوربودازدست رئیس کمپانی فرارکردوبااولین پروازازسئول خارج شد....

.

.

.

آدرسودوباره نگاه کرد....خوشورسوند....واردپیست اسکی شد.....هواسردترازاونی بودکه فکرمیکرد...احتمالاازقبل اتاق رزروکرده بودند....

ساعت از12هم گذشته بود....داخل ساختمون شد.....سمت پله هارفت....طبقه اول اماچطورپیداشون میکرد....که یه نفرزازپشت بهش خوردوازکنارش ردشد....اول توجهی نکردامابعدش بادیدن جیناتوبغل اون مردخشکش زد....زیرزانوهاوپشتشوگرفته بودوداشت بالامی بردش....انگارکه جینامست بود.....دنبالشون رفت....توطبقه دوم.....واردیکی ازاتاقاشدن....

قلبش داشت ازجاش درمیمومد......همچین چیزی چطورممکنه....

*

*

*

سمت اون اتاق رفت....یادش رفته بوددراتاقوببنده....هضم صحنه ای که جلوی چشماش بود اون قدرسخت بودکه حسه خفگی بهش دست میداد.روتخت درازکشیده بود.......دستای جینادورگردنش حلقه بود....صدای بوسه هاش بااون مردوبه راحتی میشنید....

سریع ازاونجابیرون رفت....لباشومحکم گازمیگرفت تااشکی که توچشمش جمع شده بودپایین نریزه سرمای هوا...امونشوبریده بود...

_:ازت متنفرم شین جینا....دیگه توزندگی من وجودنداری....برای من مردی....تویه تصادف....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -