تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Entezar.ep.32
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Entezar.ep.32

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 17:05

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: Entezar ،

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

سلامممممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغغغ

چه بچه خوبی ام زوداومدم....امدیم باپارتی نیمه حساس....وزیادگذاشتم.....

فقط:

1-من موقعه امتحانامعلوم نیست بیاولی به احتمال زیادنت میام ولی درموردداستان نمیدونم....من بایدجوگیرشم داستان بنویسم.....

2-کیمیافعلانت نمیاد داستانشم فردامن براتون میذارم....ممکنه یه خورده نظرابی جواب بمونه ....اگه تونست که میادجواب میده نشدهم اگه بی جواب موند به خاطرهمونه.....

واینه

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

,ودراینده خواهیدخواندایندفه جهت ایجادجومی باشد....

یه سوال:کدوم پارت ازداستانوبیشتردوست داشتین؟؟؟؟(جواب ندادین پارت بعدخبری نیست)

 

 

دوباره روتخت درازکشیدم.......بایدمنتظرمیموندم تابرگرده....چشماموکه بستم متوجه شدم لباسام خیسه.....بااینکه

 

سختم بودامابه زورتوحموم رفتم....واقعابه یه دوش اب داغ نیازداشتم......حرکت قطره های اب روکه لای موهام

 

حس کردم آرامش عجیبی توتمام تنم پخش شد......یه لحظه ارزوکردم برگردم به سه سال پیش........کناره کیم هیون

 

جونگ......چیزی که الان تبدیل به رویای محال شده بود......گذرزمان چقدرمیتونه ادموعوض کنه.....چه خوش

 

خیال بودم.....آروزهام همه پوچ وبی اساس بودند......به هیچکدومشون نرسیدم......فقط هرطرف که سرنوشت هلم

 

میدادحرکت میکردم....ازحموم بیرون اومدم.....نفس صداداری کشیدم....هیورینوصداکردم اماهنوزخونه نیومده

 

بود.....سمت اتاقم  رفتم...دروکه بازکردم.....چشمم به خودم توآینه افتاد....نزدیکتررفتم.....به خودم خیره

 

شدم.....این من نبودم....انگارنه انگارکه همش21سالم بود....اسپری روازرومیزبرداشتموسمت اینه پرت

 

کردم...همراه قلبم هزارتیکه شد.....خودموروتخت پرت کردم.....هنوزاون شب بارونی رویادم نرفته.....

 

هیچ وقت...اماتوکیم هیون جونگ چه ساده ازروخاطراتمون گذشتی....چه راحت منو لای خاطراتت مدفون

 

کردی.....نمیبخشمت...هیچ وقت!

Flash back

 

وسریع ازاتاق بیرون رفت.....هنوزتنش میلرزید....اصلاازجدیتش خوشش نمی اومد....سمت آشپزخونه

 

رفتم....بایدیه فکری برای شام میکردم.....درریخچالوبازکردم....وبی حرکت جلوش وایسادم....ازبالابه

 

پایین....ازپایین به بالا....همش تصمیم گیری برام سخت بود.....وجودی روپشت سرم حس کرد......گرمای تن

 

کسی که بهم چسبید....ازبالای سرم به یخچال خیره شد....بازوموگرفتوکشیدم کنار....دریخچالوبست بهش تکیه

 

دادوبایه حالت طلبکارانه بهم گفت:تواصلابلدی آشپزی کنی؟؟؟؟؟

 

لباسشوعوض کرده بودویه رکابی سفید پوشیده بود همون طورکه دندوناموبهم فشارمیدادم گفتم :آرهههه.....

 

_:مطمئنی؟؟؟؟؟

 

_:منظورت چیه؟؟؟؟؟؟؟

 

هیون:میخوام حداقل تافرداشب زنده بمونم که برسم به سئول.....

 

شونه هاموبالاانداختموگفتم:باشه.....پس شام باتو.....

 

خواستم برم که دستموکشیدوگفت:شرمنده یه امشبومیخوام دستپخت توروبخورم......

.

.

.

شام که حاضرشدبرگشتمودیدم پشت میزنشسته وزل زده بهم....

 

_:میزوهم من بایدحاضرکنم تنبل؟؟؟؟؟

 

_:گفتم که امشب همه چیزباتوئه.....

 

میزوآماده کردم......بااشتیاق پشت میز نشست.....ازخوردنش  خندم گرفت:هیاااااااا..........چندوقته هیچی نخوردی.....

_:خیلی بی مزه بود....

 

_:ها؟!؟!

 

_:میتونست بهترباشه.....

 

_:همچین میزنمت بامیزپخت دیوارشی ها(کیمیا!!!!.....همیچین میزنمت با(  )پخت دیوارشی....تورادریادهست

 

ایا....چخ چخ چخ.....)

 

چیزی نگفت وجدی نگام کرد.....صداموصاف کردموگفتم:خوب....راستش...توخونه بیشترهیورین آشپزی میکنه

 

همینه که من.....

 

_:نه....کم کم راه میوفتی.....حالااین همه زحمت کشیدی میزوهم جمع کن من الان میام...

.

جلوی چشمای بهت زده ام ازاشپزخونه بیرون رفت....همین که میرفت چندتاروشنم زد....خم شدودم گوشم

 

گفت:شوخی کردم واقعاخوب بود....

 

وارومولباشورروگونم گذاشت وبعدرفت.....

 

وباتمام توانم فریادکشیدم:هیاااااااااااااااااااااا.........کیم هیون جونگ!!!!!!!!!!!

 

حدودنیم ساعت بعدش ازآشپزخونه بیرون اومدم....روکاناپه ولوبودوفیلم میدید.....

 

زیرلب گفتم:چٍ....آقارو....

 

رفتم جلوش وایسادم...

 

بهم نگاه کردوگفت:اٍ اومدی....گوشه لباسموکشید وگفت :بیااینور.....

 

روکاناپه نشستم.....خم شدسرشوروپام گذاشت....

 

_:منوباخوشخواب اشتباه گرفتی؟(ایا؟)

باصدای ساعت دیواری به ساعت نگاه کردم .....نزدیک12 بود....

 

دستمولای موهاش بردموگفتم:هیون؟

 

بااینکه محوفیلم بودگفت:هیون جونگ.....

 

بامشت روبازوش زدم....

 

_:اخخخخخخخ....

 

_:من خستمه....

 

_:بروبخواب....

 

جینا:تنهایی؟

 

چیزی نگفت....بلندشدم.....تابه اتاقش رسیدم.....دروبازکردم....ازصدای رعدوبرق بیااختیارترسیدم.....ناخودآگاه

 

جیغ کشیدموبرگشتم....اما صاف توبغل هیون فرورفتم....متوجه نشده بودم پشت سرمه....

 

دستشوروشونم گذاشت ازم فاصله گرفت.....

 

_:چیه؟؟؟؟.....چیشده؟؟؟؟

 

همونطورکه نفس نفس میزدم گفتم :توکی اومدی.....

 

همونطورکه هلم میدادداخل گفت:توحالت خوبه؟؟؟؟؟

 

 سمت تخت رفتموروش نشستم....هیون طرف پنجره رفت.....پنجره اتاقوبست ....روتخت نشست....دستاشوحالت

 

ضربدرپایین لباسش گذاشتودرش آورد.....نفهمیدم که بهش زل زدم....دستشوجلوی صورتم تکون داد گفت:هی

 

....کجایی؟؟؟؟

 

روتخت درازکشیدم....لبخندشیطنت باری زد وکنارم خوابید....

 

چنددقیقه گذشت....به سقف نیمه روشن اتاق خیره بودم....

 

_:هیون؟؟؟؟

 

_:هوم؟؟؟

 

_:میترسم.....

 

_:ازچی؟

 

_:ازاینکه بریوهیچ وقت برنگردی......بری منوتنهابذاری.....بری

 

داغی روصورتم حس کرد.....انگاریه حس ناشناخته آینده روجلوی چشمام تداعی میکرد....

 

_:بری فراموشم کنی....

 

برگشتم طرفش...دستامودوربازوش حلقه کردم...بهش نزدیک ترشدم....

 

_:حس خوبی ندارم......

 

_:خودت میدونی که بایدبرم.....چطورمیتونم فراموشت کنم....به من اعتمادنداری؟؟؟؟؟؟

 

برگشت سمتم...آهسته عقب رفتم....ازبرق چشماش واهمه داشتم....سریع روم خم شدولباموبوسید....میخواست

 

کاری کنه تادیگه درموردرفتنش صحبت نکنم....که صدای زنگ درتوجهموجلب کرد....دستموروشونش گذاشتم

 

وعقب هلش دادم....

 

_:کی میتونه باشه؟؟؟؟؟

 

دوباره بهم نزدیک شد وگفت:ولش کن...

 

_:سرموبرگردوندموگفتم:برودروبازکن....

 

_:نمیخواد...

 

ودستشوکنارصورتم گذاشت.....

 

محکم ترهلش دادم وخودم ازروتخت بلندشدم.....

 

ازاتاق که میرفتم بیرون صداشوشنیدم که گفت:لجباز.

...

روی آخرین پله بودم که دستی منوازحرکت نگه داشت وازم گذاشت.....

 

_:بروبالاخودم بازمیکنم....

 

بهش توجه نکردموپشت سرش رفتم.....یه دفه برگشت....رگه های عصبانیت لای صداش بود...

 

_:مگه بهت نمیگم بروبالا....بااین لباس میخوای بری دروبازکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اول به خودم وبعدبه هیون نگاه کردم.....

 

نگاش رفته رفته عصبانی ترمیشد....قبل اینکه چیز دیگه ای بگه سمت پله هارفتم .....

 

دروبازکردومنم برگشتم....یه دخترپشت دربود...خیس آب.....هیون یه لحظه شوکه شد.....سریع سمت دررفتم......

 

×××××××××××××××××××××

درآینده خواهیدخواند:

 

شونه هاش فرط هیجان بالاپایین میرفت....خلاصه تصمیموگرفتم....ازپشت بهش نزدیک شدم....سرموبه کمرش چسبوندموباصدای لرزونی گفتم:اگه اینطورمیخوای من ....من...مشکلی ندارم....

نمیدونم چراحرفموباورنکردوگفت:اذیتم نکن جینا....

بااینکه مطمئن نبودم گفتم:من...من واقعی گفتم....

 

 

_:هه!!...باورنمیکنی؟؟؟......اگه یه باردیگه مزاحم جیناشی....یابهش زنگ بزنی....من میدونموتو.....

 

شین جیناهمسرقانونی منه....فهمیدی کیم هیون جونگ......همسرقانونی من.....فراموشش کن.....

ویه دفه ازخواب پرید...دونه های عرق روپیشونیش پربود.....

یادتون نره به سوال جواب بدین

فهلاا

انیووووووووووووووووووووو




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30