تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part11
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part11

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:53

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
دروووووووووووووووووووود

امتحانا دارن شروع میشن و امتحانات نیییم ترم هم شروع شدن...و کم کم خیلی ها دارن میرن تا بعد امتحانات،یعنی تاااابستون...خب بنده هم یکی از اووووونام و امروز قسمت یکی مونده به آخری رو آوردم...چند روز دیگه هم قسمت آخر این فصل رو میارم و فصل 2 همون طور که گفتم میره تا تاابستون بذارمش...

جی یونگ=الین اووووووووونی
سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اوووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی


این قسمت از زبون هیوووونگی ئه...





حالا بدویین برین ادامه ی مطلب...

                                  

سه شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم هیوووونگ جون

اعصابم داغون بود.داشتم دیوونه می شدم."کی بوم" هم باید مدرسه می رفت و هم به فکر مادرمون می بود.من خودم عیبی نداشتم.هر چقدر سختی هاش واسه من بود عیبی نداشت،فقط نمی خواستم به درس های کی بوم لطمه ای بخوره یا نتونه به اهدافش برسه!

از اون طرف با این اوضاع باید می رفتم تست خوانندگی م رو هم می دادم.خالی ترین روزم همون روز بود.بقیه ی روزها باید همراه مادرم به دکتر می رفتم.چند وقت بود که کارمون این بود.کی بوم هم سعی می کرد پا به پای من بیاد و هر جا میرم یا می خوام مامان رو ببرم،همراهم باشه.هر چه قدر هم بهش می گفتم بمونه خونه،گوش نمی داد.با تموم سختی ها سعی ام رو کرده بودم اون روز واسه اون تست برم به کمپانی...از اون طرف فکرم پیش مادرم بود و از این طرف به اینکه اگه قبول شم یا نشم چه اتفاقاتی ممکنه بیافته.نزدیک کمپانی بودم.یکی محکم شونه ش رو زد بهم.اعصاب نداشتم.خواستم رد شم و اهمیت ندم که خودش نذاشت و با یه حالت طلبکارانه گفت:هوی!جلوت رو نگاه کن!

-من باید جلوم رو نگاه کنم یا شما که همین جور میای می زنی به مردم و میری؟!

آقائه-من می زنم به مردم و میرم؟!

-بله!

آقائه-اون وقت راه حل پیشنهادیت چیه؟!

-خب آقا،باید وقتی داری راه میری جلوت رو نگاه کنی که به مردم نخوری!

آقائه که عصبانی شده بود و حرف قبلی رو به مسخره زده بود و می دید که جوابش رو دادم با عصبانیت گفت:چشم هات رو باز کن!از هول رفتن واسه امتحان دادن توی این کمپانی دیگه به اطرافت که نگاه نمی کنی!می بینی داره یه بزرگتر میاد برو کنار وایسا!

از خود راضی بود...خیلی...

-واقعا که!خب اصلا هول دارم که برم تو،مشکلش چیه؟!

مرده-اینکه آدم باید قبل رفتن به همچین جاهایی اول طرز صحیح صحبت با بزرگ ترش رو یاد بگیره!

حرف بدی بهش نزده بودم که این رو بهم گفت.مرم جمع شده بودن و داشتن نگاهمون می کردن.نمی خواستم اون جوری ادامه پیدا کنه.

-یه چیزی هم بدهکار شدیم؟!

مَرده پوزخند زد.من که دیگه نمی تونستم تحمل کنم و حوصله ی جر و بحث و دعوا رو هم توی اون وضعیت نداشتم،گفتم:اصلا من مقصر،شما ببخشید!!!

و رفتم سمت در ورودی کمپانی.دیگه هر چی حرف زد،سعی کردم نشنیده بگیرم.وارد شدم و بعد از اینکه نوبتم شد رفتم و آهنگی رو که آماده کرده بودم،خوندم.یاد مادرم افتاده بودم...اشک توی چشمام جمع شده بود...تا یه جاییش به خاطر ضعف مالی بود و بقیه ش بخاطر بیماریش...نمی تونستیم ببریمش پیش بهترین دکترهای سئول...آهنگ تموم شد و بعد  تموم شدن کارم و پرسیدن اینکه کِی نتیجه ها میاد رفتم به سمت خونه...

رسیدم...در رو باز کردم.کی بوم داشت غذا می پخت.صدای در و که شنید گفت:هیونگ جون...تو یی؟!

رفتم سمت آشپزخونه:آره...چه خبر؟

کی بوم-هیچی...مامان توی اتاقشه...غذا هم ...

نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم:نه...از مدرسه چه خبر؟

کی بوم-می گذره!

-این می گذره بس نیست کی بوم!وضع درسات چطوره؟

کی بوم-خوبه...باور کن!

چند روز بود داشتم سر همین قضیه باهاش کلنجار می رفتم.بدون حرف دیگه ای رفتم سر کیفش.

کی بوم-چی کار می کنی؟!هیونگ جون...هیونگ...

ورقه ی امتحانیش رو برداشتم و نگاه کردم: D گرفتی؟!

نشست کنارم.

داد زدم:این بود وضع خوب درسات دیگه،نه؟!

کی بوم-به تو ربطی نداره!من دوست دارم این جوری باشم!

-نه!به من ربط داره!بفهم کی بوم!با این کارهات داری الکی به آینده ت بی محلی می کنی!نمی خوای بری کالج؟!نمی خوای به آرزوهات برسی؟نمی خوای ...

کی بوم که تقریبا اشک توی چشماش جمع شده بود داد زد:می خوام!کیه که نخواد؟! ولی تو می تونی هزینه هام رو بدی؟!باز هم تو می خوای بمونی از مامان مراقبت کنی؟از صبح تا شب پیشش باشی؟تو کار نداری؟!من فقط کار دارم؟!من فقط درس دارم؟ کی بود که به همین دلایل نخواست بره کالج؟! من بودم؟! بس کن هیونگ! فقط تو نیستی که باید همه ی مسئولیت ها رو داشته باشی!من هم توی همین خونه م.فق تو نباید کار کنی! فقط تو نباید روزها از مامان مراقبت کنی!

-فکر می کنی کی ای که این حرف ها رو می زنی؟!کی بوم!تو رو خدا برو به درس هات برس...این همه مشغله دارم...اضافه ش نکن که حالش رو ندارم!دیگه نمی تونم!!!

صدای مادرم اومد:چی شده،بچه ها؟!

تازه از خواب بیدار شده بود.رفتم سمت اتاقش:هیچی...استراحت کن مامان...

مادرم-من چیز مهمی م نیست هیونگ...می تونم بیام کارها رو بکنم!

-نه مامان،استراحت کن...من و کی بوم هستیم...کار زیادی هم نیست که!

مادرم دراز کشید سر جاش و من از اتاق رفتم بیرون.

-کی بوم،برو سر درس هات...

کی بوم با اینکه دلش نمی خواست رفت سر درس هاش و خودم شروع کردم به پخت و پز...

                                

امیدوارم خوشتون اومده باشه....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 12:04