تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part8
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part8

شنبه 9 اردیبهشت 1391 08:51

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
درووووووووووووووووووووود

بنده از مساااافرت برگشتم...زودی هم به نتتت اووووووومدمــــ فقط واسه شما

دلم واسه دااااستانم،نتتت و همه ی بچه های نتتتت یه کوچولو شده بود

خب زودی می خوام این قسمت رو هم وااااستون بذارم چون آخر هفته نبودم که بذارمش

فقط یه چیزی اینکه از این به بعد هر قسمممت یادآوری می کنم کدوم اووونی ها به جای چه شخصیتی اند:

سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی



واسه خوندن دااستاان برین ادامه ی مطلب...

                       

دختربچه-نمی دونم کجان!

فهمیدم بچه ئه گم شده.

-خونه تون رو بلدی؟

دختربچه-نه!

-شماره چی؟!شماره ی خونواده ت یا خونه تون رو نداری؟

دختربچه-نه!

-کجا مامان بابات رو گم کردی؟

دختربچه که منظورم رو نفهمدیه بود با تعجب نگاهم کرد.گفتم بدبختی هام کم بود این بچه هم اضافه شد.رفتم که برم.چند قدم دور شدم.یه لحظه برگشتم.دختربچه هنوز داشت نگاهم می کرد.با خودم گفتم نذار واست دردسر درست شه.بذار همین جا بمونه بچه ئه!خونواده ش بالاخره پیداش می کنن...دور تر شدم.یه چند دقیقه دور شدم ولی باز دلم نیومد بچه ی به اون کوچیکی رو ولش کنم وسط جمعیت.برگشتم.بچه ئه بی هوا بین جمعیت حرکت می کرد.قدم زنان داشتم می رفتم سمتش که دختره یهو پیچید سمت خیابون که خیلی هم شلوغ بود.کلی ماشین با سرعت رد می شدند.رفتم به سمتش دویدم که بگیرمش نره وسط خیابون. ترسیدم نکنه ماشین بهش بزنه.سریع دویدم سمتش و محکم بغلش کردم و رفتم سمت دیگه ی خیابون.دست های کوچولو و ظریفش رو دور گردنم احساس می کردم.یه احساس قشنگ بهم دست داد که اتفاقات قبل رو از ذهنم پاک کرد.

-ترسیدی؟

یه خرده از خودم دور ترش کردم و وقتی دیدم داره بهم نگاه می کنه گفتم:نباید بری وسط خیابون!

سرش رو تکون داد.دوباره محکم چسبوندمش به خودم و بغلش کردم.حسابی ترسیده بود.یکی از پشت گفت:ئه!بچه مون!

فهمیدم مادر و پدر همون دختر بچه ند.برگشتم سمتشون.مَرده که عصبانی هم شده بود گفت:عجب دزدی!بچه مون رو بده!

زنه هم با تعجب نگاهم می کرد.گفت:آئه سوک!

دختر بچه برگشت به سمتش و با خوش حالی گفت:مامان!

برگردوندمش سمت مادرش که رفت بغلش.مَرده که هنوز عصبانی بود می خواست یه چیز دیگه بگه که گفتم:آقا،بچه تون وسط خیابون بود.فقط گرفتمش که ماشین بهش نخوره!

و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای بشم رفتم به یه سمت دیگه و دور شدم.توی یه پارک،روی یه نیمکت نشستم که مادرم بهم زنگ زد.

-الو...

مادرم-هیون جونگ،بیا خونه...

-چرا؟که باز بزنه توی صورتم؟

مادرم-بیا خونه...تقصیر من که نیست هر روز باید این دعواها رو نگاه کنم!

با خودم گفتم مادرم هم حق داره...راست میگفت.تقصیر اون نبود...

-دارم میام...

گوشی رو قطع کردم و دوباره راه افتادم سمت خونه.دیگه آسمون کاملا تاریک شده بود.وقتی برگشتم خونه یه راست رفتم توی اتاقم و یه آهنگ گذاشتم تا عصبانیتم بیشتر برطرف شه.اصلا با پدرم حرف نمی زدم.بعد خوردن غذا هم باز یه راست اومدم توی اتاق و خوابیدم...

++++++++++++++++++++++++++++++

یک شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم هیییون جوونگ

گیتار رو از توی کِیسش در آوردم و داشتم سعی می کردم آهنگی که به ذهنم اومده بود رو روی گیتار پیاده کنم.

مادرم اومد توی اتق و نشست کنارم.یه دور آهنگ رو زدم.مادرم با محبت نگاهم می کرد.

مادرم-می دونی چقدر دوستت دارم؟

گیتار رو گذاشتم روی زمین و بغلش کردم:من بیشتر دوستت دارم.

بغلم کرد و گفت:از این به بعد اگه اتفاقی افتاد نرو...

-آخه اگه نمی رفتم عصبانیتم هم تموم نمی شد!

مادرم-ولی می دونی من چقدر نگران شده بودم؟

-ببخشید...

مادرم-اگه مادربزرگت هم حرفی می زنه تو به دل نگیر...الکی خودت رو هم ناراحت نکن...باشه؟

-باشه...

یه خرده ساکت بودیم که مادرم گفت:خیلی قشنگ می زنی...

و به گیتار اشاره کرد و ادامه داد:دوست دارم وقتی گیتار می زنی بشینم فقط گوش بدم!

-مرسی...

بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

من کماکان در حال زدن گیتارم بودم و در آرزوی روزهای بهتر...

++++++++++++++++++++++

چهارشنبه و پنج شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم هیییون جووونگ

 

توی تاریکی نصفه شب اومدم بیرون و تا دم کمپانی رفتم.می خواستم اولین نفری باشم که واسه دیدن نتایج مسابقه میره.در بسته بود.منتظر نشستم تا صبح.به آینده م فکر کردم.به اینکه اگه یکی از برنده ها بشم زندگیم قراره چه جوری بشه...به اینکه اگه برنده نشم باید همین جوری ادامه بدم یا نه!به رویاهام...خلاصه به همه چی.توی سکوت،فقط روی زمین،جلوی کمپانی نشسته بودم.نزدیک صبح بود و هنوز به یه نقطه خیره بودم و داشتم فکر می کردم.دنیای من...آرزوهای من...اگه برنده می شدم امکان داشت همه چی تغییر کنه...هنوز در باز نشده بود که چند نفر جلوی در ایستاده بودن.من هم نه حال و حوصله ی بلند شدن از روی زمین رو داشتم و نه قصدش رو...یه پسر قد بلند و به نظر من خوشگل،جلو اومد.لبخند می زد.با لبخند گفت:بلند نمیشی؟!

-نه!

خندید و گفت:هر جور راحتی!

-کمکم می کنی؟!

دستم رو به سمتش دراز کردم.ازش خوشم اومده بود.می خواستم بلند شم و باهاش آشنا شم.دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.خودم رو تکوندم و گفتم:کیم هیون جونگ ام...

با لبخند گفت:پارک جونگ مین!

-بهت میاد مدل باشی!

خندید و گفت:به تو هم میاد!

-مرسی!

جونگ مین-واسه دیدن نتایج از کِی تا حالا این جایی؟

-از نصفه شب!

جونگ مین-خسته نباشی!از نصفه شب تا حالا اومدی این جا نشستی؟

با لبخند گفتم:آره...

جونگ مین-پس بهتره قبول شی!اگه قبول نشی خیلی بَده!اصلا کاملا ضدحاله!از نصفه شب آدم بیاد منتظر نتایج بشه،بعد نتونه برنده شه...

فقط لبخند زدم و تایید کردم.

جونگ مین-البته به نظر من که قبولی.صدات خوبه...قیافه ت هم که عالیه!گرچه از من بهتر که نیس!

خندیدم و گفتم:چه عجب!یکی پیدا شد از من خودشیفته تر!

جونگ مین-آره...من اصولا خیلی از خودم خوشم میاد...

در باز شد و با باز شدن در همه رفتن به سمت تابلوی اعلانات.من و جونگ مین هم حرکت کردیم به سمتش.جلوش ایستاده بودم.قلبم تند تند می زد.سرم پایین بود.به خودم جرات دادم و سرم رو بلند کردم و تابلو رو نگاه کردم...بعد هم جونگ مین رو...

                   

امیدوارم ای این قسمت هم خوشتون اومده باشه و بسی نظر بذارین

فعلااااااااااااا




دیدگاه ها : *نظرات*
آخرین ویرایش: شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:27