تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt6
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt6

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 12:52

نویسنده : ^^*A$al*^^
ارسال شده در: Never without you ،

خب اینم پارت ششم...

اگر بتونم فردا هم چند قسمت آپ میکنم تا بااون یکی وب هماهنگ شه...

فهلا برم...

نظ یادتون نره ها وگرنه قهر میکنم...

بوشششششششششششششششششششششششششششششششش

یهوانگار جمعیت از پشت حولم داد منم خواستم خودمو کنار بکشم وکنترل منم اما نتونستم با فشار جمعیت بهجلو پرت شدم و جلوتر از همه افتادم رو زمین.یه دقیقه هیچی نفهمیدم اما وقتی به خودم اومدم و چشمامو باز کردم دیدم یه نفر جلوم وایساده و داره با عصبانیت به جمعیت یه چیزایی به زبون کره ای میگه.بعد از اینکه حرفش تموم شد خم شد و زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد که بلند شم و منو با خودش به سمت یه اتاق برد که انگار قسمت رخت کن بود.کمکم کرد روی یه صندلی نشستم و بعدش به کره ای یه چیزی گفت.من که شبیه علامت سوال شده بودم به اینگیلیسی گفتم:

- ببخشید من نمیتونم کره ای صحبت کنم...

پسره که انگار تازه متوجه چهره و خارجی بودن من شده بود لبخندی زد و به اینگلیسی گفت:

- معذرت میخوام متوجه نشدم که کره ای نیستی. از کدوم کشور اومدی؟؟؟

- ایران...

- این همه راهو از ایران واسه دیدن ما اومدی؟؟؟(جونم اعتماد به نفس کاذب)

- راستش من اصلا شما رو نمیشناختم. به اصرار دوستم اومدم اینجا ولی خب فکر میکنم خیلی از اجراتون خوشم میاد.

- واقعا مارو نمیشناسی؟؟؟ هه هه اشکالی نداره من ریو ووک هستم.

- خوش بختم منم عسلم.

- چی؟؟؟ عاسال؟؟؟

- همون هانی...

- آهان خب این راحت تره.

همون لحظه گوشیم زنگ خورد.ستی بود.یادم افتاد که حتما خیلی نگران شده.سریع جواب دادم:

- الو ستی؟؟؟

- ظهر مار ستی کدوم گوری با ریو ووک پیچیدی؟؟؟

- هه هه به من چه خودش منو آورد اینجا.الان میام بیرون.

- نه بزار منم بیام از نزدیک ببینمش.تو رو خدا بهش بگو...

- باشه یه دیقه وایسا...

بعد رو به ریو ووک با احترام گفتم.

- ببخشید دوستم  هم یکم نگران شده و هم میخواد شما رو ببینه میشه بیاد اینجا؟؟؟

- باشه.بگید بیاد اینجا منم میرم به نگهبان میگم اجازه بده.

- خیلی ممنون.

بعد دوباره گوشی رو دم گوشم گرفتم و گفتم:

- ستی بدو بیا اینجا...

ریو ووک که از در رفت بیرون یه پسر خیلی خوش استایل و خوش چهره با کت و شلوار خیلی شیک اومد تو.

اومد روبه روم نشست زل زد بهم.خیلی معذب بودم واسه همین گفتم:

- ببخشید اتفاقی افتاده؟؟؟چرا اینطوری نگام میکنید؟

- آخه خیلی خوشگلی!!!

- بله؟؟؟!!!

- چیه خیلی حال کردی گفتم خوشگلی؟

دیگه داشتم قاطی میکردم ولی باز خودمو کنترل کردم و گفتم:

- نه خیر به این قضیه که خوشگلم شکی ندارم و نیازی هم به تعریف دیگران ندارم فقط موندم شما کی هستی که مثلا من باید از تعریف شما حا کنم!!!!

پسره که اصلا انتظار همچین حرفیو نداشت گفت:

- یعنی میخوای بگی منو نمیشناسی؟؟؟

- وااااا چرا باید شما رو بشناسم؟؟؟

- چون من...

تا اومد بگه کیه ریو ووک و ستی اومدن تو.ریو ووک گفت:

- اوه ببخشید هیون امروز اینجا بود رفتم دوستتو بیارم گفتم بیاد تو که تنها نباشی...

نگاه گذرایی به پسره که اسمش هیون بود انداختم وبا حرص گفتم:

- خیلی لطف کردی...

- ستاره که انگار دنیا رو بهش داده بودن گفت:

- باورم نمیشه شما کیم هیون جونگ هستید؟؟؟

- بله چطور شما منو میشناسی ولی دوستتون نمیشناسه؟؟؟

- آخه عسل اصلا با کی پاپ هیچ آشنایی ای نداره...

- چی؟ اسمش چیه؟؟

ریو ووک:هی هیون بهش بگو هانی...

ستی:هانی چرا

من:خب معنی اسمم به اینگلیسیه دیگه...

ستی: آها راس میگی اینطوری اوپا راحت تر میتونن تلفظ کنن.

هیون:شما خیلی چشمای قشنگی دارین.چشمای تو که از چشمای منم درشت تره...

و با دستش به من اشاره کرد.پیش خودم گفتم: فکر کرده چشماش درشته؟معراجو ببینه چی میگه...!!!

ستی: ممنون شما لطف داری اوپا میشه به من امضا بدین؟؟؟

- آره بفرمایین.بعد از امضا دادن به ستی گفت:

- تو امضا نمیخوای؟؟؟

- نه من هنوز هیچ چیزی از شما ندیدم که جذبش بشم اما ریو ووک میشه تو بهم امضا بدی؟؟؟

ریو ووک یه نگاه با ترس به هیون که داشت آتیش میگرفت انداخت و گفت:

- آره حتما...البته صدای هیون رو بشنوی حتما خیلی خوشت میاد.اون یکی از نامبر وانای کره هست....

- خب من که نگفتم ایشون صدای بدی دارن.من چون اجراشون رو ندیدم نمیتونم بگم که طرفدارشونم و ازشون امضا بگیرم.

- خب هفته ی دیگه که کنسرت داره برید کنسرتش...

ستی: من خواستم بلیط بگیرم اما دیگه جا نیست تو سالن.

ریو ووک: خب هیون تو خودت بلیط نداری که بهشون بدی؟؟؟

هیون:چرا سه چهارتایی مونده ولی الان پیشم نیست...

ریو ووک:خب اینکه مشکلی نیس.قرار بزارید فردا بیان ازت بگیرن...

هیون:باشه شما شمارتونو بدید که من فردا زنگ بزنم بهتون...

ستاره هم از خدا خواسته سریع شمارشو داد اما من اصلا میلی به رفتن نداشتم و خیلی ب تفاوت به حرفاشون گوش میدادم که یکی از نگهبانا اومد ریو ووک رو صدا کرد و ریو ووک از ما خدا حافظی کرد یه چیزی در گوش هیون پچ پچ کرد و رفت بیرون...

من با شدم جلوی آینه وایسادم یکم خودمو مرتب کردم و به ستی گفتم آماده شه که بریم که هیون گفت:

- هتلتون کجاس؟ من میرسونمتون.

اومدم حرف بزنم که ستی سریع جوابشو داد.یاد روز اول آشناییم با معراج افتادم که عطرین کار ستی رو انجام داد سریع جواب داد.

با هیون و ستی از در پشتی ساختمون خارج شدیم به سمت یه

 مشکی رفتیم.من عقب سوار شدم و ستی سریع رفت جلو نشست تو راه هم کلی کره ای با هیون صحبت کرد و خندید. بالاخره به هتل BMW

رسیدیم من تشکر کردم و به ستی گفتم تو لابی منتظرشم و خداحافظی کردم و اومدم تو هتل و روی یه مبل نشستم...

بعد از ده دیقه ستی اومد تو هتل و بعد از کلی قر زدن که چرا اونطوری کردی و چی چی رفتیم بالا و هرکی به اتاق خودش رفت.درو که باز کردم دیدم معراج تو تاریکی رو مبل نشسته و یه بطری ویسکی هم دستشه. یکم ترسیدم و با صدای لرزون گفتم:

- چرا تو تاریکی نشستی؟

- ساعت چنده؟؟؟؟

- چراغارو روشن کن بابا هیچی رو نمیبینم...

یهو بلند شد و داد زد:

- گفتم ساعت چنده؟؟؟

من که تا حالا معراج رو اونطوری ندیده بودم میخکوب شدم سر جام. معراج اومد سمتم و منم که حسابی ازش ترسیده بودم عقب تر رفتم تا جایی که رسیدم به دیوار.دستامو فشار میدام به دیوارانگار میخواستم یه راه باز شه و از اونجا فرار کنم.معراج که رسیده بود بهم شیشه ای که دستش بود رو پرت کرد اونطرف و چونمو محکم تو دستش گرفت و گفت:

- مگه نمیشنوی گفتم ساعت چنده؟؟؟

با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

- دو و نیم...

- آهان اون وقت تو تا دو و نیم نصفه شب بیرون چه غلطی میکردی؟؟؟

- خب کنسرت بود دیگه تا الان طول کشید...

صداشو مثل دیوونه ها انداخت سرش و گفت:

- به درک که تا الان طول کشید اصلا به اون به جهنم چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟؟

- گوشیم. در آوردم که ببینم زنگ خورده یا نه.نوری که از گوشی به صورتم خورد باعث شد توجه معراج جلب شه. اومد نزذیک و چراغ رو روشن کرد قشنگ ورندازم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:

- تو با این شکل و قیافه رفته بودی بیرون؟؟؟؟

- خب معراج کنسرت بود دیگه...

یهو از موهام گرفت و پرتم کرد روی زمین و همینطوری که داشت بهم لگد میزد میگفت: تو غلط کردی که این شکلی میری بیرون و تا این موقع ول میگردی معلو نیس داشتی چه کثافت کاری ای میکردی که تا الان بیرون بودی.منم که دست و پامو جمع کرده بودم تو شکممو داشتم بی صدا گریه میکردم...

بالاخره بعد از یه ربع  از کتک زدن خسته شد و  روم نیم خیز شد و بلند کرد انداخدتم روی تخت.خواستم پتو رو بکشم رو خودم که دیدم لباساشو در آورده داره هجوم میاره سمتم.میدونستم توان مقابله باهاشو ندارم پس چشمامو بستم و خودمو تسلیمش کردم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -