تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part6
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part6

چهارشنبه 30 فروردین 1391 10:35

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
دوووووووووووووود به دوستااان گلم...

این قسسسمت میشه اولین قسمتی که دااااستان از زبون هیون ئه...


امیدوارم خوشتون بیاد...
وااااااااااای!پوووووستر رو هم به تازگی بسی زیبا ساختییم...روی همه ی پستتت های داااستانم هم گذاشتم...امیدوارم از پوووستر دااااستان هم خوشتون بیاد...نظرتون رو راجع بهش حتما بگین...
(کلی زحمت کشیدم درستش کردم،نظرای خوب بدین!!!)


حالا بدویین برین ادامه ی مطلب...

                                       

                                    

شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم هیییون جونگ

 

صدای گیتار...وقتی انگشتام روی سیم ها جابجا می شد یه صدای خیلی دوست داشتنی ای ایجاد می کرد...چشم هام رو بستم و دوباره آکورد گرفتم و نواختم...

چانگ هو-می دونستی یکی از بهترین نوازنده هایی ای که تا حالا دیدم؟

چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم.گفتم:آره!

چانگ هو-چه از خودراضی!

خندیدم.

چانگ هو-کسی هست که واقعا دوستش داشته باشی؟

-خودم!

چانگ هو-اوووف!هیون بس کن!

باز خندیدم و گفتم:چیه؟!حقیقت رو دارم میگم دیگه!

چانگ هو-منظورم یه دختره!یکی که بخوای بقیه ی عمرت باهاش باشی!

-من هنوز واسه این جور چیزا خیلی جوونم!نیستم؟

چانگ هو-آره!یه جوون از خود راضی پررو که دختر ها خیلی زود ازش خوششون میاد.

-مث خودت؟!

چانگ هو-نمیشه انکار کرد!من هم ازت خوشم میاد!ولی تو دیگه خیلی اعتماد به نفست بالاست!

-تقصیر کیه؟!تقصیر منه که باحالم؟

چانگ هو-چه خودشیفته!

-هر چی دوست داری بگو!من اینم!

چانگ هو-من دیگه دارم میرم!

-برو...خداحافظ!

چانگ هو-خداحافظ...

و از خونه رفت بیرون.با لبخند رفتم سمت یخچال.یه آبمیوه در آوردم و خوردم.شب قبل سال نو شده بود.یه آگهی تبلیغاتی هم دیده بودم.یه مسابقه ی خوانندگی...می خواستم همون روز برم به اون مسابقه.دوست داشتم از اولین افرادی باشم که به اون مسابقه میره.گیتار رو هم برداشتم و راه افتادم سمت کمپانی...خب اصولا از جاهای شلوغ زیاد خوشم نمی اومد ولی چاره ای نداشتم.بعد از یه مدت منتظر موندن وارد اتاقی شدم که چند نفر نشسته بودن و نظارت داشتن که اجراها چه جوریه.با لبخند جلو رفتم.چند تا خانوم هم بودن.مطمئن بودم خانوم ها از لبخندم خوششون میاد...گرچه با آقایون زیاد رابطه ی خوبی نداشتم.از همون موقع هم فکر می کردم بخاطر حسودیشون به قیافه یا شخصیتم ئه...پول زیادی نداشتم که بخوام بهش بنازم ولی به خودم خیلی افتخار می کردم.از خیلی های دیگه سَرتر بودم!خانوم ها هم ناخود آگاه لبخند می زدن.روی صندلی نشستم و گیتار رو از جاش در آوردم و روی پام گذاشتم و شروع کردم به نواختن و همراهش خوندن.نگاه ها روم متمرکز شده بودن و خب من هم بخاطر اینکه نُت ها رو با هم قاطی نکنم زیاد بهشون نگاه نمی کردم.از همون موقعی که آگهی رو دیده بودم شروع کردم به تمرین زدن گیتار با چشم های بسته.هم بانمک و حرفه ای بود و هم می تونستم تمرکز بیشتری داشته باشم.آهنگ تموم شد و گیتار رو گذاشتم توی جاش و گفتم:واسه دیدن نتایج کِی می تونم بیام؟

یکی از همون خانوم های داور گفت:پنج شنبه...

-ممنون...

ادای احترام کردم و خارج شدم.به خیلی از چیزهایی که توی زندگی می خواستم هنوز نسیده بودم ولی اگه قبول می شدم شاید به یه سری هاش می رسیدم.

رفتم سمت خونه.با خودم حدس زدم دیگه پدر و مادرم خونه اند.واسه چند روزی مسافرت بودن.واسه ی سال نو هم توی مسافرت بودن.البته نخواسته بودن من همراهشون برم.مشکلات خونوادگی....خب مادربزرگم از اول هم از من خوشش نمی اومد.شاید یکی از دلایل گوشه گیر بودن من هم اون بوده باشه!در هر صورت من هم زیاد ازش خوشم نمی اومد گرچه سعی ام رو می کردم نشون ندم ولی باز هم رفتارش رو باهام تغییر نمی داد.یادمه حتی چند دفعه بخاطرش گریه کردم.یونگ جونگ هم باهاشون رفته بود.

وارد خونه شدم...همه خونه بودن.یونگ جونگ جلو اومد و با هم سلام و احوالپرسی کردیم.خب من با برادرم خیلی راحت بودم.مادربزرگ توی اتاقش بود.با پدر و مادرم هم سلام و احوالپرسی کردم.

پدرم-هیون جونگ،برو یه سر هم به مادربزرگت بزن...

-آخه مادربزرگ که...

نذاشت حرفم رو ادامه بدم:گفتم برو پیشش!


                                       

تا فردا که قسممممت بعد رو بذارم،بابای




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:57