تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - please know me-part7
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

please know me-part7

جمعه 25 فروردین 1391 14:35

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: please know me ،

شلامممممممممممممممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

چه بچه خوبی ام زودزودمیام.....

فقط یه چچیزی جهت یاداوری

هیونمی:مینااونی

هیوجین:ژیلاجونم

هنا:هدی اونی...

امیداورم خوشتون بیاد....

please know me-part7

اون لحظه تنهاواکنش من این بودکه دهنم بازبمونه.....چطورتونسته بودماروازهم تشخیص بده....هنوزباسردرگنی به درخیره بودم که هیون جلوم وایساد.....انگشتشوزیرچونم گذاشت ودهنم روبست....ریزریزخندید...بادستش چندبارآروم روشونه راستم زدوبعدبرگشتورفت....به هیوجین نگاه کردم.....

_:چی شد؟؟؟

شونه هاشوبالاانداختوگفت:نمیدونم....

هناازپشت سربهم نزدیک شد دستشوپشتم گذاشت وگفت:بریم دیرشد....

باگنگی هنارونگاه کردم....خواستم چیزی بگم اماسرموپایین انداختم وطرف مادرم رفتم......بغلش کردموگفتم:مطمئنی نمیخوای بیای؟

هنا:هیون حریف مادرت نشدتومیخوای راضیش کنی.....

ازمادرم فاصله گرفتم....

:برین بچه هامن چیزیم نمیشه....

گونه مادرموبوسیدم وازخونه بیرون رفتم....

 

هیوجین سوارماشین هیون شدومنم طرف ماشین هیونگ رفتم....!اولین مسافرت دونفره مون.....!.....یه کمی هیجان داشتم....سوارماشینش شدم.....حتی بهش نگاه نکردم.....هنوزتوبهت بودموبعدچندثانیه به گوشیم اس داد:بلدی که مخشوبراامشب بزنی...

لبموگازگرفتم....حتی تصورش برام سخت بود....

کیم هیوجین مگه این که دستم بهت نرسه....ساکت باش....

....ماپشت سرهیون بودیم...یه   دفه هیوجین  برگشتونگاهمون کرد....برام زبون دراوردوبرگشت....

حس کردم هیونگ نگاهم کرده....سریع سرموبرگردوندمونگاش کردم.....لبخندکوچیک وشیطنت باری گوشه لبش بود......به روبه روم خیره شدموسعی کردم تمام نیروموجمع کنم تاجرئت حرف زدن پیداکنم....

_:هیونگ؟

چندلحظه ای طول نکشیدکه گفت:هوم؟

کاملابه صندلیش تکیه دادوسرشوبالا گرفت....محوتماشاش شده بودم که یادم رفت میخوام چی بگم....سرموکوچولوکج کرده بودمونگاش میکردم...خنده ای کردوبهم نگاه کرد...سریع به خودم اومدموسرموبرگردوندم...

_:چی شده هیونمی؟

 

_:راستش....تو....چطورتونستی....

 

دوباره خندید....لباموبهم فشاردادمووچینی به پیشونیم وبهش نگاه کردم....

 

_:دستتوببین...

_:ها؟

_:باهوش من دست توحلقه ست اماهیوجین.....نقشتون یه خرابکاری کوچولوداشت....

همونطورکه به حلقه توی انگشت لرزونم نگاه میکردم گفتم:واااااااااااااااای.چطورحواسم نبود....

همراه هیونگ خندیدموبه عقل خودم شک کردم....

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

تابه ویلابرسیم نیم ساعتی طول کشید....سه تایی داخل خونه رفتیم...5دقیقه بعدهیونوهیونگ هم داخل اومدن....

هیونگ همونطورکه غرغرمیکرد گفت:چی تواین ریختی هیونمی؟....همش دوروزاینجاییم.......

 

_:اههههههههههه..چقده غرمیزنی یه چمدون اوردیااااااا.......

 

داخل راهرورفتیم.....سه تااتاق تویه ردیف داشت... ویه تک اتاق روبه روشون که اتاق پدرومادرم بود... هیونگ روراه پله هاموند...بهش نگاه کردموگفتم:اون اتاق تهیه ماله منه...

همونطورکه بالاوپاییین میپریدم سمت اتاق رفتم....دروبازکردمو سریع سمت تخت دوییدموخودموروش پرت کردم...هیونگ پشت سرم داخل اومد...پرده های تور ورودی تراس هم جهت بادتوهوا تکون میخوردن...صدای موج ازهرطرفی می اومد....بالبخندبه هیونگ که طرف تراس میرفت نگاه کردم....ازاتاق بیرون رفت....کیفموروتخت گذاشتمودنبالش رفتم....ازپشت بغلش کردموگفت:قشنگه؟....

دستاشورودستام گذاشت....حلقه ی دستام روبازکردومنوجلوی خودش کشید.....:مگه میشه سلیقه توبدباشه....باهمین سلیقه منوانتخاب کردی....

_:هیااااااااااااااااا....ازخودراضی....هنوزهیچی معلوم نیست.....تونامزدمنی....پس اینقدبه خودت مطمئن نباش....

چشمای جدیش که بااخم همراه شد لبخند روازرولبام چید..

.._:حرف بدی زدم؟؟؟؟

جلوم وایساد...به نرده ها که تاکمرم بودتکیه دادم وپشت به دریاوایسادم...دستاشودوطرفم رونرده هاگذاشتسمتم خم شد وگفت:یعنی چی به خودم مطمئن نباشم؟؟؟

 

_:هیچی فقط یه شوخی بود....

_:دیگه ازاین شوخیانکن...

_:باشه بداخلاق....

سرموبرگردوندموبهش پشت کردم....فاصلشوباهام کمترکردطوری که سرم روشونش بود...

 

 

×××××××××××

 

هنا:هیوجین؟

سرشوازتوگوشیش بیرون اوردوگفت:بله؟؟؟

هنادریخچالوبستوگفت:بروهیونگوخواهرتوصداکن بیان...یه چیزی بخورن....

_:باشه....

 

بلندشدوسمت پله هارفت....داخل راهروشد....دراتاقشون بازبود....خواست صداشون کنه....که دید داخل اتاق نیستن....رفت داخل اتاق که صدای هیونمی روازروتراس شنید...

 

.._:حرف بدی زدم؟؟؟؟

ویه دفه هیونگ جلوش وایسادوطرف  هیونمی خم شد.....لباشوازعصبانیت گازگرفت...

_:نشونت میدوم هیونمی....کاری میکنم هیونگ ازت متنفرشه....جلوی تومنوببوسه....

وباعصبانیت ازاتاق بیرون رفت....بعدکه یادش اومد برای چی داخل اتاقشون رفته بود برگشت.....هیونمی روتخت نشسته بود....وبالباسای داخل چمدون ورمیرفت....بادیدن هیوجین سرشوبلندکردوگفت:اه...هیوجین....بیاتو...

 

اینورواونورونگاه کردوگفت:هیونگ کو؟؟؟

 

_:رفت حموم....

 

بعدیکیک ازابروهاش بالارفت وگفت:امروززندت نمیذارم.....

وطرفش حمله برد....

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -