تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part5
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part5

جمعه 25 فروردین 1391 09:34

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
دروووووووووووووود دوستان
گلووووووووم فوق العاده درد می کنه...گریههههههههههههه...سرما خوردم بسیــــ
خب این قسمتتتت رو هم میذارم...ببخشید پشتتت سر هم سه قسسسمت گذاشتم.

حالا بدویین برین ادامه ی مطلب داااستان رو بخونین که بسی جالب استـــ...

این قسسسمت آخرین قسمتیه که از زبون کیووو ئه فعلا!!!

                          

ادامه ی چهارشنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم کیییو جونگ

همون یه درصد امیدم هم از دست دادم.با خودم گفتم پس الکی این همه راه اومدم سئول...الکی این همه پول خرج کردم.

فرد دوم-نفر آخری که انتخاب کردین با سلیقه ی ما جور در نمیاد!

فقط بهشون نگاه می کردم و دقیق بهشون گوش می دادم.نمی دونستم امیدوار بشم یا نا امید...

فرد اول-اون پسر رئیس ئه!!!

صد در صد پسر رئیس اون ها به من ارجعیت داشت.

فرد دوم-می تونیم توی یه گروه دیگه بذایمش...

فرد اول-جواب رئیس رو چی بدیم؟!

فرد دوم-بهش میگیم این گروه به حد کافی خوب نیستن.نظر واقعی خودت!مگه همین نیس؟!

فرد اول-آره...

فرد دوم-خب میذاریمش توی یه گروه بهتر!

فرد اول-باشه...

فرد دوم رو به من گفت:آقا!

بهش نگاه کردم:بله؟

فرد دوم-شما می تونین برین...نتیجه رو فردا صبح همین جا می زنیم...خواستین ببینین می تونین بیاین!

-چشم...

و رفتم سمت در خروجی...با خودم گفتم چی میشه اگه من هم قبول شم...

و به سمت خونه رفتم...قبل رسیدنم به تعداد بستنی گرفتم و بعد دوباره به راه افتادم.وارد خونه شدم و سلام کردم.به سمت خانوم دوست پدرم رفتم و یه بستنی رو بهش دادم.با لبخند ازم تشکر کرد.بعد به پسر اون خونواده که بائه اسمش بود،بستنی دادم.ازش پرسیدم خواهرش کجاست که گفت توی اتاقش!

در زدم.آئه چا گفت:بعله؟

رفتم تو.اتاقش بانمک بود.باز هم با چشم های گرد و متعجب نگاهم می کرد.رفتم جلو.رفت عقب تر.از رفتارش تعجب کرده بودم.نمی دونستم چرا اون جوری رفتار می کنه.بستنی رو به سمتش گرفتم و گفتم:بستنی!

بستنی رو گرفت و آروم تشکر کرد.از اتاق رفتم بیرون.بستنی خودم رو هم برداشتم و بستنی دوست پدرم رو دادم به خانومش که بذاره توی فریزر تا شب که بیاد...شروع کردم به خوردن بستنی.بائه که بستنی ش تموم شده بود جلو اومد و گفت:میای بازی؟

با لبخند گفتم:چی بازی؟

بائه-تو میشی یه آدمی که خلافکاره،بعد من پلیس میشم!میام می گیرمت...

بعد شروع کرد به تعریف بازی.کلی تعریف کرد تا بالاخره بازی رو شروع کردیم.کلی باهاش بازی کردم.فقط می خواستم زمان هر چه سریع تر بگذره تا من ببینم نتیجه ی فردا چی میشه!این اواسط هم هر وقت آئه چا از کنارم رد می شد فقط یه جور خاصی نگاهم می کرد.بالاخره هر جوری بود اون روز رو گذروندم...

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پنج شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم کیییو جونگ

شب اصلا خوابم نبرد.فقط چشم هام رو روی هم گذاشته بودم.بیدار شدم و سریع آماده شدم و عینکم رو گذاشتم و بدون خوردن صبحونه رفتم بیرون.حتی نفهمیدم مسیر رو چه جوری طی کردم تا بالاخره به همون کمپانی رسیدم...حسابی شلوغ بود.به زور می شد وارد شد.از لای جمعیت به زور رد شدم.بیشتر افراد منتظر دیدن نتایج بودن و بعضی ها هم خیلی ناراحت و ناامید خارج می شدن.یهو یکی رو اون جلو دیدم که داره از خوش حالی بالا و پایین می پره.معلوم بود که یکی از برنده هاست.و پسر آرومی که یه گوشه،جدا از بقیه ایستاده بود و با لبخند پیروز مندانه ای نگاه می کرد،به پسری که از خوش حالی بالا و پایین می پرید اشاره کرد که بره پیشش.یه نفر دیگه هم با قد بلند و صورت کشیده کنارش ایستاده بود و با لبخند به بقیه نگاه می کرد.احتمالا اون هم یکی از برنده ها بود که با اون حالت کنار اون پسر ایستاده بود...

خودم رو به جلوی تابلوی اعلانات رسوندم.جایی که اسم 5 نفر برنده رو نوشته بود.چشم هام رو برای یه لحظه بستم و باز کردم و...

                               

خوب بود آیا؟!

میگم دعا کنین زودتر سرماخوردگی م خوب شه که درد گلوووم داره منو می کشه!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:55