تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part4
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part4

پنجشنبه 24 فروردین 1391 11:58

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
دروووود دوستاااان

بسی نظرااااات کمه...این جوری پیش بریم من بسی نارااااااااااحت میشم ها


دااااستان کماکان از زبووون کیووووو ئه...

بدووووین برین ادامه ی مطلب که داااستان رو بخونین...

سه شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم کیییییو جونگ

 

حرکت قطار ساعت 3 بعد از ظهر بود.تقریبا 3 ساعت وقت داشتم.وسایلم که آماده بود.فقط باید غذا می خوردم و از خونواده م خداحافظی می کردم و می رفتم ایستگاه قطار.دوباره یه نگاه به ساکم انداختم و با خودم چک کردم که چه چیز هایی لازمه و چه چیزهایی برداشتم...

مادرم - کیو جونگ، نمیای غذا؟

از اتاق رفتم بیرون و پشت میز،روی زمین نشستم.پدر و مادرم هم نشسته بودند...

بعد غذا وسایلم رو برداشتم و واسه خداحافظی آماده شدم.مادرم رو بغل کردم.گفت:خیلی مواظب باش...نکنه چیزیت بشه ها...

لبخند زدم:من که بچه نیستم مامان!

بعد خداحافظی با مادرم،نوبت خداحافظی با پدرم بود.

پدرم-آدرس رو واست نوشتم روی این کاغذ...

کاغذ رو داد بهم و ادامه داد:وقتی رسیدی می تونی از مردم بخوای راهنماییت کنن یا زنگ بزنی به دوستم و ازش بخوای راهنماییت کنه...

-مرسی بابا...

پدرم-خواهش می کنم...موفق باشی...

به علامت احترام جلوشون دولا شدم و خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه...ساعت دو و خرده ای بود که رسیدم.یه خرده منتظر موندم و بعد سوار قطار شدم.وقتی رسیدم سئول،هوا تاریک بود.ساک به دست از قطار پیاده شدم و به دور و برم نگاه کردم.یه خرده جلو رفتم.مونده بودم از کدوم طرف برم.همون طو که از مردم می پرسیدم بالاخره راه رو پیدا کردم و به خونه ی دوست پدرم رسیدم.خونه ی متوسطی بود.واد شدم.یه آقا و خانوم مهربون و یه پسر بچه اون جا زندگی می کردند.

آقا-کیو جونگ،درسته؟

-بعله...

آقا-دنبالم بیا...

رفتیم سمت یه اتاق.ایستاد و گفت:این جا،اتاق پسرم ئه.می تونی تا موقعی که این جائی،توی این اتاق استراحت کنی...

-ممنونم!

دوست پدرم سرش رو به علامت تایید تکون داد و از اتاق خارج شد.وسایلم رو گذاشتم توی اتاق و توی آینه به خودم نگاه کردم.یه خرده موهام رو مرتب تر کردم و رفتم به سالن خونه.خونه ای بود با دو تا اتاق خواب و یه سالن کوچیک.نشستم روی مبل.

خانوم خونه که به نظر زن مهربونی می اومد نگاهی بهم کرد و گفت:چه پسر قد بلند و خوش تیپی!

-مرسی!

آقا-مطمئنا به خانوم دوستم رفته...

لبخند زدم.پسر اون خونواده هم اومد و نشست روی مبل.در باز شد و یه دختر جوون وارد شد و با تعجب به من نگاه کرد.همه بلند شدیم.خانوم اون خونه سریع به سمت دخترش رفت و آوردش جلوتر و گفت:دخترمون،آئه چا!

آئه چا یه خرده خم شد و سلام آرومی گفت.من هم تعظیم کردم و سلام گفتم.بعد خانومه،آئه چا رو گرفت و رفتن به اون یکی اتاق خونه.من هم دیگه حرفی نزدم.سر شام بود که همه دور میز نشستیم و بالاخره آئه چا هم بیرون اومد. شروع کردیم به خوردن غذا.

-اگه عیبی نداشته باشه،من فردا صبح می خوام برم جایی...وسایلم همین جا باشن که مشکلی نیس؟

آقا-نه...اصلا...برو به کارِت برس...

دوباره مشغول خوردن غذا شدم که احساس کردم آئه چا داره نگاهم می کنه.سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که سریع سرش رو به خوردن غذا گرم کرد.دیگه توجهی نکردم و غذام رو تموم کردم.

به امید فردا خوابیدم...

+++++++++++++++++++++++++++++

چهارشنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم کیییییو جونگ

 

بعد خوردن صبحونه ، یه خرده آدرس رو از دوست پدرم پرسیم و یه خرده ش رو هم از افراد توی خیابون تا بالاخره به کمپانی رسیدم.

وارد شدم.با اینکه آخرین روز بود ولی باز هم نسبتا شلوغ بود.این قدر منتظر موندم تا نوبتم بشه.باید می خوندم...اولش یه خرده واسم سخت بود ولی بعد،کم کم راحت تر خوندم.وقتی اواسط خوندنم بود،یکی از افرادی که اون جا بود گفت:بهتر نیس دیگه از کسی امتحان نگیریم؟

یکی دیگه-چرا؟

فرد اول-چون به نظر من که 5 نفر انتخاب شده اند!

فرد دوم-آخه خیلی های دیگه هم اومدن...

فرد اول-آخه هم این آقا و هم بقیه ی افرادی که اومدن الکی دارن معطل میشن!



++++++++++++++++++++++++++

خوب بود؟!

امیدوارم خوشتون اومده باشه و کلی نظرررر بدین...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:59