تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part3
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part3

چهارشنبه 23 فروردین 1391 16:28

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
درووود...

یه بار رفتم آپپپپ کنم اروووور داد...مُردم از عصبانیت!!!

ادامه ی دااااستان رو گذاشتم ادامه ی مطلب...


کماکان از زبووون کیو ئه داااستان...

واسه خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلییییک کنین...

آنچههه گذشت توی اپیزووود های یک و دو:

 

نمی دونستم دارم کجا میرم یا می خوام به کجا برسم فقط می خواستم دور شم.باز هم نمی دونستم از چی فرار می کنم.از "سوهی" یا از اتفاقات اخیر!

++++++

 

سوهی-خیلی وقته می خواستم بهت بگم...من عاشق یه نفر دیگه م و می خوام باهاش ازدواج کنم...

 

-آخه دلیلت چیه؟!

 

سوهی-تو هیچی پول نداری که با این حساب نمی تونی از عهده ی خرج و مخارج یه زندگی درست و حسابی بر بیای.من هم تا الآن خیلی سختی کشیدم،دیگه بیشتر از این نمی خوام.می خوام با یکی باشم که بتونه چیز هایی رو که می خوام واسم آماده کنه!

 

+++++++

 

با صدای پدرم سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم:داری گریه می کنی؟!

 

++++++++

 

نمی خواستم دیگه اون جوری زندگی کنم.سوهی بخاطر همین چیز هام ولم کرده بود.این فکر مثل خوره افتاده بود توی وجودم....

 

+++++++

همون طور که از مغازه اومده بودم بیرون و راه می رفتم یه اگهی تبلیغاتی روی دیوار دیدم.......

 

                         ***************************************

دوشنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیم کیوووو جونگ

 

...مسابقه ی خوانندگی!من عاشق خوندن و رقصیدن بودم.جلوی آگهی ایستادم.جایزه ی 5 نفر برنده این بود که به صورت یه گروه می تونستن با کمپانی قرار داد چند ساله ببندن.فوق العاده بود...حداقل از نظر من!اینکه می تونستم خودم رو اثبات کنم،خودم رو نشون بدم...با خودم گفتم احتمالا خیلی شرکت کننده داره و یه درصد هم امکان نداره من بین اون همه شرکت کننده یکی از افراد برنده باشم. ولی از یه طرف هم می گفتم فوقش میرم،شاید شد و من هم به یه کار ثابت و خوب رسیدم...شاید حتی تونستم یه پول خوبی از همین راه در بیارم.به آدرس نگاهی انداختم...سئول...پس باید می رفتم سئول...بعد دوباره با خودم گفتم پس پولش چی؟!یه مسافرت خیلی خرج داره!تصمیم گرفتم با قطار برم...بعد زمانش رو نگاه کردم.چهارشنبه ی همین هفته آخرین مهلتش بود!یعنی کلا دو روز وقت داشتم.باید با خونواده م مشورت می کردم.در ضمن اگه اون ها راضی بودن،باید بلیط تهیه می کردم،بعد باید وسایلم رو آماده می کدم و چند ساعت توی راه بودم تا برسم.اون جا کجا می موندم!؟هزار تا فکر و خیال توی ذهنم بود.آگهی رو با دقت کندم که آدرس و این جور چیزاش نصف نشه و لوله ش کردم و گرفتمش توی دستم و به سمت خونه حرکت کردم.با خودم داشتم برنامه می چیدم.فقط مونده بودم کجا برم بمونم...

 

رفتم و وارد خونه شدم.سلام بلندی گفتم و پلاستیک رامن رو گذاشتم روی کابینت آشپزخونه.مادر و پدرم داشتن تلویزیون نگاه می کردن و خواهرم هم توی اتاق بود.نشستم پیش پدرم روی زمین.گفتم بهتره موضوع رو مطرح کنم.

 

-بابا...می خواستم یه چیزی بگم!

 

پدرم-بگو...

 

-فردا یه بلیت قطار بگیرم واسه سئول؟

 

پدرم-چرا؟!

 

-می خوام برم یه مسابقه ای!

 

پدرم-واسه یه مسابقه می خوای از این جا بکوبی بری سئول؟!

 

-بابا!

 

مادرم دخالت کرد و گفت:تو دیگه بزرگ و عاقلی و می تونی خودت واسه خودت تصمیم بگیری،ولی وضعمون رو هم می دونی!

 

-وضعمون...وضعمون...خسته شدم از بس وضعمون این جوری بوده!

 

و بلند شدم و رفتم توی اتاق.خواهرم ، اون آه ، داشت درس می خوند.نشستم یه گوشه ی اتاق.

 

اون آه-می خوای بری سئول؟

 

-آره!

 

اون آه-می تونی توی اون مسابقه شرکت نکنی!

 

-خب چی میشه اگه یه بار هم به خواسته ی من توجه بشه؟!

 

پدرم وارد اتاق شد:باشه...ولی فقط همین یه باره ها!هر روز نیای بگی می خوام برم فلان جا و فلان جا!

 

باورم نمی شد پدرم موافقت کرده.از خوش حالی سریع بلند شدم و محکم بغلش کردم.اون هم بغلم کرد و گفت:می خوای کجا بمونی؟!

-نمی دونم.

-نمی دونم.

پدرم-یکی از دوستای من توی سئول خونه داره.می تونی بری اون جا بمونی...

-باشه...فقط آدرسش...

پدرم-واست می نویسمش...کِی واسه بلیت میری؟

-فردا صبح...

پدرم-باشه...فکرهات رو کردی؟واقعا می خوای بری؟

-آره بابا...

پدرم-پس موفق باشی...

-مرسی...

پدرم-خوب بخواب که فردا صبح زود بتونی بلند شی بری دنبال بلیت...

-باشه...حتما...

پدرم از اتاق رفت بیرون.

اون آه-کِی بر می گردی؟

-نمی دونم...هر وقت کارم تموم شد...

اون آه-باشه...فکر نکنم فردا بتونم ببینمت قبل رفتن...چون کلاس دارم...

-پس خداحافظ...

اون آه-مواظب خودت باش...خدا کنه برنده شی!

اون آه رو بغل کردم و گفتم:مرسی خواهر کوچولو!

از بغلم بیرون اومد و گفت:خودت کوچولو یی!

خندیدم و گفتم-شب بخیر...

و رفتم تا تشک رو پهن کنم...


                 *****************************************

می خواستم توی خماری بذارمتون تا فردا واسه قسممممت بعد که نشد!!!اگه اون کار رو می کردم یا باید این قسمتتت رو  خیلی کمممم میذاشتم یا خیلی زیاااد....

ببینین چه خوبم!!!

خب دیگه شمااا ها هم لطفا نظرررر بدین که منتظرم!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:00