تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Entezar.ep.29
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Entezar.ep.29

دوشنبه 21 فروردین 1391 20:49

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: Entezar ،

 

شلاممممممممممممممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

میدونم دیرکردم ولی شورمندههههههههه.جیغغغغغغغغغغ......ببچیدمن الان بایدبرم درس بخونم.......میدونم کمه ولی شماخودتون میدونیدکه درس وامتحان....خوابوزندگی نذاشته..جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

بااین حال....جیغغغ من دلم برافلش بکاتنگ شده بود...اصلانمیتونم بدون فلش بک داستان بنویسم.....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

امیدوارم خوشتون بیاد وووووووووو.....

یه چیز دیه برای اونایی که نظرنمیذارن....پارت بهدرمزداره........نه فقط من برای هردونویسنده ها........کاروبه گله وشکایت نکشونین خودم مجبورشون میکنم داستانشونورمزدارکنن....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

اینباردوتاخماری داره هم توحال هم گذشته........

 

 

 

درگیرخیالاتم بودم که هیورین دروبازکردوگفت:هنوزحاضرنشدی؟پاشودیرمیشه......

 

سرموتکون دادموگفتم:باشه....الان میام....

 

سریع حاضرشدم....هیورین منتظرم نمونده بود....واقعاخسته بودم ولی کاریش نمیشدکرد.....دوچرخموبرداشتموراه افتادم...(خودواقعیم بلدنیستما)...هوای سردی که به صورتم میخورد خوابوازسرم پروند....دم مغازه نگه داشتم....

_:چرارفتی؟

 

_:منتظرتومیموندم؟

 

_:چِ......

سریعترازهیورین راه افتادم....سرعتموکموزیادمیکردم.....انگارنه انگارکه صبح هوابارونی بود....گرمای اشعه های خورشیدروباجزءجزءتنم حس میکردم.....شب گذشته بزگترین شوک زندگیم روگذروندم.....اماهرچی که میگذره حس میکنم که یه خواب بوده.....امروزازهرروزی خسته ترم.....کی ازاین کابوس بلندمیشم؟؟پرده ای اشک دیدم روتارکرد....کاراونروزم ازهمیشه خسته کننده تربود.....حداقل5جای دیگه مونده بود......خواستم راهمونزدیکترکنم.....تویه کوچه فرعی پیچیدم...سعی کردم سریع ازاون کوچه بگذرم اماماهیچه های پام واقعادردگرفته بود....واردخیابون اصلی شدم......یه لحظه فکرکردم راهواشتباه اومدم....کناریه خیابون نگه داشتم....اطرافونگاه میکردم تاببینم ازکجاسردرمیارم...اشتباهی اومده بودم.......روبه روم یه باربزرگ بودکه به بدنامی معروف بود......یادم نمی اومد که تابه حال پامواون توگذاشته باشم.....خواستم سرموبرگردونم که....

 

 

Flash back

 

ای کاش زمان همونجا منجمدمیشد ومن فقط میگفتم منتظرت میمونم.....چندثانیه بعدسرموازروسینش برداشتم وروزمین گذاشتم....نورآتفاب چشممومیزد....حس کردم دستام عرق کردن....هیون طرفم برگشت...آرنجشوروزمین گذاشت...خودموبهش نزدیک کردم ازاشعه های افتاب بهش پناه بردم....هرچی نزدیکترمیشدم داغترمیشدم ...تنمواونقدرروزمین طرف هیون کشیدم که دیگه بینمون فاصله ای نموند...آرومترازقبل دستامودورکمرش حلقه کردم وبه سینش تکیه دادم....عمیق نفس کشیدم....درست بودکه

اهی دویاسه روزنمیدیدمش امااینبار....دلشوره عجیبی داشتم....خیلی عجیب...

 

_:هیون؟؟؟

 

_:بله؟

تولحن صداش آرامش غریبه ای بود...

_:من....

چیزخاصی نمیخواستم بگم امانمیدونستم چراقدرت حرف زدن ندارم......بغض بدی توگلوم پنجه انداخته بود.....بادست آزادش شونموگرفتوازخودش جداکرد....باقاطعیت گفت:حرفتوبزن....

ازش کاملافاصله گرفتم...وروزمین نشستم.....

_:میشه برگردیم؟؟؟اینجاخیلی گرمه...

بلندشدنشست....لباسشوتکوند.........من که انگاراولین بارباشه میبینمش خیره بهش نگاه میکردم....سنگینی نگام روحس کرد....زل زدتوچشمام امامن سریع سرموپایین انداختم...

آروم طوری که خودمم به زورمیشنیدم گفتم:بریم؟

حرفی نزد...من بی اختیارچشمام روبستم که یه دفه دستای هیون رو.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30