تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - our dream-part2
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

our dream-part2

پنجشنبه 17 فروردین 1391 10:14

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
درود

چه خبر از مدارس و امتحانا؟!
با قسسسمت دوم اومدم!باز هم داااستان کماکان از زبون کییو ئه...



بدوووویین برین ادامه ی مطلب...

our dream-part2

"دوشنبه ی هفته ی اول ژانویه"

سوهی-نمی خوای واسم آرزوی خوش بختی کنی؟

برگشتم و نگاهش کردم.با خودم گفتم چه جوری می تونه بعد این همه حرف ازم یه همچین درخواستی کنه؟!خودم رو کنترل کردم که حرفی نزنم و فقط برگشتم به سمت راه خودم و حرکت کردم.

حواسم رو جمع کردم.جلوی در خونه ایستاده بودم.همه چی واسه م زشت شده بود. منی که تا همون روز صبح بدون فکر به هیچی،بدون فکر به کمبود هایی که توی زندگی داشتم با خوش حالی می رفتم پیش سوهی تا واسه چند دقیقه ببینمش و برسونمش سر کار و بعد برم سر کار خودم،حالا انگار تازه داشتم واقعیت ها رو می دیدم.آجر های قهوه ای که دیوار رو تشکیل داده بودن،بدون سنگ نما،داشتن حالم رو به هم می زدن.اون در تقریبا آبی...تموم کوچه مون...همه چی...نمی خواستم دیگه اون جوری زندگی کنم.سوهی بخاطر همین چیز هام ولم کرده بود.این فکر مثل خوره افتاده بود توی وجودم.ولی سوهی خودش چی؟!اون هم مثل من بود.توی یه محله ی فقیرنشین بود...ولی می گفت همسر آینده ش خیلی پولداره...

سرم رو به دو طرف تکون دادم.انگار که بخوام این افکار رو از توی سرم به بیرون بریزم.در رو با کلیدم باز کردم و رفتم تو.دیگه واقعا داشتم به حرف های سوهی می رسیدم.توی اون اتاق کوچیک فقط یه میز بود.مادرم که توی آشپزخونه بود با صدایی نه چندان آروم گفت:اومدی پسرم؟

-آره...خوبی مامان؟

رفتم جلوتر.دیگه کاملا آشپزخونه معلوم بود.مادرم بهم نگاهی انداخت و گفت:آره پسرم...خوبم...

همش به فکر حرف های سوهی بودم.گفتم:مامان،تو خجالت می کشی که من پسرت ام؟

مامانم-نه!کی گفته؟

-هیچ کس...همین جوری گفتم...

بعد چند لحظه دوباره گفتم:مامان،تو دلت می خواد من پولدار باشم؟

مامانم برگشت سمت من و گفت:این سوال ها چیه؟!تو هر جوری که باشی،پسرمی...دوستت دارم...اگه پولدار هم باشی کییو جونگ منی و ، اگه فقیر هم باشی کییو جونگ منی...نه فقط من،بابات هم همین طور...

سرم رو تکون دادم و رفتم سمت تک اتاقی که داشتیم.در اصل می شد اتاق درس خوندن و استراحتمون...عینکم رو در آوردم و گذاشتم جلوی آیینه و نشستم یه گوشه روی زمین.پاهام رو دولا کردم و دست هام رو دورشون گرفتم و سرم رو گذاشتم روی زانو هام.یاد اولین روز آشناییمون افتادم.اون موقع که توی اون رستوران دیدمش ، نتونستم تحمل کنم و من که هیچ وقت به کسی اون جوری نگاه نمی کردم،اون موقع با یه احساس خاص به سوهی نگاه کردم. بعد یاد اولین قرارمون افتادم.رفته بودم دنبالش.اومد...دستش رو محکم توی دستم گرفتم.هنوز نگاهش یادمه.مطمئنم اون عشق بود،نه چیز دیگه ای...توی همون خیابون قدم زدیم و توی همون پارکی که امروز ازش رد شده بودم رفتیم. تموم پول هام رو جمع کرده بودم تا بتونم اون گردنبند رو واسش بگیرم.روز تولدش بود.وقتی گردنبند رو انداختم گردنش محکم بغلم کرد.بعد یاد اولین بوسه مون افتادم...هر لحظه از با هم بودنمون رو جلوی چشمام می دیدم.فقط نمی تونستم بفهمم چه جوری به این راحتی تمومش کرد...وقتی هر دومون عاشق هم بودیم...می خواستم داد بزنم و اسمش رو صدا کنم و بهش بگم چه احساسی دارم!احساس ضعف ، احساس بدبختی ، احساس فقیر بودن ، احساس آشغالی که دور انداخته شده!

با صدای پدرم سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم:داری گریه می کنی؟!

وقتی جوابی ندادم گفت:چرا؟چیزی شده؟

با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم.با خودم گفتم بخاطر کسی که ولت کرد داری گریه می کنی؟تو دیگه چقدر بدبختی!

به پدرم گفتم:هیچی...دلم گرفته بود...

پدرم-می تونی به من دلیلش رو بگی...

-سو هی...

پدرم-چیزیش شده؟!

-نه...فقط...می خواد ازدواج کنه!

پدرم-خب اولا این گریه نداره!دوما تو که الآن هنوز پس انداز خاصی نداری!یا ...

نذاشتم حرفش رو ادامه بده: با من نه!با یکی دیگه...

پدرم-اون که قرار بود...

خیلی اعصابم به هم ریخته بود.حرف های پدرم رو نمی شنیدم.فقط داشتم به سوهی و حرف هاش فکر می کردم.پدرم اومد جلوم و دست هاش رو روی بازوهام گذاشت و بلندم کرد.

-بابا...اون ولم کرد...

مثل بچه هایی شده بودم که از یه نفر دیگه شکایت می کنن.

پدرم-لیاقتش همون بود!اون لیاقتت رو نداشت...

-ولی من دوسش داشتم!

پدرم-فراموشش کن!

-نمی تونم...

پدرم-پس حداقل بهش فکر نکن...گذشت زمان باعث میشه فراموش بشه!

چیزی نگفتم...چیزی هم نداشتم که بگم!پدرم یه نگاه بهم انداخت و گفت:دیگه هم این قدر خودت رو عذاب نده! برو بیرون روحیه ت عوض شه...می خوای با هم بریم؟

-نه...تنها برم راحت ترم...چیزی لازم ندارین؟

پدر-نه...فقط یه بسته رامن بگیر سر راه...

-باشه...

از اتاق رفتم بیرون و کفش هام رو پوشیدم و رفتم توی کوچه.یادم اومد عینکم توی خونه ست.غیظم گرفته بود که چرا حواسم نبود بَرِش دارم.دوباره رفتم تو و عینکم رو برداشتم و اومدم بیرون.داشتم قدم می زدم و با خودم فکر می کردم این جوری نمی تونم ادامه بدم.باید یه راهی پیدا کنم که از این بدبختی نجات پیدا کنم.وارد مغازه شدم.فروشنده که با خونواده م آشنایی هم داشت گفت:سلام!

-سلام...خوبین؟

فروشنده-آره...

-یه رامن می خواستم...

فروشنده رامن رو گذاشت توی پلاستیک و گفت:دیگه نمیشه بذارم به حسابتون!

-پولش رو پرداخت می کنم!

فروشنده-به مامان،بابات بگو زودتر بیان حسابشون رو تسویه کنن!من هم باید به پولم برسم دیگه!

-باشه!

اصلا حوصله ی جر و بحث باهاش رو نداشتم.پول رو دادم بهش و پلاستیک رو گرفتم و از مغازه خارج شدم.همون طور بی هدف راه می رفتم که یه اگهی تبلیغاتی روی دیوار دیدم...



دیدگاه ها : *نظرات شما دوستای خوبم*
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:00