تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - درووود اول+قسمت اول داستان our dream...
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

درووود اول+قسمت اول داستان our dream...

سه شنبه 15 فروردین 1391 16:08

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
اول از همه درووود خدمت تموم دوستای گلی که هیچ وقت وببب رو تنها نمیذارن

بنده کیمیا هستمـــ(جهت معرفی بود!!!)
خواستم اول،قبل از شروع داستان یه سری توضیحات راجع بهش بدم و بعد بریم سراغ قسمت اولـــ


این داستان یه خرده با داستان های دیگه متفاوتهـــ...یعنی سبکش یه کم فرق داره،پس لطفا به روز و ماه گفته شده توی داستان دقت کنین.بخاطر فهم داستان میگم.چون داستان از زبون چندین نفره،نه یه نفر...که در آن واحد درگیر اتفاقات خودشون میشن.البته همه به هم ربط دارن!حالا بعد از چند قسمت،دنبال کردن داستان ، خودتون می فهمین چی میگم... فقط اینکه مثلا ممکنه من 3،4 رو از زبون یه نفر بگم،3،4 روز از زبون یه نفر دیگه...این رو قبلش می نویسم که از زبون کیه...ولی همون زمانی که اتفاقات واسه نفر اول افتاده،واسه نفر دوم هم اتفاقات دومی افتاده...پس باز هم میگم به تاریخ ها دقت کنین تا اشتباه نکنینـــ...

فعلا داستااان از زبون کییو ئهـــ...

لطفا واسه خوندن داستان به ادامه ی مطلب برین...

خودم که بسی زیاد داستان ام رو می دوستم!امیدوارم شما هم خوشتون بیاد... دوباره یادآوری می کنم:داستان از زبون کییو ئه...

                                

our dream - part 1

دوشنبه ی هفته ی اول ماه ژانویه

بی هوا توی خیابون ها می گشتم.رسیدم به یه پارک.رفتم تو و همون جور قدم زدم.نمی دونستم دارم کجا میرم یا می خوام به کجا برسم فقط می خواستم دور شم.باز هم نمی دونستم از چی فرار می کنم.از "سوهی" یا از اتفاقات اخیر! جلوی پام یه سنگ بود.با پام یه ضربه ی محکم بهش زدم.سنگه پرت شد تقریبا نیم متر اون ور تر. توی ذهنم پر از افکار قروقاطی بود.سعی کردم مرتبشون کنم.سعی کردم فقط به یه چیز فکر کنم غیر از سوهی . ولی ناخود آگاه ذهنم کشیده می شد سمتش.می خواستم داد بزنم و بگم مگه من چی م کمتره؟!یه لقد محکم دیگه به سنگ زدم.دستم رو بردم توی موهام و در آوردم.می خواستم بالاخره یه جوری خودم رو خالی کنم.می خواستم این احساس بدبختی ازم دور شه.این بار محکم تر از قبل با یاد سوهی و اون اتفاقات و اون انتخاب به نظر من غلطش پام رو به سنگ زدم و سنگ بیچاره هم تقریبا دو متر اون ور تر افتاد.حرف هاش توی ذهنم بود و داشت منو عذاب می داد.چه راحت حرف هاش رو می زد.انگار من وجود نداشتم.انگار احساسات من هیچ بودن!صداش توی گوش هام می پیچید:به نظر من که بهتره تمومش کنیم!می دونی؟! ماها به درد هم نمی خوریم!

بعد حرف خودم یادم اومد:چرا؟!

سوهی-خیلی وقته می خواستم بهت بگم...من عاشق یه نفر دیگه م و می خوام باهاش ازدواج کنم.

دوباره از یاد اون موقع قلبم داشت آتیش می گرفت.این دو،سه سال که با هم بودیم یادش رفته بود...چه راحت حرف ازدواج با یکی دیگه رو پیش کشید.په زود عاشق یکی دیگه شد!

گفتم:کِی؟!

سوهی-ماه دیگه...

-آخه دلیلت چیه؟!

سوهی-رُک باشم؟!

-آره!

سوهی-تو هیچی پول نداری که با این حساب نمی تونی از عهده ی خرج و مخارج یه زندگی درست و حسابی بر بیای.من هم تا الآن خیلی سختی کشیدم،دیگه بیشتر از این نمی خوام.می خوام با یکی باشم که بتونه چیز هایی رو که می خوام واسم آماده کنه!

-فقط پول مهمه؟!

سوهی-هر کی یه نظری داره!

-یعنی این نظرته؟!

سوهی-آره!

-تصمیمت همینه؟

سوهی-آره...

-یعنی اونی که می خوای باهاش ازدواج کنی می تونه هر چی می خوای رو واست بگیره؟

سوهی-آره...

بعد قیافه ش توی ذهنم مجسم شد که بی حوصله سرش رو به اطراف چرخوند و گفت:داری با سوالات اذیتم می کنی!

من هم سرم رو انداختم پایین.نمی خواستم اذیت شه.فقط گفتم:ببخشید...

سوهی-دیگه می خوام برم.فقط می خواستم این رو بهت بگم که دیگه نیای دنبالم دم رستوران یا راحت بگم،مزاحمم نشی...

لبخند تلخی زدم.با خودم گفتم یعنی اگه هر روز صبح زود بری دم در خونه ی یکی واستی تا بیاد و بری برسونیش سر کارش و دوباره عصر بری دنبالش که ببریش خونه ش میشه مزاحم شدن؟!یعنی اگه هر آخر هفته با نصف پولی که در میاری،از پس اندازت بزنی و واسه ش یه کادو بخری که خوش حالش کنی میشه مزاحمت؟!

واقعا سختم بود ببینم سوهیِ من داره اینا رو بهم میگه.کسی که هر روز بهم می گفت دوستم داره...سوهی همون آدمی بود که هر وقت من رو می دید باهام در مورد آینده و زندگی مون با هم نقشه می کشید.همونی که از وقتی باهاش آشنا شده بودم حتی فکر این که با یکی دیگه خودم رو تصور کنم رو هم نمی کردم.برنامه هامون...عشقمون...رویا هامون...با خودم می گفتم یعنی واقعا امکان داره یکی همین جوری فقط بخاطر پول یکی دیگه رو ول کنه؟یعنی فکرش رو هم نکرد که شاید من هم ضربه بخورم؟!فقط اینکه یه پسرم  دلیل نمیشه بر اینکه فوق العاده مقاوم باشم...یا از سنگ ساخته شده باشم...

دوباره یاد خودم افتادم.اون لحظه که اون حرف ها رو بهم زده بود داشتم از ناراحتی و عصبانیت منفجر می شدم ولی باز هم دلم نیومد به سوهی چیزی بگم.تنها چیزی که بعد اون همه حرف بهش گفتم این بود:خداحافظ...

و پشت بهش به سمت دیگه ای شروع به حرکت کردم.صدای سوهی تموم وجودم رو آزار داد که گفت.........

                           
دیگه حالا شما حدس بزنین چی گفت...

هفته ای یک تا دو بار آپپپپم....آخر هفتههه ها واسه خوندن ادامه ی داااستان حتما به وببب بیاین...
منتظرتونم....





دیدگاه ها : *نظر های شما*
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 17:01