تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - It’s not true-part6-1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

It’s not true-part6-1

چهارشنبه 9 فروردین 1391 17:38

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: It’s not true ،

شلاممممممممممممممممممممممممممممممم بعده قرنی جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

واقعامعذرت که دیردارم میذارم....جیغغغغغ ولی قول میدم زودبذارم ....پارت بعدخدابخوادفرداوقت تایپ گیرم بیادمیذارم....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ فقط یه تغییره کوچولو

اسم پسره جونگمین.................یه جینه............باچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه هفته بعد..

 

جونگمین تواتاق کارش نشسته بودوسخت روی یه پرونده مشغول بودکه یه دفه یه چیزی محکم به دراتاقش

 

خورد....فشاری که ازترس به صندلی اورده بودباعث شدبه دیواربرخوردکنه.....ازپشت میزبلندشد...دستگیره

 

 اتاقوگرفتو دربازکرد...

 

یه جین بادیدن جونگمین توپشوگرفتویه قدم عقب رفت....

 

_:چی شده؟

 

امایه جین لام تاکام حرف نمیزد....

 

جونگمین خم شدویه جین روبغل کرد....بلندشدوبهش گفت:حوصلت سررفته؟؟؟

 

آروم سرشوتکون داد...

 

_:خوب این چه کاریه بچه....زهره ترک شدم...

 

_:بابابریم بیرون...

 

_:امروزکاردارم .....نمیشه...

 

یه جین بااعتراض گفت:بابا!...

 

هانی ازپله هابالااومدوبی توجه به جونگمین دستشوبرای یه جین درازکردتابغلش کنه وگفت:بیا.....بیااگه به باباته

 

تاآخرعمرش کارداره...بیابریم اتاقت..

 

یه جین بغل هانی رفتوگفت:....بابا....من میخوام برم بیرون....

 

جونگمین دنبال هانی رفت....

 

_:هانی؟

 

یه جین:مامان صدات کرد....

 

طرف جونگمین برگشت.....همونطورکه به هردوشون نگاه میکردگفت:قول میدم برای پس فرداباهم بریم

 

بیرون......خوب؟؟؟.....حالاناراحت نباش.....

 

یه جین باخوشحالی دستاشوبالا آوردوگفت:اخ جوننننننننن.......

 

جونگمین ازاین که یه جین راضی شده لبخندی زدوبادستش موهاشوبهم ریخت....

×××××××××××××××××××××××××××××××

چشم برهم زدنی شب براش گذشت.......ازخواب که بیدارشدخیس عرق بود.....بابی حالی بلندشدوسمت حموم

 

رفت.....چهارروزازاومدنش به سئول میگذشت....زیردوش اب وایساد....حرکت قطارت اب رومابین موهاش حس

 

کرد......بادستای خودش زندگیشوبهم ریخته بود....بایددربه دردنبال جونگمین میگشت......ازوقتی شنیده بودبعداون

 

ماجرابچش هنوززندست امیدش به زندگی بیشترمیشد.....اماپیداکردن اون بچه......فقط جونگمین میدونست.....

 

ازحموم بیرون رفت.....سریع لباس پوشید وازخونه جدیدش بیرون رفت....چندتاازافرادهوانگ(همون

 

پیرمرده)منتظرش بودن...سوارماشینشون شدوهمراهشون رفت...

 

×××××××××××××××

 

سوباعجله به اتاق جونگمین اومد....همونطورکه نفس نفس میزد شروع کردبه حرف زدن......

 

_:قربان....

 

_:چیه؟؟؟....چرااینطوری میکنی؟؟؟

 

سونقشه روروی میزگذاشت وهمونطورکه بهش اشاره میکردگفت:یه درگیری همراه تیراندازی تواین نقطه گزارش

 

شده.....اما....

 

_:اما چی؟؟؟؟

 

_:گزارش دادن فراری کیم کیوجونگ هم بینشون بوده....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -