تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt2
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt2

یکشنبه 6 فروردین 1391 23:25

نویسنده : ^^*A$al*^^
ارسال شده در: Never without you ،

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام میبینین شه دخمل خوبیم با اپیزود 2 اومدم...

خب دیه بپرین ادامه.........

با اینکه جمعیت دورمون جمع شده بود توجهی نکردو اومد نزدیکترو خواست دستشو بیاره جلو که یهو یکی اومدو از پشت کشیدتش عقب وانداختش روی زمین...

 

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

دیدم یه دختر 16 ، 17 ساله داد زد و گفت:

- کجا داری میای آشغال عوضی؟برو گمشو...

فهمیدم پسره که سن و سالیم نداشت مزاحمش شده. ترسو تو صورت خودشو دختر بغل دستیش میدیدم.دلم خیلی براشون سوخت دخترای خوب و ساده ای به نظر می اومدن.وقتی میدیم هیچ کس در مقابل همچین آدمای کثیفی عکس العملی نشون نمیده اعصابم خرد میشد.تو این فکرا بودم که دیدم پسره داره بیشتر به دختره نزدیک میشه و دختره و دوستش دارن از ترس میلرزن. غیرتم نزاشت که بیخیال شم.رفتم سمتشونو پسررو که جثه ی کوچیکی داشتو گرفتم وپرتش کردم رو زمین.دوستای پسره تا منو دیدن پا به فرار گذاشتن خودشم هاج و واج داشت منو نگاه میکرد.دستمو بلند کردمو یه مشت جانانه خوابوندم تو صورتشو گفتم:

- حیف که بچه ای وگرنه بهتر ادبت میکردم.

بلند شدم که برم سمت دختره،پسره ام سریع بلند شد و همونطوری که فحش میداد از اونجا دور شد و جمعیتم کم کم پراکنده شدن. سمت دختره رفتم و گفتم:

- حالتون خوبه؟

- با ترس نگام کرد و گفت:

- ممنون...

و دست دوستشو گرفت که با خودش ببره

 

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

برگشتمو دست فرزانرو گرفتم و خواستیم بریم که پسر قد بلنده دوباره گفت:

- اجازه بدید تا منزل برسونمتون که دوباره از این اتفاقا نیفته...

- خیلی ممنون دوباره مزاحمتون نمیشیم.

- مزاحمتی نیست خانم بفرمایید.

- ممنون آقا

خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که فرزانه گفت:

- اه عسل چقد چونه میزنی حالا که دارن لطف میکنن بیا بریم دیگه...

چنان چشم غره ای بهش رفتم که از گفتش پشیمون شد خواستم حرف بزنم که پسره دو باره گفت:

- من که قصد بدی ندارم بفرمایید.

و قبلا از اینکه بخوام حرفی بزنم دیدم فرزانه دست منو گرفته و داره با خودش میبره...

همونطوری داشتیم دنبال پسره میرفتیم که یهو پسره جلوی یه ماشین شاسی بلند گرون قیمت وایساد و در عقب با کرد و گفت: بفرمایید

نمیدونم چرا اونقد از حرکاتش خوشم  میومد.لبخندی زدم و سوار شدم. توی راه هیچکس چیزی نگفت فقط من هرازگاهی بهش میگفتم که از کدوم طرف بره.وقتی رسیدیم جلوی در خونه ی ما جفتمون با هم پیاده شدیم و پسره هم واسه خداحافظی از ماشین پیاده شد. بهش لبخند زدم و گفتم:

- ممنونم آقای...

پسره لبخندی زد و گفت:

- ببخشید خودمو معرفی نکردم.اعلا هستم...معراج اعلا.

- خوشبختم منم عسلم و ایشون دوستم فرزانه. بازم بابت لطفتون ممنون اما واسه جبران محبتتون باید چیکار کنم؟

- این چه حرفیه خانم من واسه راحت بودن وجدان خودم این کارو کردم.

- باشه اما بازم در حق ما لطف کردید اگه شما نبودین معلوم نبود چه آبروریزی ای میشد.

- خب حالا که خدارو شکر اتفاقی نیفتاده.

فرزانه:شما این عسل مارو نمیشناسین الان حتما باید برای جبران لطف شما یه کاری انجام بده وگرنه راحت نمیشینه.تا حالا هیچ دینی به گردنش نمونده...

- خیلی خب من که خواسته ای ندارم حالا شما اصرار دارید جبران کنید بهتره این کارت من پیشتون باشه تا هر وقت تصمیم گرفتید با خبرم کنید.

بعدم یه کارت خیلی شیک از تو کیف پولش درآورد و داد دستم و خداحافظی کرد و رفت.فرزانه با ذوق برگشت طرفمو گفت:

- بیا واسه شام دعوتش کنیم رستورا خیلی با کلاس میشه...

- آهان اونوقت خونواده هامونم قبول میکنن ما شب با یه پسره غریبه بریم رستوران؟!؟

- راست میگی...خب تو بگو چیکار کنیم؟

- نمیدونم فعلا حوصله ندارم برو خونه فردا راجبش حرف میزنیم.

- باشه پس فعلا بای

- بای

رفتم تو خونه وبه مامی سلا م کردم وبع رفتم تواتاق و درم بستم. خواستم دوباره خودمو مشغول مسئله ها کنم اما فکرش راحتم نمیزاشت. تصمیم گرفتم بخوابم. وقتی تو تختم رفتمم فکرش ولم نکرد.بالاخره با هر زحمتی بود چشمامو بستمو خوابیدم...

صبح با بی حوصلگی از خواب بلند شد و رفت مدرسه. تو مدرسه هم کاملا بی حوصله وکلافه بود. زنگ تفریح که خورد فرزانه اومد پیشش و گفت:

- بسوزه پدر عاشقی!!!

- چی میگی تو؟ فرازان به پرو پام نپیچ که حوصله ندارما...

- خب بابا چته؟ چرا پاچه میگیری پاپی جون؟

- ظهر مار پاپی قیافته.حوصله ندارم.

- چرا چی شده؟

- نمیدونم واسه این پسره چیکار کنم!!

- خب شمارشو که داری زنگ بزن از خودش بپرس.

- بروبابا خل وضع، یعنی چی از خودش بپرس؟

- خل وضع منم یا تو هاپو کوچولو؟ یعنی اینکه زنگ بزن بگو من نمیدونم چه کاری انجام بدم که شما خوشتون بیاد خودتون هرچیزی که میخواید بگید،من اگه بتونم انجام میدم

- فکر بدیم نیست،باشه همین کارو میکنم.

- دیدی حالا خودت خل و چلی؟

- برو گمشو میام نصفت میکنما...

- آروم باش هاپو کوچولو...

- ظهر مار بی مزه...

- نظر لطفته عزیزم هه هه

مدرسرو به هر زحمتی بود تحمل کردم.وقتی رسیدم خونه خواستم بهش زنگ بزنم اما گفتم بهتره بعد از ظهر زنگ بزنم.نزدیکای ساعت 6 بود تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم ولی هرچقد سعی کردم خودمو واسه حرف زدن باهاش آماده کنم نشد.تصمیم گرفتم بهش اس بدم. گوشیمو دراوردمو نوشتم:

- سلام من عسلم.همون دختری که دیروز دیدین

مردد بودم که بفرستم یا نه اما بالاخره ارسالش کردم ومنتظر شدم که جواب بده. هنوز یه دقیقه نگذشته بود که جواب داد.نوشته بود:

- سلام عسل خانم خوبید؟

سریع جواب دادم:

- ممنون.راستش مزاحم شدم که بگم من نمیدونم شما چه جور روحیه ای دارید و نمیدونم برای جبران لطفتون چیکار باید بکنم.میشه شما یکم راهنماییم کنید؟؟؟

(دیگه جواب دادارو نمینویسم)

- خوشحال میشم افتخار بدید یه روز به میل خودتون تشریف بیارید بریم کوهی، باغی یا هر جای دیگه...

- اختیار دارید حتما خیلی هم خوشحال میشیم فقط من چون مدرسه میرم غیر از جمعه نمیتونم باهاتون جایی بیام شما که مشکلی ندارید؟

- نه اتفاقا بهترم هست منم به کارام میرسم

- باشه پس جمعه منو فرزانه منتظرتونیم.

- حتما. من میام دم منزل شما دنبالتون

- باشه ممنون خدا حافظ...

- خدانگهدار

بعد از این که با معراج واسه روز جمعه قرار گذاشتم سریع زنگ زدم به فرزانه و همه چیزو تعریف کردم. اولش یکم غر زد اما بعد راضی شد.

بالاخره جمعه شد.صبح زود ساعت 7 از خواب بیدار شدم.میخواستم حسابی سرحال باشم.اول یه صبحونه ی مفصل خوردمو بعد از جمع و جور کردن اتاقم شروع کردم به حاضر شدن.

 

یه جین تیره ی راسته پوشیدم یه مانتوی کالباسی رنگ (همون صورتی کثیف) که تا بالای زانوم میومدم تنم کردم.موهامو مثل همیشه کج تو صورتم ریختم.آرایش خیلی مختصری کردم وشالمو سرم انداختم.بعد از حاضر شدن  نزدیکای ساعت 8:30 به فرزانه زنگ زدم که گفت در بزن بیام بالا.درو باز کردم اومد توفرزانه هم یه تیپ شبیه تیپ من زده بود با این تفاوت که رنگ مانتو و شالش کرمی بود و موهاشو بالای سرش جمع کرده بود. نشسته بودیم حرف میزدیم که نزدیکای ساعت 9 معراج به گوشیم زنگ زد و وقتی جواب دادم گفت جلو دره.منو فرزانه ام بعد خداحافظی از مامی و ددی من رفتیم بیرون.جلو در که دیدمش یه دیقه نشناختمش.کاملا با اون روز که یه تیپ رسمی زده بود فرق میکرد حتی ماشینش.امروز همه چیزش اسپرت بود،یه جین آبی زاپ دار پاره پوشیده بود با یه یه بلیز مردونه ی سرمه ای.آستیناشو تا آرنج تا کرده بود و دکمه های یقشم تا سینش باز گذاشته بود.موهاشم یه فرم قشنگی درست کرده بود با یه بنز کروک اومده بود دنبالمون. وقتی به هم رسیدیم سلام کردیم و دست دادیم وفرزانه سریع رفت عقب نشست و گفت تو از اون طرف سوار شو.من رفتم اونطرف و خوستم سوار شم که معراج در جلورو از تو برام باز کرد.اول خواستم توجه نکنم اما بعد پیش خودم گفتم:زشته اگه نرم جلو اون که راننده ی ما نیست. پس رفتم جلو و سوار شدم.تو راه کلی خندیدیمو شوخی کردیم و خیلی با هم راحت تر شدیم .معراج تو راه گفت اگه مشکلی ندارید بریم باغ ما،هم راحته هم کسی مزاحم نمیشه ماهم قبول کردیم.بعد از حدود دو ساعت رسیدیم یه باغ بزرگ بود تو فشم که یه خونه ی بزرگ و قشنگم توش بود.یکم که تو باغ قدم زدیم به یه استخر بزرگ رسیدیم.معراج خم شد ونشست کنار استخر ودستشو به آب زد و دستشو تو آب تکون میدادو=. داشتم به آرامشی که تو وجودش بود نگاه میکردم که یهو برگشت یه مشت آب ریخت رو ما و بعدم زد زیر خنده وپا به فرار گذاشت.من که تا چند لحظه تو شک بودم اما فرزانه سریع جیغش دراومد و دنباش کرد.تازه به خودم اودمو داد زدم جرئت داری وایسا معراج وبعدشم افتادم دنبالش...

نزدیک یه ساعت بود که داشتیم دنبال هم میکردیمو میخندیدیم اما با صدای گوشیه فرزانه به خودمون اومدیمو وایسادیم.بعد از این که فرزانه جواب داد برگشت سمت ما و گفت:

- متاسفم اما من باید برم خونه حال پدربزرگم خوب نیست قراره بریم خونه ی اونا...

معراج لبخند زدو گفت:

- عیبی نداره من میرسونمت خونه ایشالا سری بعد...

- مرسی شرمنده ها

- اِاِاِ این چه حرفیه میزنی اتفاق دیگه برای هرکسی میفته.بیاید بریم سوار شیم.

بعدم هممون رفتیم وسوار ماشین شدیم معراج با آخرین سرعتی که میتونست رفت سمت خونه ی فرزانه.مسیری که اومدنی حدود دو ساعت طول کشیده بود 45 دقیقه ای اومدیم و فرزانه خداحافظی کرد و پیاده شد. معراج برگشت سمت منو گفت:

- تو که نمیخوای بری خونه؟

- نه من گفتم بعد ازظهر برمیگردم الان هنوز یکم نشده...

- خب پس اول بریم یه چی بخوریم که مردم...

- بریم

راه افتاد و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم به یه رستوران خیلی شیک و معراج سریع پیاده شد و تا من بخوام درو باز کنم اومد و درو برام باز کرد و گفت :

- بفرمایید بانوی من...

از حرکتش خیلی خوشم اومد اما خندم گرفت آخه تا حالا کسی با من اینطوری صحبت نکرده بود.منم مثل این فیلما دستمو دادم تو دستش که مثلا کمکم کنه پیاده شم اما وقتی بعد پیاده شدن خواستم دستمو از دستش درارم نذاشتو دستمو محکمتر گرفت و با خودش بردتم تو رستوران. تو رستوران پشت یه میز دو نفره نشستیم و غذا سفارش دادیم.من داشتم به فضای رمانتیک و قشنگ رستوران نگاه میکردم که معراج گفت:

- عسل!!!

با تعجب برگشتم نگاش کردمو گفتم:

- بله!!!

- مثل اسمت شیرین و تودل برویی...

از خجالت سرخ سده بودمو اصلا انتظار همچین جمله ای رو نداشتم اما تو دلم کارخونه ی قند آب شد.با صدایی که خجالت توش موج میزد خودم به زور میشنیدمش گفتم:

- مرسی...

- از من خجالت میکشی؟؟

- نه... من... فقط انتظارهمچین جمله ایرو نداشتم

- خب من حرف دلمو زدم.راستش میخواستم یه چیز دیگه هم بگم اما...

- اما چی؟؟؟

- نمیدونم کار درستی میکنم یا نه اما میخواستم بگم...


خب دیگه تمومید.

نظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

 




دیدگاه ها : بابا نظر بدید دیه!!!
آخرین ویرایش: - -