تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-part1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-part1

یکشنبه 6 فروردین 1391 13:06

نویسنده : ^^*A$al*^^

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بنده عسل بیدم در خدمت حضورتون و به لطف فائزه اونی اینجا نویسنده شدم و با داستانم که اسمش هست -بدون تو هرگز- در خدمتونم....

خب امیدوارم خوشتون بیاد

دوستون دارم...

بپرید ادامه...

بیوگرافی نقشا:

 

عسل:دختری 16 ساله، یکی یدونه ی خونه،زیبا و خوش اندام و یه نمه مغرور(جونم اعتماد بهنفس هه هه)

عطرین:دختری 16 ساله، صمیمی ترین دوست عسل،زیبا و ظریف اندام،

مهربان و یه نمه خجالتی

معراج:پسری 24 ساله،ثروتمند،خوش هیکل و جذاب(بهله بهله...)

 

این آقایونم که احتیاجی به معرفی ندارن...

پارک جونگ مین

کیم کیو جونگ

کیم هیونگ جون

هئو یونگ سنگ

کیم هیون جونگ

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

سرش به مسائل ریاضی ای که باید برای فردا آماده میکرد گرم بود و سعی میکرد اون فرمولای مسخررو بکنه تو کلش اما هر چی سعی میکرد بدون جزوه حلشون کنه موفق نمیشد واین موضوع کلافش کرده بود.صدای زنگ گوشیش باعث شد سرشو از تو برگه ها بلند کنه،وقتی به صفحه ی گوشی نگاه کردو اسم عطرین رو دید خوشحال شد و سریع جواب داد

- جانم؟

- سلام عسیسم شطوری؟

- وااا سلام چته زیادی شنگولی...؟

- خاک بر سرت لیاقت اخلاق خوبو نداری..

- خب بابا قهر نکن،کاری داشتی؟

- آره... خبر مرگت میای بریم بیرون؟بابا پوسیدم تو این خونه...

- اوووم نمیدونم...

- اوووووف حالا چرا اشوه شتری میای؟ میای بریم یا نه؟

- خب باشه میام ولی باید زود برگردیما...

- ایول باشه زود میایم.پس حاضر شدی بتک(تک زنگ بزن)که من از خونه در بیام.

- باشه پس من برم حاضر شم فعلا بای.

- لفتش ندیا زود حاضر شو بای.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

نیم ساعت بعد برای بار پنجم بهش زنگ زدم

- بله اومدم بابا

- ظهر مار یه ربعه داری میگی اومدم کی میای خبر مرگت؟؟؟؟

- غر نزن بابا دم درتونم بیا پایین

- زحمت کشیدی،صبر کن اومدم...

از اتاقم اومدم بیرون رفتم پیش مامانم تو آشپزخونه وگفتم:

- مامی جونم منو عطرین میریم یه دور بزنیم،زود میایم

- باشه فقط دیر نکنی که حوصله ی غرغرای باباتو ندارم

- به روی چشم

بعدم رفتم مامیو بوسیدمو از خونه بیرون رفتم.درو که باز کردم یهو عطرین عین جن جلوم ظاهر شد:پخخخخخخخخخخخخ

جیغ زدمو دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:

- ایشالا خدا بکشتت که من از دست این خل بازیات راحت شم...

- اوااااااااا دلت میاد من بمیرم؟؟

- پ نه پ دوست دارم بمونی اینجوری عذاب روحی بهم بدی

- خاک تو سر بی لیاقتت کنم...بیشعور،بی لیاقت

- آهان یعنی الان ناراحت شدی دیگه؟؟؟؟؟

- پ نه پ دارم عین تو عشوه شتری میام...

- اِاِاِاِ داری عشوه میای من فکر کردم ناراحت شدی...

- میام میزنم نصفت میکنما الاغ

- اوووخی گریه نکن خوبیت نداره تو خیابون

تو همین حین وارد یکی از پاساژای محله شدیم و همینطوری که داشتیم حرف میزدیمو شوخی میکردیم به مغازه ها و لباس هاهم نگاه میکردیم که یهو چند تا پسر اومدن کنارمونو یکیشون سوت ریتم داری زد و گفت:

- به به چه خانموای خوشگلی...حیف نیست تنهایی میگردین؟ اگه بخواین میتونیم همراهیتون کنیما...

عطرین که ترسیده بود دستمو گرفتو با خودش کشید چون میدونست من در مقابل آدمای پررو ساکت وای نمیستم و اگه حرفی بزنم شر درست میشه که پسره دوباره گفت:

- خب چرا داری دستشو میکشی؟ دوست داره پیش ما بمونه...بیا عشقم بیا بغل خودم(چه خوش اشتهام هست بچه پررو)

با این حرف پسره داغ کردمو دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وگفتم:

- خفه میشی یا نه عوضی فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی اینطوری حرف بزنی؟

پسره که بدجور ضایع شده بود گفت:

- تو فکر کردی کی هستی فکر کردی توهفه ای؟؟؟؟

- بالاخره یه چیزی هستم که تو افتادی دنبالم ولمم نمیکنی دیگه!!!

- اِاِاِ انگار خیلی هوا ورت داشته میدونی که بخوام همین الان آبروتو میبرم...

- جرئت داری بیا ببر!!!

اما بر خلاف انتظارم پسره یه قدم به جلو اومدو منو ترس ور داشت و بلند داد زدم:کجا داری میای آشغال عوضی؟برو گم شو...

با اینکه جمعیت دورمون جمع شده بود توجهی نکردو اومد نزدیکتر و...

 

 




دیدگاه ها : نظرموخواااااااااااااااام
آخرین ویرایش: - -