تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Entezar.ep28
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Entezar.ep28

یکشنبه 28 اسفند 1390 15:49

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: Entezar ،

شلاممممممممممممممممممممممممممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

این پارت دلیل اینکه هیون جیناروگذاشت رفت نصفه نیمه توضیح دادم....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

شه بچه خوبی ام؟؟؟؟؟...هنوز4نشده...


Entezar.ep28

پلکاموازهم بازکردم.....انگارکه اولین بارباشه تواتاقمم اطرافونگاه کردم......به آرومی بلندشدم..روتخت

 

نشستم....ازاینکه هیورین سرشوروتخت گذاشته وخوابیده تعجب کردم.....دستموسمت موهای هیورین بردم اماقبل

 

اینکه کاری کنم متوقف شدم.....شب گذشته خیلی محوازجلوی چشمام ردشد.....شایدفقط یه خواب بود.....یه

 

کابوس...ولی این کابوس واقعی ترازانی بودکه بشه اسمشوخواب گذاشت......باورم نمیشدمن زده

 

بودمش...من؟؟؟؟هیچی ازدیشب یادم نمیومد....هیی....من چطوربرگشتم خونه؟؟؟.....ازروتخت بلندشدم....زورم به

 

هیورین نمیرسیدکه روتخت بخوابونمش....دراتاقوبازکردموبیرون رفتم......سونگمین رومبل خودشوجمع کرده

 

بودوخوابش برده بود.....هروقت که سونگمینومیدیدم یاد هیون می افتادم....اون عکسی که رودیواراون اتاق

 

بود.....یعنی درموردم چی فکرمکرد....صدای خفیفی به گوشم رسیدکهصدام کرد....برگشتم....هیورین بیدارشده

 

بود.....توچهارچوب دروایساده بود....چشماش قرمزوپف کرده بودانگار که تمام شب روبیدارمونده باشه.....آهسته

 

سمتش رفتم......نموندتابهش برسم داخل اتاق رفت....منم پشت سرش رفتم توودروبستم...کنارپنجره

 

وایساد....ردنگاشودنبال کردم بین قطرات بارون گم بود......

 

_:دیشب چی شدجینا....چرابیهوش برت گردوند؟؟؟؟

 

کنارش وایسادم....بدون اینکه بخوام اشکم همراه باقطره بارونی که روشیشه پنجره سرمیخوردپایین اومد.....

 

_:ای کاش نرفته بودم....

 

سرشوبرگردوندوبه چشمای خیسم نگاه کرد...گریه کردن من براش عادی شده بود.....توچشماش زل زدم

 

وگفتم:اونجابود....هیون...

 

بانابوری شونه هاموگرفت وتکونم داد:چی؟؟؟

 

به یقه لباسش خیره بودم.....حرکت قطره اشک دیگه روصورتم روحس کردم...

 

_:هیورین....ای کاش نرفته بودم....

 

_:جیناعین آدم حرف بزن...

 

دستموکشیدوباهم روی تخت نشستیم..

..

_:بگوجینا....جون به لبم کردی.....بگو..

 

نگاموبه چشمای بی تابش دوختم....انگارکه میخوام همه چیزوسراون خالی کنم.....همنطورکه شوری اشکوتودهنم

 

حس میکرد

فتم:من به این سه سال انتظارراضی بودم هیورین.....حتی نخواست منویادش بیاد......ای کاش هیچوقت

 

برنمیگشت....من میخوام منتظربمونم ولی اینطوری برنگرده....

.

_:جیناتوحالت خوبه؟؟؟

 

سرموتکون دادموادامه دادم:من بوسیدمش....

 

_:چی؟

 

_:من هیون جونگوبوسیدم.....

 

بایادآوری اون بوسه پلکاموروهم گذاشتم.....انگارکه تازه فهمیده باشه چی گفتم پرسید:میخوای بگی که هیون تواون

 

مهمونی بوده وتواونو.....تواونوبوسیدی؟

 

چشماموبازکردم.....سعی کردم ماجرای دیشبوبراش تعریف کنم.....باناباوری وبهت سرشوتکون داد....

 

_:هیورین.....فکرمیکنه من....ازدواج کردم...بهش خیانت مردم.....عکس من بالباس عروس....کناره

 

سونگمین...همون عکسی که....

 

_:یه جای کارمیلنگه جینا....اگه اون همچین فکری میکنه چرانیومده ازت بپرسه توکه این همه دیوونم بودی

 

چرامنتظرم نموندی....ببین...

 

_کاون مغرورترازاینه که بخواد...

 

_:جینا...

 

دربازشدسونگمین ازخواب بیدارشده بود....بانگرانی سمتم اومدوگفت:حالت خوبه جینا؟؟؟؟...چرا؟؟...چراگریه

 

میکنی؟؟؟؟؟دیشب چی شد؟؟؟؟؟....تواون بالاچی کارمیکردی؟؟؟

هیورین میدونست حالم خوب نیست....ازروتخت بلندسد....دست سونگمینوگرفت وازاتاق بیرون برد....به بارون

 

خیره شدم....هیورین حق داشت......اگه همچین فکری درموردم میکنی راحتی ازم توضیح نخواستی؟....به یه

 

جاخیره شده بودم که یه دفه حس کردم برای اولین بارتوزندگیم شانس آوردم....هی سو....بااینکه باهیون رابطه

 

نزدیکی داره واحتمالادوست دخترشه ولی میتونم ازش استفاده کنم..........




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 اسفند 1390 20:21