تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - please know me-part1&2&3&4&5&6
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

please know me-part1&2&3&4&5&6

یکشنبه 28 اسفند 1390 13:04

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: please know me ،
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ please know me-part1
دستمولای موهای خیسم فروبردم...پاهاموجمع کردم...به چهره خودم توآینه نگاه کردم...باانگشت روآینه کشیدم سریع حس کردم چشام سنگین ده....نه!!!من بایدمقاومت کنم....نبایدگریه کنم....ازجلوی آینه قدی که روبه روش نشسته بودم بلندشدم...سمت پنجره رفتم...هیچکس توحیاط نبود...سرموکج کردم... شایدمثه همیشه ازپشت بغلم کنه وآروم توگوشم بهم بگه:به چی نگاه میکنی؟؟؟ولی من بودم واین آرزوکه حالاتبدیل به یه خیال محال شده بود...روپنجره هاکردم...بانوک ناخونم ریزنوشتم:هیونمی وهیونگ جون
نفهمیدم اشکم کی سرازیرشدکه حتی بخوام جلوشوبگیرم... هیچی ازش برام نمونده بود...حتی حلقه ازدواجمون...باشبح من زندگی میکردوخودم رونمیدید...حتی نفس کشیدن هم برام عذاب آوربود....صدای درحیاط باعث شدچشمموازآسمون بگیرم وبه سنگفرش داخل حیاط نگاه کنم... ...هیون بودواخمی بین ابروهاش که ازاین فاصله هم میشدتشخیص دادعصبانیه...سریع چشاشوازم گرفت و به راهش ادامه داد...برای منی که همش خودم بودم این رفتارای هیون ناراحت کننده بود..احساس عجیبی ازگرسنگی داشتم....خلاصه ازفضای کسل کننده اتاق بیرون اومدم...
_:خلاصه اومدی بیرون...
چقدررتارهمه باهام عوض ده بود...هیون...هی جین...مادرم وازهمه مهترهیونگ...
_:مامان بدجوری گرسنمه...
_:بایدیه چنددقیقه صبرکنی...
ازبالاصدای سروصدای هیون می اومد....نمیدونم چشده ولی دلم شورمیزنه وحالم خوب نیست....جلوی تلویزیون نشستم سعی کردم یکم افکارمغشوشموآروم کنم....
هی جین:این امکان نداره...حتی نمیشه تصورکردهیوجین همین دختری باشه....
هیون:یعنی دکترااشتباه میکنن....روی این برگه اسم که دیگه ای نوشته شده؟؟؟
ازروکبل بلندشدکه هی جین گفت:صبرکن....
خودشم بلندشد....
_:ببین...الان عصبانی میری یه بلایی سرش می یاری....توچی کارمیتونی بکنی؟؟؟...فقط ینکه سرش دادبکشی؟؟ ؟جزاینه ؟؟؟؟ چیزیه که شده....
به هی جین نزدیک د....صداشوآروم کردوگفت:این مسولیتیه که پدرم رودوش من گذاشته....مراقبت ازاونا....چه هیوجین....چه هیونمی....
هی جین خواست چیزدیگه ای بگه...اماهیون سریع درخونه روبازکردورفت....هی جین هم سراسیمه دنبالش رفت....یه طبقه پایین رفت...دروباشدت کوبید.....
مادردروبازکرد
_:چیه هیون؟؟؟...چه خبره؟؟؟
ازمادرش ردشدوتقریبابافریادگفت:هیوجین کجاست؟؟؟؟
که به نشیمن رسید...هیونمی روی کاناپه نشسته بودوباسروصداسرشوسمت هیون برگردوند...تونگاه هیون عصبانیت وخشم بود...توچشمای هیونمی نگرانی ووهم...باترس بلندشدوبالکنت گفت:چی...چیشده داداش؟؟؟

ولی هیون سریع طرفش رفت ومحکم خوابوندزیرگوشش.....

please know me-part2&3
سوزشی که روصورتم بود....غیرقابل وصف بود....باچشمایی پرازاشک به هیون نگاه کردم....اماازبی گناهی من هیچی نمی فهمید...محکم بازوموگرفت وسمت اتاق کشید...مادرم مدام ازهیون میپرسیدکه چی شده.....ولی هیون جوابی بهش نمیداد....هنا سعی میکرد آرومش کنه....حتی هناهم دیگه دوستم نداشت...هیون منوداخل اتاق برد...دروپشت سرش قفل کرد...اترس صدام درنمی اومد....برگشت طرفم سنگینی دستش روصورتم حس میکردم...
_:اون کیه؟؟؟
امامن درجوابش فقط تونستم لبموگازبگیرم...بهم نزدیکترشدوباصدای بلندتری گفت:اون کیه هیوجین؟؟؟...نگوهیچی نمیدونی...
_:ازچی حرف میزنی؟؟
انگارحرفام حوصلشوسرمیبرد...بهم نزدیک شد..پایین بلوزموچنگ گرفت وگفت:پدربچه ای که توشکمته...
آروم زیرلب گفتم:بچه؟؟
_:هیوجین....
صدای نفسهام دراومده بود....باورم نمیشد...نمیدونستم بایدخوشحال باشم یاناراحت...من ازهیونگ باردار بودم؟؟چونموگرفت ومجبورم کردبهش نگاه کنم...
_:باکی خوابیدی؟؟؟
ولی نمیتونستم جوابشوبدم...کی حرفموباورمیرد...کی قبول میکردکه من هیوجین نیستم....
محکمترازقبل کشیده دیگه ای بهم زد...طوری که روزمین پرت شدم....بافریادگفت:حتی انکارش نمیکنی؟؟؟؟..هیوجین تومایه ننگ خانواده ای....چی کم داشتی؟؟؟...چی برت کم گذاشتم که انطورخودتوبی ارزش کردی؟؟؟؟
کی دردمومیفهمید؟؟...به کی بایدمیگفتم من ازشوهرم حامه بودم؟...حتی قدرت وتوان دفاع ازخودم رونداشتم چون هیوجین بودم....کسی که باددخوبی بهش نگاه نمیکردن....کسی که اکثراوقات باعث ناراحتی مادرم بود....
مادرم مدام درمیزد..
_:هیون...دروبازکن ببینم چی شده؟؟؟
باکلافگی سمت دررفت....مادرم بادیدن من تواون وضعیت داخل اتاق اومدوگفت:دخترموچی کارکردی هیون؟؟ وسمت من دویید...
_:این دختره هرزه روخودم ادب میکنم...
مادرم صورت منو بین دستاش گرفت وگفت :دخترم...هناچی میگه؟؟؟...بگوهمه چیز دروغه....تودخترمنی....
اشکام شدت بیشتری گرفت....نگام به هناافاتد...حتی نگاه سرزش بارهناهم عذابم میداد....هیون بازوی مادرموگرفت...وازروزمین بلندش کردوبعدخم شدمنوبلندکردوروبه هناگفت:توپیشمادربمون...منوهیوجین میریم بالا...
منوهمراه خودش کشوند...
کنارم خوابیدنه مثل گذشته که دستشودورکمرم میذاشت وسرشولای موهام مخفی میکرد چون نه من الان هیونمی بودم ونه ازاون احساس چیزی مونده بود...فقط میخواست مراقبم باشه...خودمومچاله کردم...چی کارمیکردم زندگیموپس میگرفتم...هیونگو...هیونو...هنارو
حس کردم دارم پرت میشم به گذشته...
Flash back
(ازاین به بعدتمامی اتفاقات تااطلاع ثانوی مربوط به گذشته میشه...!!!!هیچکدوم زمان حال نیستن تاازگذشته برسیم به اینجایی که هستیم وهمچنان داستان اززبان هیونمیه)
باورم نمیشد..نمیدونستم چی غلطه چی درست...به چشمای سیاهش نگاه کردم که پرازذوق وعشق بود...قلبم فریادمیکشیدآره...ولی لبام هیچ تکونی نمیخوردن..
_:تاابدکه اینجاوایسی منم جلوت زانومیزنم...
_:راستش من نمیدونم چی بگم...برادرم...
بلندشدوایساد...شونه هاموگرفت وگفت:تابرادرت قبول نکنه منم کاری نمیکنم... اما.. .نظرتو هم برام مهمه...بامن ازدواج میکنی هیونمی؟؟؟
نگاموازچشاش گرفتموگفتم:بله...
نومحکموبی هوابغل کردوباذوق وشوق گفت:قو میدم خوشبختت کنم...تادوسه تابچه برام نیاوردی نذارم بری...
خودموازبغلش بیرون کشیدمو وگفتم :مگه تومنو به خاطربچه میخوای؟
خندیدوگفت:منظوری نداشتم بهه دل نگیر....
باقیافه شبیه علامت تعجب نگاش کردم....به چشماش خیره بودم...مثه جاده ای میموندکه هیچ پایانی نداره....ومن اونقدرغرق توخوشیم بودم که وقتی لباشورولبای من گذاشت به خودم اومدم....چشاموبستم...بایه دست بازوشوگرفتم واون یکی دستمودورگردنش حلقه کردم....وبوسشوازته دل پذیرفتم...
وقتی ازم جدا شدگفت:امشب یکی ازبهترین شبای زندگیه منه...هیونمی...حس میکنم کم کم دارم به آرزوهام میرسم...
برگشت وربه رودخونه...(روپل وایسادن...)دستاشوازهم بازکرد ونفس عمیقی کشیدوچشماشوبست....نیمرخ صورتش توتاریکی شب ازهمیشه خواستنی تربود..پشتش رفتم وازپشت بغلش کردم وگفتم:هیچ وقت تنهات نمیذارم کیم هیونگ جون...
دستاموکه روسینش بودگرفت وبرگشت...لپموکشید....منوبه خودش نزدیکترکردوتو گوشم بهم گفت:منم همینطور..........عزیزم...
بعد باخنده نگام کرد من که چشام بسته بود...آروم پلکاموازهم بازکردم...باهم قدم میزدیم....متوجه گذذرزمان نبودم...ازهمه چیز برام میگفت...ازآینده... اززندگیمون...منم همراهشمیخندیدم وتوخیالاتم یرمیکردم...
هواروبه سردی بود.....کم کم حس میکردم دارم ازسرمامیلرزم....
هیونگ:بایه نوشیدنی داغ چطوری؟
ومن یه دفه یادم اومددیگه دیرشده...بادتپاچگی گفتم:هیونگ...دیرم شده....بایدبرم....
_:اه...اصلاحواسم نبود....خوب برات میگرم توراه بخور...
رفت وسریع برگشت...طرف ماشینش رفتیم....سوارشدیم....
هیونگ:چیزی به مادرت گفتی؟؟
نگاهموازبیرون گرفتموبه صورتش نگاه دوختم....باصدای گرفته ای گفتم:اهوم....مامانم گفت هرچی برادرت بگه...
_:آخه چرا؟
سرموپایین انداختموگفتم:وقتی پدرنداشته باشی برادرت میشه مردخونه....
هیونگ که متوجه سکوتم شدبهم نگاه کردوگفت:هیونمی؟؟؟....ناراحتت کردم؟؟
باشنیدن اسمم رموبالا گرفتم وگفتم:نه...
_:نه!!!چی؟؟؟
_:یعنی چی؟
_:بگونه عزیزم...
_:نه....عزیزم...
بلندخندیدطوری که هل خوردم...
_:وای هیونگ...کجاش خنده داشت؟
خلاصه رسیدیم....جلوی خونمون نگه داشت...ومن غافل ازاینکه برادرم مارونگاه مکرد به هیونگ گفتم:بابت همه چی ممنون...
_:من بایدممنون باشم که قلبموقبول کردی...
لبموگازگرفتم...
هیونگکخوب دیگه حالابرو...
کوتاه وسریع لباشوبوسیدم وازماشین داه شدم..هونگ اول شکه شد(آخ من اینقدراین قیافه هنگ هیونگودوست دارم)
بادیدن برادرم ه بافاصله جلوم ودونگام میکردجاخوردم

please know me-part4
چی بایدجوابشومیدادم...هیونگ که اصلا متوجه نشدزودی رفت.....من سرجام خشکم زد....همونطوربهم نزدیکشد....ومنم سرموپایین انداختم....باملایمت بازوموگرفت وهمراه خودش برد...روسنگفرش حیاط احساس ناتوانی میکردم....(جیجرا....وسط حیاطشون سنگفرشه....یه خونه دوطبقه ست بادوواحد...دوطرف خونه فضای سبزه....یه درخت بیدکه زیرش میزوصندلیه سنگیه)سکوت سنگینش باعث میشدکلماتی که برای توضیح دادن جمع کرده بودم بیشترازذهنم فرارکنن....وقتی به واحدمنومادرم رسیدیم آروم وخش دارگفت: شامتوخوردی بیاپایین توحیاط...کارت دارم...
بعدبدون اینکه نگام کنه ازپله هابالارفت....دم درخونه وایساده بودم.....باورم نمیشدمنودیده باشه ...اون که همیشه رومن حساس بودچرااینباراینقدربیتفاوت بود....من هنوزچشمم به راه پله بودکه درخونمون بازشد....
_:هیونمی؟؟؟...چرااینجاوایسادی؟؟؟
برگشتم بادیدن خواهرم هل خوردم...
_:هیچی میخواستم بیام تو....
داخل رفتم....
_:سلا مامان.....اوممممممممممم چه بوی خوبی می یاد....
مادرم ازآشپزخونه بیرون اومد....
_:برولباساتوعوض کن.... شام بخوریم...
سمت اتاقم رفتم لباساموعوض کردم وبیرون رفتم
_:بچه هاامشب بعدشام میریم پیش هنا....
خواهرم که انگارخسته بودگفت:ولی مامان...امشب اصلاحوصلش نیست....
مامانم که مثه همیشه منوباخواهرم اشتباه گرفته بودگفت:میخواستی تااین موقع شب بیرون نباشی...بذاربرادرت بگم...هیونمی....
خواهرم بااعتراض گفت:مامان....واقعاکه...من هیوجینم...هیونمی اونه...
من خنده ام گرفت...هیچ وقت ازدیدن هناسیرنمیشدم....صمیمی ترین دوستم که حالازن برادرم بود...
مادرم باگلایه گفت:ازبس که شمادوقلوهاشبیه همین....نمیشه تشخیصتون داد
ولی ماباهم یه تفاوت کوچک داشتم...یه خال...وجزهیوجین کسی ازآن خبرنداشت.....ولی ای کاش به همه گفته بودم....قیافمون....صدامون.....هیچکدوم باهم تفاوتی نداشت..
.شامموخوردم...تواتاقم روتختم درازکشیده بودم....وبه سقف روشن وتاریک اتاقم خیره بودم....دستموروی لبم کشیدمم ..چشماموبستم....تورویای شیرین خودم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد......اخم کردم وبابی حوصلگی گفتم:بله؟
صدای هیون موبه تنم سیخ کرد:چرانیومدی؟؟؟
_:ا....الان می یام...
مثه برق پریدم....سویشرتموپوشیدم وداشتم میرفتم که مادرم گفت:کجا؟؟؟؟
_:توحیاط....داداش کارم داره...
_:خب مامیریم پیش هنا.....تنهانباشه...شمادوتاهم زودی بیاین بالا...
سرموتکون دادمورفتم بیرون...
رفتم پیشش...پشت به من وایساده بود....بالکنت گفتم: س.... سلام...
برگشت وبهم نگاه کرد....
_:ببخشیدیادم رفته بود...
_:هیونمی؟؟؟
_:بله داداش؟؟؟
هیون:تو؟
سرموپایین انداختمولبموگازرفتم...
_:واقعادوسش داری؟
سرموبالاگرفتموباحیرت نگاش کردم...چشاش برق میزد..نذاشت حرف بزنم..
_:مادردرموردش بهم گفت...خوب توچی میگی؟؟؟
_:من؟؟؟...من روحرفت حرف نمیزنم...
طرفم خم شد...میدونست وقتی اینطوری میخنده ازخو د بیخود میشم ...
_:هه!!!مطمئنی؟؟...توکه همین امشب جلوی چشم من بوسیدیش . . !!
_:هیون جونگااذیتم نکن...
دوباره خندیدوبغلم کردوآروم توگوشم گفت:خوشبخت شی خواهر کوچولو.....
دستمودورش حلقه کردموگفتم:ممنونم....
ومن اون لحظه متوجه دوتاچشم نبودم...که مارونگاه میکرد و قراربودطوفان زندگم شه...

please know me-part5
هنادروبازکردوبادیدن مادرلبخندزد....داخل رفتند.....هناباکنجکاوی پرسید:پس هیونمی؟
مادرهمینطورکه مینشست گفت:باهیون توحیاطن....
منوهیون زیراون درخت نشسته بودیم.....درست مقابل هم....دستموروی میزگذاشتم وگفتم:خوب....بپرس...
-:اسمش...
_:یعنی تونمیدونی؟
باجدیت گفت:قرارشدفقط جواب بدی...
_:هیونگ....کیم هیونگ جون
_:چندسالشه...
_:دوسال ازت کوچیکتره...
هیون:یه سال ازتوبزرگتره...
_:هرچی من گفتم بایدجوابموبدی؟؟
_:داری بامن دعوامیکنی؟
_اهوم....
_:اصلانمیذارم ازدواج کنی.....چه وقته شوهرکردنته...
انگشتموسمتش گرفتمو وگفتم:کیم هیون جونگ...
اون هم متقابلاهمینکاروکرددوگفت:بله کیم هیونمی؟
به صندلی تکیه دادموگفتم :هیچی...
باتردیدبه چشماش نگاه کردم....
_:خوب؟
_:چی کاره ست؟
_:تویه شرکت کارمیکنه...
یکم طرفم خم شد.....پشت چشم نازک کردوگفت:چندوقته باهم رابطه دارین؟
یه دفه برق ازسرم پرید...
_:هیون...
که یه دفه صدای هنا ازروی تراس اومد....
_:هیون....هیونمی......بیاین بالاسرده....چی میگین شمادوتابهم؟
هیوجین هم کنارش بود...هیون برگشت وبهشون نگاه کردوگفت:الان میایم...
ومن اون لحظه سردی گنگی که بین پلکاش بودروبه حساب خطای دیدم گذاشتم...
هنوزحواسم به هنابودکه هیون گفت:خوب هیونمی...
نگاموبه صورت هیون دوختموگفتم:فکرنمیکنی یکم داری موضوعوبزرگ میکنی؟؟.....دوماهه....
_:دوماه...
_:اهوم...
_:ناراحت نشوهیونمی....خودت میدونی که چقدربرام عزیزی...نمیخوام تورودست هرکسی بدم.....پدرتوروبه من سپرده....خوشبختی توخوشبختی منه.....
_:هیونگ هرکسی نیست...حرفات بیشترجنبه بازجویی داره..
_:خیلی خوب بریم بالاهواسرده.....
چیزی نگفتموباهم بالارفتیم.....دروبازکرد....اول من رفتمودروپشت سرم اومد.....هناطرفم اومدوبغلم کرد.....
_:سلام..
_:سلام عزیزم...
بغلش کردموبعدرفتم کنارهیوجین نشستم...هیون هم به مادرم سام کردوکنارهنانشست..
هناروبه هیون گفت:چی شد؟
هیونمی:چی؟
هنا:عروسی دیگه....
بااعتراض گفتم:هنانونا...
_:بازبه من گفتی نونا.....همش یه سال ازت بزرگترم(چه حسی داره ازهمه ی بچه های کلاستون بزرگترباشینوبهت بگن نونا. ..من)
شونه هاموبالاانداختم..

هیوجین:یعنی واقعامیخوای ازدواج کنی هیونمی؟....باورم نمیشه خواهردوقلوی من....
خندیدموسرموپایین انداختم....ای کاش پدرم الان زنده بود...
هیون:ماهم سوپ کیمیچی هستیم دیگه....
همه خندیدند....ومن ازاین خوشحال بودم که خوشبختی واقعی روقراره کناریه مردتجربه کنم اماغافل ازاینکه آیینده چه سرنوشتی روبرام رقم زده..

please know me-part6
ازروی نیمکت بلندشد....کلافه شده بود.....دستشوبالاآوردوبه ساعت نگاه کرد....4:15.یه ربع میشد که دیرکرده....یه کم قدم زد...دستشوتوموهاش کشید...
_»:نه مثه اینکه قصداومدن ...
هنوزجملش تموم نشدده بودکه...
_:هیونگ جون....
سریعابرگشت.....مثه همیشه موهاشوکج گرفته بودودنبالش روشونش بود....بالبخندسمتش می اومد....تاااینکه بهش رسید....بهش اخم کرد....
هیونمی:هیونگ...
_:چرادیرکردی؟
سرشوپایین انداخت...
_:خب تقصیرمن چیه....یه کاری برام پیش اومد...
_:نمیگی نگرانت میشم؟
_:معذرت میخوام بایدبهت زنگ میزدم...
هیونگ شونه هاشوگرفت وگفت:حالانگام کن بخند....
سرشوبالاآوردودوباره لبخندزد:بریم؟
دستشوگرفت وباهم به یه قسمت خلوت پارک رفتن....روی نیمکت سبزرنگی نشستند....هیونگ دستشوپشت هیونمی گذاشتوگفت:خوب چی شد؟
لباشوازخوشحالی گازگرفت وطی یه حرکت ناگهانی ازگردن هیونگ آویزون شد....هیونگ دلیل حرکت ناگهانی هیونمی رونفهمید امادستاشودورهیونمی حلقه کردوبیشتربه خودش چسبوند...هیونمی چشماشوبست وآروم توبغل هیونگ جابه جاشد....خوشحالیش که فروکش کرد ازهیونگ دورترشد...موهاشوپشت گوشش انداخت وگفت:قبول کرد...هیونگ...قبول کرد...
هیونگ لبخندشیرینی زد...دستای هیونمی روگرفت وگفت:این خیلی خوبه....
بازوی هیونمی روگرفتوسمت خودش کشیددستشودورگردنش ...❤گذاشت...سرشوکج کردهیونمی آروم چشماشوبست ..
2ماه بعد
_:هیونمی اون احیاناگیره من نیست؟..درش بیار..
هیوجین که سسعی داشت موهاشوجمع کنه گیره رروتودستش گرفت وگفت:خسیس ول کن دیگه
طرف هیوجین دویید....پشت سرش وایساددستاشودورگردنش حلقه کرد وگفت:میدی یاخفت کنم؟
_:ولم کن دیوونه...
هنادروبازکردوباتعجب به اون دوتاخییره شد...
_:چتونه خونه روگذاشتین روسرتون؟
_:نونا...گیرموگرفته نمیده....
هناداخل اتاق اومدودورپشت سرش بست...
_:ایییییییییییییی....عین بچه های دوساله دعوانکنین....زودآماده شین...داداشت مخموخورد
هیوجین:نوناحالاشدداداش ما؟
هنا:آتیش نسوزون....
هیونمی:هیعععععععععععععع....باهم قهرین...
_:چراحرف میذاری تودهن آأم...
بعدباناباوری گفت:شمادوتاچراعین هم لباس پوشیدین.....
_:میخوایم اذیتشون کنیم....بریم هیونمی؟
_:بریم...هناچیزی لوندیا....
دست هموگرفتنوبیرون رفتن.....
هیونوهیونگ روکاناپه ولوبودنوباهم حرف میزدن...هیوجین رفت کنارهیونگ نشستوگفت:بریم؟....ماماده شدیم....
هیون:چه عجب شمادوتادست ازسر...
باتعجب حرفشوخورد...انگارکه اولین باربوددوقلوهاروکنارهم میبینه...
هیونگ:شمادوتاچراعین همین؟
هیونمی:عین هم بودیم.....
هیونگ ازکنارهیوجین بلندشدوسمت هیونمی رفت...جلوش وایسادوگفت:فکرمیکنی من نمیفهمم ؟؟؟...توهیونمی...
متوجه انگشتش شد که باجدیت سمت هیونمی گرفته ...دستشوپایین آوردبا شیطنت خندیدوبه هیونگ چشمکی زدوازدربیرون رفت.....هیونمی دهنش بازمونده بود..وباتعجب به هیوجین خیره شد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -