تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - it’s not true-part4&5
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

it’s not true-part4&5

یکشنبه 28 اسفند 1390 12:01

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: It’s not true ،
ازنیمه شب گذشته بود.....چشمش به ساعت بود...تنهایی به تاروپودتنش چنگ انداخته بود...دلشوره به جونش افتاده بود....دلش میخواست بیشترمنتظربمونه....رفت سمت اتاق خواب....دروبست.....درازکشید......چشماشوبه سقف دوخت......حس کردحالش بدشده......بلندشدوسمت دستشویی دویید....به صورتش اب زد.....تواینه به خودش خیره شد......رنگش به وضوح پریده بود.....لباش سفیدشده بود.....چشماش ازبی خوابی قرمزشده بود...حس کردسرش گیج میره....ازدستشویی بیرون رفت....روتخت دراز کشید....دیگه توتوانش نبودکه منتظرکیوبمونه...دستشوروشکمش گذاشت واهسته فشارداد....چشماشوبست.......وتوسیاهی مطلق فرورفت....
ازگرمای بیش ازحدی که تنش روگرفته بودچشماشوبازکرد....پتوروکنارزد.....برگشت یه دفه نوک بینیش به سینه کیوخورد.......سرشوبلندکردبه صورت کیوخیره شد...آروم ومنظم نفس میکشید....آروم ازجاش نیم خیزشد.....پتوی کیوروبالاترکشید....کیوتکونی خوردوبعدغلت زد.....
به ساعت نگاه کرد....9صبح....به سختی ازجاش بلندشدوطرف دررفت.....دستگیره درواروم پایین کشیدامادرباصدای بدی ازهم بازشد......طوری که خودش هم ترسید.....میدونست کیوازخواب پریده ....یواش برگشت ودیدکیوخواب الودروتخت نشسته....موهاش به هم ریخته بودوچشماش پف داشت.....ازقیافه کیوخندش گرفت اماخودشونگه داشت وخیلی جدی برگشت وانگارکه کارش به عمدباشه دروپشت سرش کوبیدوبست.....ازپله هاپایین رفت وداخل نشیمن رفت.......چینی به پیشونیش دادوروی کاناپه ولوشد....اینکه هرشب تنهایی بکشه وگاهی حتی تا4روزکیورونبینه کفریش کرده بود....
یه ربع بعددراتاق بازشد....سوهی سعی کردتوجهی نداشته باشه....کیوازپله هاپایین اومدوروبه روش نشست.....یه رکابی سفیدتنش بودویه حوله دورگردنش وموهاش سشوارنکشیده وخیس بود......
سوهی به هرجایی نگاه میکردجزکیو...کیوبه پشتش تکیه داد....پاهاشوروهم انداخت....حوله روروپاش انداختودستشوبازکردوروکاناپه گذاشت وگفت:چیشده سوهی؟؟؟؟
ترجیح دادحرف نزنه تاکیوکنجکاوترشه....
پاهاشوروزمین گذاشت....سمت سوهی خم شد وگفت:سوهی؟؟؟
ناگهانی توچشمای کیوززل زدوگفت:بله؟؟؟
_:چه عجب....چیشده؟؟؟
_:چیشده؟؟؟؟؟.....دیشب کجابودی؟؟؟
_:سوهی داری به من شک میکنی؟؟؟
_:کارازشک گذشته....کجابودی؟؟؟؟......خسته شدم کیو....هیچ وقت شباخونه نیستی....چطورمیتونی منوتنهابذاری...
کیوبه سوهی اشاره کردوگفت:توکه تنهانیستی.....
_:اِ.....یادت هست که بچه داری؟؟؟؟
_:مگه میشه یادم بره...کدوم پدری رودیدی بچشویادش بره....وقتی هم که یه پسرملوس باشه....
سوهی سرشوبرگردوندوچیزی نگفت....کیوازجاش بلندشدوکنارسوهی نشست....بغلش کردوگفت:میدونم.....تقصیرمنه..قول میدم...
_:قول نده کیو....به چیزی که نمیتونی عمل کنی....برایی چی میخوای بهم قول بدی...کیو.....من چهارماه حامله ام اماشده ازاین چهارماه یه ماهشو...فقط یه ماهشوکامل کنارم باشی؟؟؟؟.....نه....
بغضی که توگلوش بودنذاشت حرفشوادامه بده....
_:میدونم حق باتوئه....
سه ماه بعد...
دستشوتوموهاش فروبردوبه هم ریختشون....
_:واییییییییییییییی.هانی دارم دیوونه میشم...
_:اِ....پس من چی میکشم ازدست تو...
_:هانی گوشیمومیدی من؟؟؟؟
هانی ازروی میزبلندشدوگوشیشوبراش اورد....
همین که میخواست شماره بگیره گوشیش زنگ خورد....
_:بله؟؟؟
_:..........
یه دفه جونگمین ازجاش بلندشد...همونطورکه دادمیزد فهمیدم سریع کتشوبرداشت وازخونه بیرون رفت....سوارماشین شد...
_:سو...سو...
_:بله قربان..
_:شماهامطمئنین؟؟؟
_:بله قربان....بیشتررافرادشونودستگیرکردیم....داریم کیوجونگ روتعقیب میکنیم...
_:پس من میرم سمت خونش....
_:باشه...
===============
سوهی تواتاق بچه بود...هرازگاهی جای چیزی روتغییرمیداد....صدای دروشنید....ترس برش داشت...کیواین موقع روزخونه نمیومد...یه دفه دراتاق بازشدوکیوتوچهارچوب درظاهرشد...
_:کیو...
_:بایدبریم...
_:کجا؟؟؟
کیوسمت سوهی رفت دستشوگرفتوگفت:وقت نداریم....بدو...
_:نمیتونم کیو....
به سرعت سوارماشین شدند...
همینکه ازخونه دورشدندجونگمین رسید....بادیدن ماشین کیودنبالشون راه افتاد...سرعت کیوخیلی زیادبود....سوهی مدام ناله میکرد...
_:کیو....آرومتر....خواهش میکنم...
کیوهمونطورکه تواینه نگاه میکردباعبانیت گفت:ساکت باش سوهی....حواسموپرت نکن هردومونوبه کشتن نده...
_:کیوخواهش میکنم...نمیتونم تمل کنم...
صدای سوهی رواعصابش بود.....بعداوقت بودکه ازش معذرت بخواد...باپشت دست محکم تودهن سوهی زد....وگفت:تروخداساکت باش سوهی
باورش نمیشدکیوهمچین کاری کرد ه باشه...جونگمین هرلحظه بهشون نزدیکترمیشد...حالادوسه تاماشین دنبالش بودن...کیوسرعتشوبیشترکرد.....سوهی دیگه نفسش بالانمی اومدحالش خوب نبود...
خلاصه سریه پیچ کیونتونست تعادلشوحفظ کنه وهمراه باجیغ سوهی سعی کرد ماشینونگه داره اماو.....
سرشوازروفرمون بلندکرد....به سوهی نگاه کرد...بی صدا روصندلی نشسته بود...تواینه دنبال ماشین جونگمین بود...که دیدیه ناشین ازروبه روبهش نزدیک میشه...شونه ی سوهی روگرفت وبارتس تکونش داد:سوهی؟؟؟.....سوهی؟؟؟؟
ازگوشه لبش باریکه خون پایین اومده بودوپیشونیش زخمی بود....صداشوبالاتربردوفریادکشید:سوهی.....چشماتوبازکن....
یه دفه درسمت کیوبازشدودستی اونوبیرون کشید...
_:بایدبریم کیوجونگ...دیرمیشه..
_:ولم کن عوضی.....سوهی...
امابه زورکیوروباخ ودش بردند....تواخرین لحظه که به ماشین نگاه میرد...توچشمای سوهی که بازشده بودنگاه کرد....وقطره اشکی که ازگوشه چشمش پایین می اومد...هرچی خواست طرف سوهی بره نتونست به زورداخل ماشین کشوندنش..
پیرمردداخل مل=اشین بود....به محض اینکه کیوداخل ماشین نشست دستورحرکت داد:بایدازکشورخارج شی کیوجونگ...
_:ولم کن......زنم داره میمیره...
_:بهت گفته بودم توکارمازنوبچه معنی نداره...
بعدکیوروبیهوش کردند....


.

 

 

دستشوروشونه جونگمین گذاشت...صورتشوازبین دستاش بیرون اوردوبه سونگاه کرد....

 

_:متاسفم قربان....فرارکردن....

 

افسرپلیسی که کنارسوبودادامه داد:دیگه گیرانداختنشون سخته...احتملا کیوجونگو.....

 

جونگ:بسه...

 

بابازشدن دراتاق عمل به سرعت ازجاش بلندشد...جلوی دکتروگرفتوگفت:چیشددکتر....

 

دکترسرشوبه طرفین تکون دادوگفت:متاسفم...

 

شونه های دکتروگرفت وگفت:یعنی چی؟؟؟...متاسفم برام جواب نشد....

 

_:فقط تونستیم پسربچه رونجات بدیم...

 

_:چطورممکنه....

 

_:متاسفم آقا...

 

وازکنارجونگمین ردشد....

 

×××××××××××××

8سال بعد

 

_:هیومین....هیومین...

 

_:اوممممممممممممممممممم؟

 

_:پاشو...بیدارشودیگه......

 

بلندشدروتخت نشست...هانی لبخندی زد وجلورفت...دست توموهای بهم ریخته هیومین فروبردوازاتاق بیرون

 

رفت....سمت اتاق خودشون رفت اماجونگمین داخل اتاق نبود........

 

_:بهت نمیادخودت بلندشی....

 

داخل آشپزخونه رفت....جونگمین جلوی یخچال بودوبادقت وارسی میکرد....بی سروصداپتشش رفتوبهش

 

سیخونک زد...

 

جونگمین هل شد...دریخچالوبست برگشت سمت هانی.....

 

_:سلام......چراعین....

_:عین چی؟

 

_:عین جن ظاهرمیشی....

 

بادیدن هیومین که سلانه سلانه سمت آشپزخونه میومد لبخندپررنگی زدطرفش رفت....

 

_:چط.ری قهرمان؟؟

 

_:نکن بابا....خوابم میاد...

 

هیومین ازکنارجونگمین ردشدوسمت میزرفت....جونگمین سرشوبه طرفین تکون دادوگفت:ماهم بچه بودیم....شب

 

اینقدردیرنمیخوابیدیم...هیومین پشت میزنشست وگفت:بابا...اذیت نکن...خودتم میدونی که دیشب..مسابقه رالی

 

بود...

 

سریع صبونشونوتموم کردن...هیومین سریع لباس پوشیدوهمراه جونگمین رفت.....هیومینورسوند مدرسش ووقتی

 

داشت پیاده میشدبهش گفت:امروزمامانت میاددنبالت....

 

_:باشه..

نوک بینی هیومینوکشیدوباهاش خداحافظی کردورفت...

×××××××××××××××××

 

عین دیوونه هااتاقودورمیزد...هرطورشده بایدبرمیگشت سئول...دراتاق بازشدودوتامردقوی هیکل داخل اتاق

 

شدند.....وپشت سرش پیرمرد....بادیدن پیرمردحس کردداغ شده....

 

نیم ساعت بحث کردن....

 

درآخروقتی داشت ازاتاق بیرون میرفت گفت:یادت نره چه قولی بهم دادی کیوجونگ....

 

خیلی سخت بودکه بخوادنفرتشومخفی کنه...فقط سرشوتکون داد...بعداینکه رفت زیرلب گفت:انتقامموازتون

 

میگیرم...هم تو هم جونگمین....

 

روی تختش درازکشید...پشت دستشوروپیشونیش گذاشت....لحظه به لحظه اون روزکذایی یادش

 

 میومد....چشماشوبست...خاطراتش جلوی چشماش واضح ترمیشدن..چطورممکنه که اینقدرراحت زندگیشوببازه..

 

..صدای زنگ گوشیش باعث

 

شدچشماشوبازکنه...

 

_:بعله؟

 

_:................

 

باهیجان روتخت نشست...دستاش عرق کردن....:مطمئنی؟؟؟....مطمئنی زنده ست؟؟؟؟

 

_:من تاپس فرداتوسئولم...

 

باورش نمیشد...حالامصمم ترشدکه برگرده...._:پارک جونگمین فکرنکن میذارم راحت زندگی کین....حتی اگه به

قیمت زندگیم تموم شه.......





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -