تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - It’s not true-part2*3
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

It’s not true-part2*3

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:59

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: It’s not true ،

_:کیوجونگ...من....
اماقبله این که جملشوکامل کنه کیوازماشین پیاد شدوبه گوشیش جواب داد....دستشوباعصبانیت توموهاش فروکردودادکشید:چی؟
_:..............
_:الان؟
_:...........
سوهی ازماشین پیاده شد........کیوچندلحظه بعدبرگشت......
کیو:بشین میرسونمت...
_:نه!....ترجیح میدم خودم برم....
_:بشین سوهی.....
_:مگه عجله نداری....
_:مهم ترازتونیست....
سوارشد....ازکیومیترسید....ازکاراش....ازحرکاتش.....امایه ذره تواحساسش تغییری به وجودنمی اومد....کیوروهمینطورکه بوددوست داشت..حداقل هیچوقت بااون بدرفتاری نکرده بود.....یه لحظه نفهمیدچراخواست حرف بزنه...
_:من..
نگاه کیورو روخودش حس کرد......سکوت بیش اندازش کیوروبه حرف آورد....
_:توچی؟
_:امشب به پدرم چی بگم......بهترنیست خودت باهاش صحبت کنی؟؟
_:باشه من باهاش صحبت میکنم.....فعلاچیزی بهش نگو....
سوهی رورسوندورفت...صدای گوشی رواعصابش بود......
_:بله؟
_:..........
_:دارم میام......
_:...........
_:گفتم دارم میام....بهش بگوصبرکنه...
_:......
_:من که جت نیستم....
بابیشترین سرعتی که میتونست خودشورسوند.....جلوی خونه بزرگی نگه داشتوپیاده شد......ازسنگفرش حیاط عبورکردوداخل خونه رفت....
_:کجاست؟
_:تواتاقشونن.....
سریع ازپله هابالارفت....درزدوداخل شد.....پشت به میزش روبه پنجره نشسته بود.....دودسیگارکل اتاقوگرفته بود......باصدای خش داری گفت:اومدی کیوجونگ؟؟؟؟؟؟
چرخ خوردوطرف کیوبرگشت وبه چشمای براقش خیره شد.....بلندشدوسمت کیورفت....
_:شنیدوم مهربون شدی کیوجونگ....
_:چطور؟
_:میگن امروزبایه دخترتوشهردیدنت....
سرشوبرگردوندوچیزی نگفت.....پیرمردادامه داد:بهم نگفته بودی دوست دخترداری....
_:دوت دخترم نیست.....
_:پس چی خواهرته؟
کیو:نه!!!.....زنمه...
_:زنت؟
_:قراره باهم ازدواج کنیم...
پیرمردازکیودورشد...دستشوچندبارروششه روی میزکوبوندوگفت:نه!!..نه....نشدکیوجونگ.....قرارمااین نبود....
_:یعنی شمامیگین من حق زندگی ندارم؟؟؟؟
برگشت ودوباره به کیوکه طلبکارانه نگاش میکردچشم دوخت...
_:منظورمن این نبودکیوجونگ...
به کیونزدیکترشد...
_:توداری جون اون دخترو....آیندشو.....زندگیشو....به خطرمیندازی......داری برای دشمنامون نقطه ضعف رومیکنی....
پشت رکیورفت......کیوروبه خودش چشبوند.....دستشوجلوی صورت کیوگرفت وتکون دادوگفت:منوباهم میتونیم به موفقیت های بزرگی برسیم....اما....اون دخترمانعمون میشه...
صداشوبلندترکردوگفت:سدراهون میشه.......خودتواسیرزن وبچه نکن کیوجونگ...حیفه توئه که بخوای یه روزبه خاطراشکای اون دختروازپیش مابری...فکرمیکنی اون کارتوروقبول میکنه؟
دستای پیرمردروکنارزد...طرفش برگشت وگفت:من میدونم چطوراززندگی وداشته هام مراقبت کنم...بهتون قول میدم سوهی مشکلی براتون درست نمیکنه....
خواست ازکنارپیرمرد ردشه کهمچ دست کیوروگرفت وبالاآورد
_:یادت باشه کیو.....ببین کی بهت گفتم...
پوزخندی زدوگفت:نگران من نباش....
وازاتاق بیرون رفت....میخواست باپدرسوهی حرف بزنه.....
باکلافگی رانندگی میکرد......یه دفه اعصابش خوردشدوبادست روفرمون کوبیدوگفت:چطورممکنه؟
به خونش رسید...داخل رفت....قیافش این قدرپریشون بودکه هانی رونگران کنه.(جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ...هانی واردمیشود.جیغ...دست....سوتتتتتتتت)
بابی حوصلگی گفت:سلام
هانی باتعجب جواب داد:سلام....
کتشودرآوردودست هانی داد....وبدون این که بخوادچیزی روتوضیح بده سمت حموم رفت....15دقسقه بعدبیرون اومد.....هانی که رومبل توافکارش غرق بود به خودش اومد....جونگمین رومبل کناریش ولوشدودستشوتوموهاش فروبرد....
هانی دیگه بیشترتحمل نکردوبه حرف اومد:حالت خوبه جونگمین؟
_:خستم هانی....خسته شدم...میخوام بخوابم....
_:اول یه چیزی بخوربعدبخواب....
_:نه....توغذاتوبخور....من میرم بخوابم...

بلندشدوسمت اتاق رفت

جز کیوپدرش کسی توکلیسانبود....امابدجوری هیجان زده بود.....قلبش از استرس تندمیزد...باهرقدمی که به کیونزدیکترمیشدحس میکردکم کم تواناییشو ازدست میده....کیوکه دستشوگرفت داغی خاصی توتنش حس کرد....توعالم خودش غرق بودکه لباشوبه هم فشاردادوگفت:قبول میکنم...حس کردیکم آروم گرفته....وقتی کیوبوسیدش احساساتش دیگه براش غریبه نبودن...هیجان زده نبوداماخوشحال بود....وقتی ازش داشدتوچشمای سوهی نگاه کردوبعدعقب رفت.....لبخندشیرینی رولبش نشست...
دست سوهی روگرفت وکنارپدرش رفت...
_:کیوجونگ من دخترمودست توسپردم.....
به سوهی نگاه کردوگفت:ازش خوب مراقبت میکنم......وبعددوباره طرف پدرسوهی برگشت..
_:قول میدم مراقبش باشم....هرچی که بشه......
_:درسته ماباهم حرف زدیم....
کیوجونگ درماشینوبست وسوارشد....سوهی به چشمای پدرش نگاه کرد....تشویشونگرانی که توچشماش بودبراش قابل درک نبود
صدای کیوسکوت ذهن سوهی روشکوند...یکم هیجان دوست داری؟؟؟؟؟
-:کیونه....نه....خوهش میکنم...
کیوخندش گرفتوبی توجه به خواهش سوهی سرعتشوزیادکرد....سوهی جیغ کشیدوگفت:آرومتر....
ماشین روکنارخیابون نگه داشت...هردوازماشین پیاده شدند.....سوهی بادست دامن لباسشوگرفتوآروم کنارنرده هارفت....کیوپشت سرش رفتووایساد....دستشورونرده هاگذاشت.....سوهی وجوکیوروپشت سرش حس کرد....سرشوعقب بردوروشونه کیوگذاشت......هردوروی روگذروایاسده بودن...
_:سوهی؟
باصدایی نجوامانندگفت:بله؟
_:شایدبه خاطرمن.....حتی جونت به خطربیوفته ولی باورکن. ..توهرشرایطی. ..قول میدم ازت مراقبت کنم....بهم اعتمادکن....
_:مگه قراره چی بشه؟؟؟؟
-:نمیخوام بترسونمت....اما....خواستم آماده ات کرده باشم...ازمن نترس....گاهی اوقات مجبورم صداموبالاببرم....ولی مطمئن باش.....
_:بامن اینطوری نیستی....جرئتشونداری....
توبغل کیوچرخید....ازلبخندی که رولبش بودخندید.سرشوجلوبردوکیوروبوسید(اهم اهم....باعرض شرمندگی من هیچ استعدادی درنوشتن صحنه ندارم)
5ماه بعد

ازبس اینوراونورزده بودخسته شده بود.......به هیچ طریقی خوابش نمیبرد...بلندشدروتخت نشست....شقیقه هاشوماساژداد..باورش نمیشد....پرونده کیوچطورمختومه اعلام شده بود.....فقط چون نتونسته بودن هیچ مدرکی ازش گیربیارن؟؟؟ولی امکن نداشت عقب بکشه....مطمئن بود...تصمیم گرفت ازنوشروع کنه.....ودوباره این باندقاچاق روزیرنظربگیره.....ازجاش بلندشد.....دراتاقوبازکردوبیرون رفت....داخل آشپزخونه رفت تاآب بخوره....هانی رودیدکه اخماش توهمه....انگارمتجه حضورش شده بود.....
_:هانی......یکم آب به من میدی؟
هانی به جونگمین نگاه کردوگفت:خودت بردار.....
_:هانی؟؟؟......ناراحتی؟؟؟؟؟؟
_:مهمه؟
جلوتررفت....شونه های هانی روگرفت وگفت:چیشده....
_:هیچی جونگمین ....ولم کن....
_:هانی تومنوخوب میشناسی....تانگی ولت نمیکنم......وبعدهانی روباخودش تونشیمن کشید....نشوندش روکاناپه وگفت:میگی یامجبورت کنم؟؟؟
_:جونگمین خسته شدم.....همه زندگیت شده کار.....یه روزشدبیای خونه اعصابت بهم ریخته نباشه؟؟؟؟؟همش بهم ریخته ای....خسته ای....نه برای خودت وقت میذاری نه من.....همه زندگیت شده اون پسره کیوجونگ...
_:بسه هانی....میدونم....همه اینارومیدونم.....تقصیرمنه درسته...ولی....
_:بیاامروزبریم بیرون....میای؟؟؟؟
میخواست بگه نه امانتونست ....بلندشدسمت اتاقش رفت تالباس بپوشه ...هانی لبخندپیروزمندانه ای زدوازجاش بلندشد....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -