تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - It’s not true-part1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

It’s not true-part1

یکشنبه 28 اسفند 1390 12:57

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: It’s not true ،
آسمون آبی بود....موهاش زیرنورخورشیدبرق میزد...افکارش لحظه ای آروم نمیگرفت....چشمش روی گلاودرختاچرخ میخوردومنتظرپدرش بود...حس غریبی به جون قلبش فتاده بود...ازآینده مطمئن نبود......روپنجه پاش بالاوپایین رفت.....باصدای پدرش سرجاش میخکوب شد.....
_:سوهی؟
آروم چرخید....پدرش قدم به قدم بهش نزدیک میشد....روبه روش ایساد......باتردیدبه چشمای سیاه پدرش خیره شد...
_:خوب فکراتوکردی؟
سوهی:بله.....
_:خوب؟
_:اگه شمااجازه بدین.....
نذاشت بقیه حرفشوبزنه....
_:سوهی....تو....خوب اونومیشناسی؟؟؟.....بعدابرات راه برگشتی نیست....
سوهی:میدونم.....
_:میدونی که یه سابقه داره؟
همینطورکه پرده ای اشک روچشماش نشسته بودسرشوپایین انداخت وگفت : میدونم پدر....
_:بااین حال میخوای....
_:میخوام باهاش ازدواج کنم پدر.....
_:توبچه نیستی وعاقل ترازاونی هستی که بخوام نصیحتت کنم......امااحساسی نشوسوهی...
سرشوبالاآوردوگفت:پدر...من ....واقعا...کیوجونگودوست دارم.....
باصدای کشداری گفت:باشههههههههه.......
وپشتشوبه سوهی کردورفت
به قدم های پدرش خیره شد....شایدپدرش بیشترازاین ازش انتظارداشت. .. .. .آروم گوشیشودرآوردوشماره کیوروگرفت
سعی میکردخودشوباقدم های تندجونگمین هماهنگ کنه....
جونگ:خوب؟...
_:تورانندگی مهارت خیلی زیادی داره....همش گمش میکنیم.....خیلی فرزه.....اینطوری نمیشه گیرش انداخت....
جونگ:اسمش.....
_:کیم کیوجونگ....
یه دفه ازحرکت ایستاد.....برگشت وبه سوخیره شد......
جونگ:گفتی اسمش چیه؟
سو:کیم....کیو.....جونگ..
چندلحظه به سونگاه کرد...وبعدبرگشت وتندترسمت اتاقش رفت.. .. دراتاقوبازکرد.....کتشودرآورد....پشت میزش نشت......دستاشوتوهم مچاله کرد وآرنجشورومیزگذاشت وبه فکرفرورفت.......پرونده ای که جلوش بود رو بازکردوبه عکس کیوخیره شد....
_:خلاصه گیرت میندازم...کیم کیوجونگ...حتی اگه سریع ترین باشی...
کیفشوآروم تاب داد....یه ربع بودکه دیرکرده بود.....تااینکه خلاصه یه ماشین سفیدرنگ جلوی پاش ترمزکردوشیشه اش پایین رفت........ازنیمرخ جدی صورت کیوکه به جلوخیره بودجاخورد.....سرشوبرگردوندوتوچشمای سوهی خیره شد......سوهی آروم سوارشدوبالکنت گفت:س...سلام...
بالحن آرومی گفت:دیرکردم؟
سوهی:زیادنه...
راه افتاد.....به بیرون ازپنجره خیره شد.....کیوباآرامش رانندگی میکرد.... نگاشوازجاده گرفت وبه سوهی دوخت..
کیو:گفتی باپدرت حرف زدی؟
باصدای کیوبه خودش اومد....نگاش کردوگفت:آره.....قبول کرد......
_:میخوام زودترازدواج کنیم......اشکالی نداره؟
_:چرااینقدرعجله داری؟
توچشمای سوهی خیره شد.......نمیدونست چی بگه....یه دفه کیوتوآینه نگاه کردوگفت:محکم بشین
وسرعتشوبیشترکرد....سوهی ازترس نفسش بالانمی اومد...نمیدونست کیوازچی فرارمیکنه....
جون:گمش نکنی....
سو:چشم.....مراقبم...
جونگ:فهمیده دنبالشیم......
_:بله جونگمین شی...
اینقدربه تعقیب کیوادامه دادکه خلاصه ماشین سفیدرنگ کیوازدیدشون محوشد....
جونگ:یه گوشه نگه دار...
پیاده شدودست مشت شده ش روروی ماشین کوبید
چندلحظه بعدآرومترشدوگفت:سوارماشین که باشه نمیشه گیرش انداخت
سو:ولی ماهنوزمدرکی ازش نداریم......
_:درسته ولی من مطمئنم هنوزم به کارش ادامه میده...
خلاصه کیویه جانگه داشت......نفس سوهی بالانمی اومد.....
_:ببخشیدترسیدی...
همونطورکه آروم نفس نفس میزدبه کیوخیره شد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -