تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - من همیشه کنارتم Ep.7
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

من همیشه کنارتم Ep.7

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:51

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: من همیشه کنارتم ،
شایداگه کیوروندیده بود...هنوزخوشحال بود...اماحالا.....میدونست کارش اشتباهه...اون ازدواج کرده بود...دیگه نمیتونست به کیوفکرکنه...اماقلب آدم زمان ومکان وموقعیت نمی شناسه..گرمی لب یونگ سنگ رولباش باعث شد چشماشوببنده...قطره اشک دیگه ای روصورتش لیز بخوره...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

چه طورممکن بود....هنوزنتونسته بودباواقعیت کناربیاد...اینکه هایمی دوساله ترکش کرده...تغییرزیادی نکرده بود...باهمونموها...چشما...صورت...امادیگه مال اون نبود...مقصرکی بود؟؟؟...خودش؟؟؟که بیشترمواظب نبود؟؟؟....مادرش؟؟؟که به خیال خودش خوشبختیشومیخواست؟؟؟

هیچ وقت لحظه لحظه های که کنارهایمی بودیادش نمیرفت....خنده هاش....لبخندش....اخمش....ولی غصه خوردن دیگه چه فایده ای داشت....بایدازاین خونه میرفت...میخواست توتنهایی بامشکلات کناربیاد...وتصمیمشوعملی کرد...فردای اونروز توخونه جدیدی بود...خودش وخودش...همراه غباری ازخاطراتش که همه جاباهاش بود...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

_:سورل؟؟؟

ولی توجهی بهش نمیکرد...هنوزهمونطوربه نقطه نامعلومی خیره بود....کاغذایی که روپاش بودوخودکاروکنار گذاشت...ازرومبل بلندشد..کنارش نشست وبه صورتش خیره شد....دستشوروشونش گذاشت وگفت:کجایی؟؟؟

به خودش اومدوبه صورت یونگ خیره شد...:هیچ جا...

_:حالت خوبه؟؟؟

سرشوتکون داد....

یونگ:ولی من میگم نیست......چیه؟؟چراتوخودتی؟؟؟

_:یونگ سنگ سربه سرم نذاردیگه....خستم...

خواست بلندشه که یونگ دستشوکشیدودوباره نشوندش...

_:سرمن میخوای کلاه بذاری بچه؟؟؟...پشت گوشم مخمل نابه؟؟؟....الکی 200سال درس نخوندم که حتی حال زنمونفهمم.....

_:خوب بگوچمه؟؟؟

_:منم دارم همینوازت میپرسم....چیت شده؟؟؟

_:گفتم که خستم....

_:دیگه به منم نمیگی؟؟؟

_:فکرکن عوارض بارداریه آقای روانشناس....

_:به منچه من که تابه حال تجربه نداشتم...

لبخندزد...

یونگ:وقتی همیشه اینطوربخندی که دیگه بهت گیرنمیدم....

بعدبه ساعت نگاه کرد...

_:من برم حموم...این برگه هارومرتب میکنی بذاری تواتاقم؟؟؟

سرشوتکون داد....یونگ لپ هایمی روکشیدوسمت حموم رفت...:نخوابیا....

آهی کشید...شقیقه هاشوماساژداد...سمت برگه هارفت.....

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

باصدای پارس سگ همسایهش ازخواب پرید...چندثانیه باحالت خمار اینورواونورونگاه کرد.....ازجاش بلندشد....دیگه خوابش نمیبرد....تصمیمی گرفت دوباره پیش یونگ سنگ بره....





ازپله هابالارفت...آروم درزد وداخل رفت...

یونگ سنگ بازم باهاش به گرمی برخورد کرد....

_:بازم بابت دیروزمعذرت میخوام....

_:نه...اشکالی نداره...ولی میتونم بپرسم چی شد؟؟؟

_:خواهش میکنم ازم نپرسید....من دوباره دیدمش....

_:واقعا؟؟؟....خوب چیکارکردی؟؟؟

_:هیچی....هیچ کاری نتونستم بکنم....دارم دیوونه میشم ....

_:چراجلونرفتی وشانست رویه باردیگه امتحان کنی؟؟؟

صداش به لرزش افتاد:ازدواج کرده بود....ولی من...من نمیتونم فراموشش کنم....نمیتونم...

رگه های عصبانیت بین صداش بود....

_:آروم باش کیو جونگ....اگه ازدواج کرده ...بهتره فراموش کنی....اون دیگه نمیتونه برگرده....

کیوکه ازهرکلمه یونگ عصبانی ترمیشدگفت:نه...میتونم...اون مال من بوده وهست...

بلندشدکه یونگ سنگ هم بلندشد...

_:کارت اشتباهه کیم کیوجونگ....یه عشق دیگه تومیتونه بهت کمک کنه....

چشماش قرمزشده بود...دستشومشت کرده بود....اگه یونگ سنگ...این مردی که جلوش بودنبود....هایمی کنارش بود...مال اون بود....

کیو:ببخشیدمن یکم زودازکوره درمیرم...میخواستم برای شام خونم دعوتتون کنم...

_:ولی....

_:خواهش میکنم ردش نکنین...امشب منتظرتونم...









گوشیشوبرداشت...

_:بله؟؟

_:الو...سورل...

بالحن ملایم تری گفت:بله؟؟؟

_:امشب جایی دعوتیم...حاضرباش می یام دنبالت.........

_:کجا...

_:میریم ...میفهمی...

_:یونگ...اصلاحسش نیست...خودت برو...من خونه میمونم...

_:نمیشه که توروخونه تنهابذارم....تنبلی نکن...حاضرشومی یام...

گوشی روقطع کردوبه قیافه خودش توآینه نگاه کرد.

2ساعت بعد...

ازپله پایین رفت...یونگ سنگ دم درمنتظرش بود...سوارشد...

_:نمیخوای بگی کجامیریم؟؟؟

_:چندروزپیش که ازآزمایشگاه اومدی مطبم...اون کسی که تواتاقم بودرویادته؟؟؟

به یونگ سنگ خیره شد....ترس توچشماش موج میزد...

_:خوب؟؟؟

_:ازلحاظ اعصاب واقعابهم ریخته است...خیلی ناراحت وافسرده است....اون دعوتم کرد....اصرارکردنتونستم مخالفت کنم...واقعابه یه دوست نیازداره....

چشماش داشت ازحدقه درمی اومد...

_:یونگ سنگ

حالت اه کشیدن صداش کرد.....

_:چیه؟؟؟...

_:هیچی...

نمیخواست بیشترازاین خودشولوبده....لبشوگازگرفت...کف دستش ازشدت استرس عرق کرده بود...یخ زده بود....

ازماشین پیاده شد...زنگ دروزدن ورفتن تو...این دومین باری بودکه بعدازدوسال باهاش چشم درچشم میشد...بااینکه یونگ سنگ کنارش بودبااین حال معذب بود...بااینکه کیونگاش نمیکردامامتوجه بودکه تمام حواسش به اونه درحالی که بایونگ سنگ حرف میزنه....

بالحن کنکاوی پرسید:یونگ سنگ شی بچه نداری؟

یه دفه هایمی جاخورد.....مستقیم به صورت کیوخیره شد....وقتی یونگ سنگ جوابشودادکیوبالبخنددردناکی به هایمی خیره شد...یه دفه صدای گوشی یونگ جوروتغییرداد....

_:یه لحظه الان می یام... ورفت...

کیوخیره به هایمی نگاه میکرد...هایمی سعی میکرد اشک توچشمش جمع نشه....

_:بزرگ شدی هایمی.

بااین حرف توچشمای کیوزل زد.......


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -