تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - من همیشه کنارتم Ep.4-2
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

من همیشه کنارتم Ep.4-2

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:47

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: من همیشه کنارتم ،
همه چیزوتارمیدید...سه چهارتاچیزناواضح تواتاق حرکت میکردندویکی بالاسرش وایساده بود....

_:داره هوش می یاد....دکتر...

نگاهی به کیوانداخت وبالبخندگفت:پسربه این خوشگلی...حیف جونیت نیست پسرجون....

سرشوباناتوانی برگردوندوتمام اتاق رواززیرنظرگذروند...یه دفعه5تاانگشت جلوی چشماش دید...

_:حالت خوبه؟؟؟؟این چیه؟؟؟

_:من کجام؟؟؟

_:بیمارستان...

_:چی شده؟؟؟

_:هه!یادت نمی یادچه بلایی سرخودت آوردی؟؟؟؟؟

_:آب میخوام....

پرستارازاتاق بیرون رفت...زنده بود؟؟؟نفس میکشید؟؟؟توانشوجمع کردوروتخت نشست...به سرمی که تودستش بودنگاه کرد...باعصبانیت سرموازتودستش کشید....دوباره پرستاراومدتوبادیدن کیوگفت:چی کارمیکنی؟؟؟؟

_:بایدبرم....

_:کجا؟؟؟توخون زیادی ازدست دادی ....بگیراستراحت کن(هوی باداداشم درست صحبت کن)

اشکش دراومدوفقط به اون پرستارنگاه میکرد...

_:من حالم....

اشکاش نذاشت حرفشوادامه بده....

_:توحالت خیلی بده...حتمابایدروانکاپی شی....وبعدهمونطورکه چیزی رویادداشت میکردوازدرمیرفت بیرون گفت:استراحت کن الان میگم بیادش...

احساس ضعف داشت(یه ساعته یه نفررفت اب بیاره)...درازکشید..دستشوروپیشونیش گذاشت....باصدای دربرگشت اشکاشوپاک کردبادیدن مادرش سرشوبرگردوند...

_:کیوجونگ....

_:چرااومدی؟؟؟؟

_:این چه بلایی سرخودت اوردی؟؟؟؟فقط به خاطراون دختره بی ارزش؟؟؟

زل زدتوچشمای مادرش وگفت:بی ارزش؟؟؟؟...من دوستش داشتم...ارزش عشق منوداشت ولی....

_:ولی چی؟؟؟

حرفشوخورد....

_:توهمه چیزومیدونی....داری ازمن پنهان میکنی.....اون عکسا...من توتمام مدتی که باهاش بودم حتی یه بارم بهش مشکوک نشدم...(داداش پشت گوش مامخملیه؟؟؟؟)بگو بهم...منوازارنده....من که یه باراینکاروکردم برای اینکه اززندگی خلاص شم دوباره هم خودکشی میکنم....احساس خفگی میکنم...حس میکنم اضافی ام....

_:درسته...اون بهت خیانت نکرد وهمش کارمن بود....

چشماش 4تاشد:یه باردیگه بگوچی گفتی؟؟؟؟(بافریاد)

_:برای اینکه نذارم زندگی که باسختی به دستش اوردیم روراحت به خاطریه عشق بچگونه به بادندی مجبورشدم...

به هق هق افتاد....یه دفعه دربازشدوداخل اومد...ازفضای سنگین داخل اتاق فهمیدکه چیزی شده...

_:سلام خانوم کیم...

مامان کیوبرگشت به مردی که روبه روش وایساده بودنگاه کرد....

_:هئویونگ سنگ هستم....

_:اه...اقای هئو...بفرمایین من میرم بیرون...

بدون هیچ حرفی ازاتاق رفت بیرون......یونگ سنگ باخنده سمت تخت کیورفت وگفت:آقای کیم کیوجونگ....درسته؟؟؟

به یونگ سنگ نگاه کرد...سرشوتکون دادوباصدای گرفته ای گفت:به جانیاوردم....

یونگ سنگ تخت کیورودورزدوسمت پنجره رفت...دستاشوتوسینش جمع کردوهمونطورکه بیرون نگاه میکرد گفت:روانپزشکم....(هه هه حال کردین چه نقشی بهش دادم؟؟؟؟یه لحظه توهمچین موقعیتی تصورش کنین خندتون نمیگیره؟؟؟)

_:من دیوونه نیستم....

_:منم نگفتم دیوونه ای....امابیماری .....برگشت به کیونگاه کردوگفت:اینطوری نگام نکن ....نیم ساعت دیرترمیرسیدی زنده بودی...میتونم بپرسم چرا؟؟؟؟(یونگ جانم عین بچه ادم باهاش حرف بزن)

_:نه!!!!!!!!!!!

یونگ دوباره کنارتخت کیوبرگشت...کنارش نشست...

_:ولی اینطوری هیچکدوم به نتیجه نمیرسیم....حس نمیکنی قلبت خیلی سنگینه؟؟؟؟

فقط به تکون دادن سرش اکتفاکرد....کیوروبغل کردوگفت:خودتوخالی کن....توخودت نریز....

واقعابعضی اوقات اشکهانیازمندتلنگری کوچکند....عطری که تن یونگ داشت بی دلیل آرومش میکرد...ازبغل یونگ سنگ بیرون اومد

:دوستش داشتم.....اما....

_:اماچی؟؟؟؟

_:ازم گرفتنش...خیلی اسون...من احمقم باورکردم.....فقط اگه یه قدم جلوتررفته بودم.....

_:ببین منومثله برادربزرگترت بدون ......الان بایدبرم...ادرسم روبرات میذارم حتمابهم سربزن....

فقط به یونگ سنگ نگاه کرد...سینش میسوخت....احساس گناه میککرد(چرا؟؟؟)...

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

به ساعت نگاه کردنزدیکای 30/9بود....دوباره به میزشام خیره شد....دیرکرده بود....ازپشت میزبلندشدوسمت اتاقش رفت...کنارتخت روزمین نشست....جعبه قهوه ای وخاک گرفته ای رواززیرتخت بیرون اورد....روش دست کشید....اروم درشوبازکرد.....بغضش گرفت....که صدای بازوبسته شدن دروشنید....

_:سورل؟؟؟؟

عکسایی که روزمین پخش کرده بودخیلی سریع جمع کرد....اینقدرکه هول بودخیلی سخت تونست درشوببنده....ودوباره زیرتخت جاشون داد.....که یه دفعه یونگ سنگ دراتاقوبازکرد....هول خوردکه باعث شد یونگ هم بترسه.....تندتندنفس میکشید....

_:ترسوندمت؟؟؟؟؟

ولی نمیتونست حرف بزنه اگه یونگ سنگ عکسارومیدید........بهش یه قولی داده بودوواردززندگیش شده بود....بلندشدوگفت:س..س..لام....

یونگ سنگ جلوتراومدوگفت:چیه؟؟؟.....چی شده؟؟؟؟

_:هیچی....کتودرآر......

_:مطمئنی حالت خوبه.....

_:آره....

اروم نزدیکش شد....توچشمای یونگ میخوندکه میخواست سوال دیگه ای بپرسه سریع کتشوگرفت وازاتاق رفت بیرون....قلبش تندمیزد....

یونگ سنگ سمت تخت رفت...یه نگاه متفکرانداخت....بعدازاتاق رفت بیرون....

سورل کت یونگوبادست گرفت آرووم نزدیک صورتش برد...عطر خاصی میداد....عطرآشنا.....که صدای یونگ اونوازعالم خیال بیرون اورد......

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -