تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - من همیشه کنارتم Ep.4-1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

من همیشه کنارتم Ep.4-1

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:45

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: من همیشه کنارتم ،
هایمی متوجه کیونبود...متوجه صدایی شکسته شدن قلبی نشدکه برای همیشه ازش دل میکند...

اشک اروم اروم توچشماش جمع شد...نمیدونست بیشترعصبانیه یاناراحت؟؟؟؟ ولی اینومیدونست که دیگه هیچ راه برگشتی وجودنداره...شایدمادرش راست میگفت......خیلی وقت بودکه هایمی دیگه به اون مربوط نمیشد...چه فایده داشت برای چیزی بجنگه که دیگه ازدست دادتش....حتی دیگه نمیخواست توچشماش نگاه کنه....حتی ارزش تاسف خوردن هم نداشت....دستاشوازعصبانیت مشت کرده بودولی نمیدونست چی کارکنه ؟چه کاری درست بود؟؟؟؟سریع روشوبرگردوند...سعی کردهایمی وخاطراتش روتوهیمن خونه بذاره وفقط خودشو برای اینده ببره....سریع ازخونه رفت بیرون....توماشینش نشست ودودستی فرمونوگرفت...دندوناشوبهم فشارمیداد....ردخیس اشکوباپشت دستش پاک کرد....به پنجره اتاق هایمی نگاه کرد...سعی کردهق هقاشوبخوره امانمیتونست....قبل ازاینکه عصبانی شه ناراحت بود....ماشینوروشن کردوخودش هم نفهمید داره کجامیره.....

^^^^^^^^^^^^^^^

اتاق هایمی

بیشترتلاش کرد ...یه دفعه چشماشوبازکردولبخندچندش آوری تحویل هایمی داد....هایمی سریع ملافه رودورخودش پیچید....میترسید...ازنگاهی که اینطوروحشیانه بهش زل زده بودمیترسید......که حتی قدرت تکلم روازش میگرفت.....لبخندش تبدیل به قهقه ترسناکی شدکه هیمن کافی بودبغغضش بشکنه....حدس میزدکی این بلاروسرش آورده....صدای بازوبسته شدن دربهش فهموندکه تنهاست....میلرزید...ازسرمایاغم بزرگی که داشت توانشوازش میگرفت...پاشدوسمت نشیمن رفت قدم هاش نامنظم بود...حس میکردتمام تنش دردمیکنه...پاهاش تحمل وزنش رونداشت...روزمین نشست فکرش متوجه کیومیشد...چی بهش میگفت؟؟؟؟ روزمین درازکشیدبه سقف خیره شد ....تمام توانشوجمع کرد...بلندشد...سردش بودلباساشوپوشید....تحمل فضای خونه رونداشت براش خفه کننده بود...چقدراسون به آخرخط رسیده بود....درخونه روبازکردوباناتوانی ازپله هاپایین رفت.وازساختمون بیرون رفت....بی هدف توخیابون راه میرفت....دلش میخواست فریادبکشه...سرماامونش روبریده بود...وقتی به خودش اومدبرگشت ونورکورکننده ای رودیدکه بهش نزدیک میشد...اینقدرازندگی سیرشده بودکه پاهاش یاریش نمیکردن تاازجلوی اون ماشین کناربره..........

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

2سال بعد

نورخورشیدچشماشومیزد...غلت زد چشمش به ساعت افتادکم کم دیگه بایدپامیشد...دوباره برگشت وبه چهرآرومی که کنارش خوابیده بودنگاه کرد....اروم دستشوروصورتش کشید....

_:سورل؟؟؟؟

چشماشوباخواب الودگی بازکرد...

_:پانمیشی؟؟؟؟نزدیک30/8

بلندشدوروتخت نشست...

_:ببخشید....وبابی حالی ازاتاق بیرون رفت...خودشم بلندشدوروتخت نشست....چشماشومالیدوکش وقوسی به بدنش داد...سمت پنجره رفت...پنجره روبازکرد...آفتاب بی رمق پاییزی ارامش خاصی بهش منتقل میکرد...

ازاتاق بیرون رفت....سمت آشپزخونه رفت...به چهره آروم سورل نگاه کرد ...بالبخندی بهش خیره شد...

سورل که داشت میزرومیچیدمتوجه سنگینی نگاهی شد ....سرشوبلندکرد..

_:اینطوری نگام نکن یونگ سنگ...

خنده ی ارومی کرد...پشت میزرفت...سورل آروم نزدیکش رفت ...وتوفنجونش براش قهوه ریخت...یونگ سنگ دوباره بالبخندبهش خیره شد...

سورل بااخم نگاش کردوباعصبانیت گفت:توامروزمشکوک میزنی....چیه؟؟؟

_:یعنی تونمیدونی؟؟

_:چی رو؟؟؟

_:امروزچه روزیه...؟.....نه!!سرم کلاه رفت....سالگردازدواجمونه....

یه دفعه عین برق پشتشوبه یونگ سنگ کرد سعی کردخودشونگه داره...یونگ سنگ خواست چیزی بگه که متوجه زنگ خوردن گوشیش شد....ازآشپزخونه بیرون رفت....

سورل پشت میزنشست اروم شروع به خوردن کرد...یونگ سنگ سراسیمه داخل اشپزخونه رفت...سریع مشغول خوردن شد

سورل:هیا.....خفه نشی...

_:دیرم شد.....

سورل فقط خندید...

یونگ:توفقط بخند....

بعدسریع حاضرشدازسورل خداحافظی کرداروم بوسیدش کتشوازسورل گرفت ورفت...

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

بیداربوداماتظاهرمیکردخوابه....حالادیگه میخواست به خودشم دروغ بگه....

_:قوی باش کیوجونگ

جمله ای بودکه بارهابه خودش تلقین کرده بود...اما....دیگه صبرش تموم شد....2سال بودباخودش میجنگیدوبعدازاون هم اثری ازهایمی پیدانکرده بود...که حداقل ازش بپرسه چرا؟؟؟ سمت حموم رفت....زیردوش وایساد ...اروم اروم خودشوازغم خالی کرد....ابی که به صورتش میخوردمانع ازاین میشد که اشکی که روصورتش غلت میخوره روحس کنه....اروم تیغ روورداشت..نوری که از انعکاس یافته بودچشمشوزد...ولی حداقل به آرامش میرسید....تیغوتودستش فروکرد...دیگه به هیچی فکرنکرد....فقط چشماش سیاهی رفت....ودیگه هیچی نفهمید....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -