تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - من همیشه کنارتم Ep.3
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

من همیشه کنارتم Ep.3

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:44

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: من همیشه کنارتم ،


خانوم کیم توکاناپه فرورفته بودبادست پیشانیشومی مالید....که زنگ گوشی حواسشوجمع کرد....

_:انجام دادیم خانوم....عکساآماده ست.....دختره هم دیگه نمیتونه کاری کنه....خواستتونوانجام دادم!!!!!

گوشی روقطع کردولبخنتمسخرآمیزی به حالی که الان هایمی داشت زد..........

Flash back

صدای دراونوازعالم خیال دراورد....طرف دررفت وبابی حالی...دروبازکرد......2تامرد....

_:بله؟؟؟

_:سلام خانوم....بسته سفارشیتونواوردم....

_:من چیزی سفارش ندادم....

_:سفارش شمانیست ازطرف آقای کیم کیوجونگه....

ابروهای هایمی بالارفت....هایمی بادیدن جعبه بزرگی که دست اون یکی مردبوددروتاآخربازکرد.....اون مردهمراه جعبه داخل رفت...وهایمی هم پشتش...اون یکی هم داخل رفت دروپشت سرش بست...هایمی باشنیدن صدای دربرگشت واون مردرودیدکه وحشیانه بهش زل زده...که یکدفعه سرمای چیزی رورودهنش حس کرد...میخواست جیغ بکشه که چشماش سیاهی رفت.....بعددست وپاهاش بی حس شدن واون دوتارودیدکه بالبخندچندش آوری بهش نزدیک میشدن........

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

کیوازعصبانیت دوراتاق می چرخید....نمیدونست چی کارکنه....که صدای چرخیدن قفل وپایین اومدن دستگیره روحس کرد....مادرش درحالی که پاکتی تودستش بودداخل اتاق اومد.....

_:مامان!!!!!!!!

_:آروم باش....اون دختره اینقدرارزش نداره که توبخوای به خاطرش خودتوعذاب بدی...

_:بزارین برم..

_:اول این عکساروببین....بعدهرکاری دوست داشتی انجام بده....

وپاکت روطرف کیوگرفت...کیوبی درنگ درپاکت روبازکردویکی یکی عکساروباشتاب نگاه میکردوهرازگاهی یکی ازعکساازشدت لرزش دستش می افتادوووواین هایمی بود.....بااینکه عکسامربوط به همون روزمیشدمادرش برگشت گفت:چندوقته که میخوام ایناروبهت نشون بدم کیو....امانشد....حالامیفهمی چرامیگفتم نه؟؟؟...پسرم من مادرتم...

باچشمایی خالی ازاحساس به مادرش نگاه میکرد....سعی میکردازبین حرف های که بهش میزدیه دلیل برای خیانت هایمی پیداکنه.....لبشوگازگرفت تانذاره اشکش دربیاد......

_:میخوای چی کارکنی؟؟؟؟

عکساروپاره کردوگفت:میرم ازش بپرسم چرا؟؟؟

_: بپرسی فرقی به حال تومیکنه؟؟؟مثل همیشه بهت دروغ میگهه.....فراموشش کن......

_:بایدازخودش بپرسم....بایدبفهمم چرا؟؟؟چی ازاین عوضیایی که باهاشون بوده کمترداشتم؟؟؟؟

_:آروم باش کیو....بادادوفریادچیزی درست نمیشه....اون دنبال زنگیه خودشه وتوبراش وسیله بازی....بی خیالش شووبه آیندت فکرکن....

وهمیطورکه ازدرمیرفت بیرون برقوخاموش کردوگفت :توتنهای به حرفام فکرکن....

بی هدف وسط اتاق وایساده بود....اشکاش روصورتش غلت میخوردن ...طوری میلرزیدکه انگارداخل یه وان آب یخه....

@@@@@@@@@@@

مامان کیو:بردینش؟؟؟

_:هنوزنه خانوم....

_: یه مدت مراقبش باشین دوروبرکیونپلکه...اگه هم خواست خودکشی کنه جلوشونگیرین....

_:بله...

@@@@@@@@@@@@

دلش هیجورراضی نمیشد....سویشرتشو برداشت وباشتاب ازخونه رفت بیرون...بایدازخدش میپرسید.......سوارماشینش شد...وبابیشترین سرعتی که میتونست راه افتاد...

&&&&&&&&&&&&

چشماشوبازکرد....توخونه خودش نبود.....احساس بدی داشت....حس میکردازکوه پرت شده ...که یهدفه متوجه شدتوبغل یه پسر خوابیده....چشماش چهارتاشد...خواست جیغ بکشه....چیززیادی تنش نبود....اشکش دراومد.....لبشوگازگرفت....یعنی چی شده بود...؟؟؟چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟؟

پله هارودوتادوتابالامیرفت....رمزدروواردکردوداخل رفت......تمام اتاق نشیمن رواززیرنظرگذروندوچشمش به لباسای هایمی افتادکه رومبل ریخته شده بود....وسمت اتاق خواب رفت....

میخواست دستای پسره روازدورخودش بازکنه....هرکاری میکرد بیدارنمیشدکه یکدفعه دربازشد....کیوتوچهارچوب درظاهرشدوچیزی روکه توعکساباورنمیکردباچشم خودش دید...

چیزی که حتی یه بارم ازهایمی نخواسته بود....

%%%%%%%%%%%%


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -