تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - من همیشه کنارتم pr2
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

من همیشه کنارتم pr2

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:40

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: من همیشه کنارتم ،
ازگرمایی که تمام تنش روگرفته بودچشماشوبازکرد.خواست غلت بزنه که وجودی روپشت سرش حس کرد.....کم کم متوجه دستایی شدکه دورکمرش حلقه شده بودن.....لبخندنمکی زدوخودشوازبغل اون بیرون کشید.بااخم نگاش کردوزیرلب گفت:قلبت هیچ جورراضی نمیشه نه؟؟؟هم ناراحتم میکنی............هم میخوای یه طوری بگی ببخشید...........

یکم پلکاشوازهم بازکردوبه صورت اخموهایمی نگاه کرد.....چشماشوکاملابازکردوبالبخندزل زدتوچشاش.....هایمی اخمشوغلیظ ترکردورفت....بلندشدروی تخت نشست............پیراهنشوبرداشت وروی رکابیش پوشیدودکمه هاشونبست...توآینه نگاه کرد...موهاشومرتب کردوازاتاق بیرون رفت....

هایمی:چرانرفتی؟؟؟؟

خودشوبه اپن چسبوند وبه هایمی که توآشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بودخیره شد....

وقتی دیدجوابشونمیده توچشماش نگاه کردوگفت:باتوام........گرچه چیزی برای گفتن نداری......

_:هایمی؟؟؟؟؟

داخل آشپزخونه رفت وگفت :معذرت میخوام......

سرشوپایین انداخت که مثلاخجالت کشیده......

_:این حقه هادیگه قدیمی شده.....

سرشوبلندکردولبخندشیرینی زدکه قلب هایمی لرزید.............طرفش رفت...دستشودورگردن کیوانداخت وگفت:خبه حالا.....منونکش............تسلیم.....

هایمی روبغل کردوگفت:دوستت دارم.........هایمی؟؟؟

_:هوم؟؟؟؟

_:گشنمه....

خودشوازاون دورکرد وبامشت روسینهش زد:توهم که فقط فکرشکمتی.....بشین برات حاضرکنم......

15ددقیقه بعد...

همونطورکه حرف میزدن ومیخندیدن صدای زنگ درتوجه هردوشونوجلب کرد.......
هایمی جیغ خفه ای کشید....زن به صورت هایمی خیره شد....

کیو:مادر...(اگه قسمت شد بایه داستان دیگه درخدمتتون بودم متوجه میشین داستانام هرچه قدرکه مزخرف باشه امامن بدجورخماری میذارم...عادت میکنین.!!!!اگه انتظاروخونده باشین می فهمین چی میگم....)

_:دهنتوببند..کیوجونگ...........وتوکیم هایمی.......حرفام که یادت نرفته؟؟؟

Flash back

بادیدن ساختمون بزرگی که جلوچشمش بودقلبش تپش بیشتری گرفت.....ترس رومیشدازتوچشماش خوند....داخل ساختمون شد....اگه بهش اطمینان نمیدادمطمئناباکیوبرخوردمیکرد....خلاصه به اتاق موردنظرش رسید.اروم درزدورفت تو.....زن میانسالی پشت میزبزرگی نشسته بود ازپشت عینک کشیده اش باسردی نگاش میکرد....

_:چرااونجاخشکت زده.....بیاتو......

باشنیدن صدااروم داخل رفت.....توصندلی چرمی فرورفت...

_:ببین دخترجون..ازت میخوام....مادرانه میخوام بی خیال پسرم شی.....پسرم که به حرف هیچ کس گوش نمیده.....شمادوتابه دردهم نمیخورین......شنیدم خودتم ازش به خاطرشکاکی هاش ناراحتی.....

ببخشیدکه رک حرف میزنم.....اما....

_:راحت باشین خانوم کیم....

_:تونه پدرداری نه مادر.......پدرکیوهم راضی نیست....ونمیخواد....خیلی بی سروصدااززندگیش بروبیرون وآیندشو خراب نکن.....

_:ولی.....

_:ببین دخترجون........داری حوصلموسرمیبری.بهت میگم فکرکیوروازسرت بیرون کن...کاری نکن که اون به خاطرتوازخونوادش طردشه......وتمام خوشی هاش ازبین بره...شایدتوبری یکم ناراحت شه امازودی فراموش میکنه...اگه بخوای برخلاف میلم کاری کنی...کاری میکنم خودش ولت کنه...مطمئن باش راحت ازت نمیگذره اگه توروبایه پسرببینه....(ماجرای سوبین ربطی به این نداشتا!!!!)ببین این صلاح هردوتونه...عاقل باش.....

_:آخه....

_:دیگه داری مجبورم میکنی این حرف روبزنم...میدونی که شوهرخواهرت که باهات ناتنی کارمندپدرکیوئه....نمیخوای که زندگیشونوبه آب وآتیش بکشونم..........میخوای فقط به خاطریه عشق بچگونه زندگی خودتوخواهرتووهم مارو به آتیش بکشونی.....

قیافه هایمی درهم رفت راهی جزقبول حرفش ندید.........

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هایمی لبشوگازگزفت........

کیو:موضوع چیه؟؟؟

هایمی:ازاین جابروکیوجونگ.....

مامانش:حتی دیگه اسم این دخترم نیار.......

کیوبراق شدوگفت:هایمی!!!!.....بهت گفتم موضوع چیه؟؟؟

_:ببرینش....



دوتامردداخل خونه اومدن وکیوروبه زورازاونجابردن...زن همینطورکه دستکش های چرمشوازدستش درمی آوردگفت:امیدوارم دیگه یادت نره چه قولی بهم دادی.....

وبعدنگاه تمسخرآمیزیبه هایمی انداختوازاونجارفت...هایمی کف آشپزخونه ولوشد.....باورش نمیشد...امابه همین راحتی نمیتونست کیوروفراموش کنه.......بندبندوجودش برای کیوپرمیکشید.......یه ربع که گذشت به خودش اومد....بلندشدوپشت میزنشست باناراحتی به جای خالی کیوخیره شد.......

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

کیو:مامان....دروبازکن......

_:بمون تواتاقت...

بامشت رودرکوبید....اماچه فایده ای داشت...روتختش دارز کشید....برای شایدهزارمین بار شماره هایمی روگرفت اما.........دوباره تلاش کرد.......خلاصه صدای کسی روشنید........اماصدای چه کسی رو؟؟؟یه پسر؟؟؟؟

_:کی هستی عوضی؟؟؟

انگارمست بودوباحالت خماری جواب داد:من؟؟؟؟؟وبعدبلندخندید...

کیو:گوشی هایمی دست توچی کارمیکنه.؟؟؟گوشی روبده بهش؟؟؟؟

_:تو؟؟؟؟؟

_:بهت گفتم......

ولی فقط صدای ممتدبوق بودکه توگوشش میپیچید.........

خانوم کیم توکاناپه فرورفته بودبادست پیشانیشومی مالید....که زنگ گوشی حواسشوجمع کرد....

_:انجام دادیم خانوم....عکساآماده ست.....دختره هم دیگه نمیتونه کاری کنه....خواستتونوانجام دادم!!!!!

گوشی روقطع کردولبخنتمسخرآمیزی به حالی که الان هایمی داشت زد..........
هایمی:من بازمیکنم....

یه کم توهم رفت وجدی شدوگفت:پانشو.....خودم میرم.......

هایمی اخم کردوگفت:اون خلق وخوی وحشتناک غیرتی تو......

خندیدوطرف دررفت....دروبازکرداماچیزی که میدید............عقب رفت وهمزمان بااون..........زن داخل خونه رفت....

هایمی بلندشدوبادیدن اون زن شکه شد.....زن دستشوبلندکردومحکم توصورت کیوزد...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -