تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - You should die..now!!!!.part.8
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

You should die..now!!!!.part.8

یکشنبه 28 اسفند 1390 12:38

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: You should die..now!!!!!! ،
به پنجره که رسید..درباشدت تمام بسته شد...ازترس برگشت...اماکسی پشت درنبود...یه دفه سایه بلندتری پشت خودش دید...وسردی چیزی که زیرگلوش بود...یه چاقو...

وصدای خش داری که گفت:اومدی...کیم هانا؟؟؟

محکم باآرنجش توگردن هانازد....یه لحظه چشماش سیاهی رفت...ودیگه چیزی نفهمید..جونگمین گرفتتش تانیوفته...

♣♣♣

چشماشوبازکرد...هنوزتواتاق جونگمین بود...خواست بلندشه امانتونست...به صندلی بسته بودتش..

_:به هوش اومدی؟؟...

نگاش به پنجره افتاد..

_:.دستاموبازکن وگرنه جیغ میکشم ...

_:جیغ بکش ببینم کی میخوادبیادنجاتت بده؟؟؟

بعدچندقدم جلورترفت...

_:چرااینطوری میکنی؟؟؟

پوزخندی زدوگفت:چه طوری؟؟؟

_:یعنی چی بالاخره اومدی؟؟؟.....برای چی دست وپای منوبستی؟؟؟

_:اززندگیت وآخرین نفسات لذت ببر...کیم هانا....

باعصبانیت نفسشوبیرون داد وگفت:منظورتونمیفهمم...دیوونه بازی درنیار...دستم دردگرفت ...

جونگمین جلوتراومدوگفت:یعنی امشب قراره بمیری...

قیافه شبیه علامت سوال هاناروکه دیدگفت:باورت نمیشه؟؟؟همه یه روزی میمیرن...ولی توامشب...

بالکنت گفت:سربه سرم نذار...من اومدم بهت بگم...

جونگمین همونطورکه پرده ای اشک توچشماش حلقه زده بودگفت:میخواستی بگی هیونوفراموش میکنی؟؟؟؟.....بایدازاینجافرارکنیم؟؟؟؟

باتعجب گفت:چی...چی داری میگی؟؟؟؟

سمت هانارفت یقشوگرفت وگفت:میخواستی بامن رابطه داشته باشی؟؟؟؟

ومحکم زیرگوش هاناخوابوند...

_:تویه روانی پارک جونگمین....دستاموبازکن....

وبه گریه افتاد....جونگمین دستشولای موهای هانابردوعقب کشید...

_:گریه کن.....ایکاش هیون بودواشکاتومیدید...چه طورمیتونی بهش خیانت کنی؟؟

_:چی داری میگی؟؟؟...من....من هیونودوست دارم...

_:آره کاملامعلومه....

جونگیمن ازجلوی هانابلندشدوجلوی پنجره رفت...

_:اونم منویه روزی دوست داشت...ولی...

_:کی؟؟؟

سریع برگشت وگفت:سانکیو...

_:نکنه....تو...سانکیورو...تو...

_:آره...من کشتم.....سانکیورومن کشتم...

باورش نمیشد....یخش گرفت...

جونگ:همونطورکه قراره امشب توروبکشم....

_:به چه جرمی؟؟؟؟...مگه من چی کارکردم...تویه قاتلی....چطورتونستی زنتوبکشی؟؟؟ ؟و اونوقت بگی که هنوزم دوستش داری...تو...دروغ میگی...چطورمیتونی ادم بکشی...

سمت هانارفت...دورش زدازپشت صندلی دستاشوبازکرد....روبه روش نشستو وگفت:میخوای بدونی؟؟؟

_:چی رو؟؟؟؟

ومچ دستشومحکم گرفت...هاناروازروصندلی پایین آورد..وپایین نشوندش ودستاشوبه پایه ها صندلی بست...وتوچشماش خیره شد....روبه روش نشست...

_:وقتی بهش گفتم میکشمش فقط بهم پوزخندزد...گفتم میکشمش ولی حرفموباورنکرد...مثه تو...چرامیخوام بکشمت؟؟؟؟...قصش درازه کیم هانا...بهتره نشنوی..

شروع کردبه جیغ کیشیدن...._:هیون...هیوننننننننننننننننن.....اشکاش شدت گرفت....

_:خواهش میکنم ولم کن....تویه دروغ گویی میخوای منو بترسونی؟؟؟

بادستش موهای هاناروکنارزد...وگفت:اماده ی؟؟؟

باچشمایی اشک آلودگفت:تروخداولم کن...

بادیدن چاقوتودست جونگمین کم کم حرفاش باش واقعیت پیداکرد...

اماجونگمین همونطورکه باچاقوش بازی میکردونگاش به اون بودشروع کردبه حرف زدن:

وقتی قلبموقبول کردانگارتمام دنیاروبهم داده باشن...اونقدرخوشحال شدم که باورم نمیشد...

پدرومادرم راضی به ازدواج مانمیشدن...اما...من....من....دوستش داشتم...حاضربودم ازهمه چیز بگذرم تابهش برسم...حتی ازپدرومادرم...وقتی بهش گفتم .....

توچشمای هاناخیر شد...وادامه داد:بهم گفت منتظرم میمونه تاپدرومادرموراضی کنم...

بااینکه میدونستم ناراضی ان اماقبول کردن چون...تهدیدشون کردم خودمومیکشم...

اومد..وگفتن که دیه پسری به اسم من ندارن... .واردزندگیم شد.....سرازپام نمیشناختم...عاشقانه میپرستیدمش...نفهمیدم ازکجاخوردم...نمیدونم چراازتوچشماش نخوندم دروغ میگه که دوستم داره....شایدچون کورشده بودم...تااینکه متوجه تغیررفتارش شدم....فکرکردم...فکرکردم شایدیه بچه بتونه رابطمون روکه روبه سردی میرفت درست کنه....امامخالفت کرد...نمیدونستم چم شده بود...همه زندگیموبایه نفردرمیون میذاشتم..یکم ارومم میکرد...

_:یه زن بود؟؟؟

_:نه!!!!..بهترین دوستم بود..که میشه گفت ازوقتی 18سالم بودمیشناختمش..گفت بیشتروقتموباهاش بگذرونم...تاکه اینجاروپیداکردم...به زورآوردمش اینجا....اون چندروزی که اینجابودیم آخرین روزای خوش زندگیمون بود.... وقتی برگشتیم یه مدت باهام خوب بود...امادوباره عوض شد....ازهمه چیزایرادمیگرفت...سرهرچیزکوچیکی بهانه می یاوردودعوامیشد...خلاصه یه روزبه جنون رسیدموودوروزخونه نرفتم...وقتی برگشتم نزدیک یه ماه هم رابطمون سردبود...تااینکه بالاخره بهم گفت برگردیم همینجا...بااکراه قبول کردم....وقتی اومدیم اینجا..بهم گفت میخوادازم جداشه...گفت دیگه نمیتونه باهام ادامه بده...پرسیدم چراجواب سربالابهم داد....به اندازه کافی ازدستش عصبانی بود...کمربندمودراوردم امانمیخواستم بزنمش....بافریادازش پرسیدم چرا...گفت:دوستم نداره..گفت یکی دیگه روبه من ترجیح یده...گفت عاشق دوستمه...داغ کردم....من براش چی کم گذاشته بودم...هرچقدربهش گفتم نمیخوام ازدستش بدم بیشترتکرارکردکه ازم متنفره...عصبانی ترشدم...گفتم میکشمش...اماخندید...چاقومودراوردموجلوش گرفتم...توجهی نکرد...من هرلحظه عصبانی ترمیشدم...

_:کشتیش؟؟

سرشوتکون داد..:بعدپشیمون شدم...بغلش کردموفریادکشیدم...وقتی بهم گفت حامله ست...دنیاروسرم اوارشد...بهش گفتم اگه بارداری برای چی میخواستی بهم خیانت کنی....چرامیخواستی ازم جداشی؟؟؟گفت چون نه علاقه ای به من داره نه به بچه ی ناخواستش....چشماشوبست ومن عین مجسمه نگاش کردم باورم نمیشد...بردمش وبایه قلب شکسته دفنش ردم...وقسم خوردم ازکسی که زندگیمونوبه نابودی کشیدبگیرم....دوستموکشوندم اینجا...وونم

_:اونم کشتی؟؟؟...هه!!!...تویه قاتلی پارک جونگمین...چطور...میتونی اینقدرراحتدونفروبکشی؟؟؟

پوزخندی زدوگفت:دونفر؟؟؟....هرزنی که اینطوری به شوهرش خیانت کنه...توهم یکی ازاونایی...

_:من...من...نمیخوام بمیرم..

_:تادیشب جسدش اینجابوداماالان زیرخروارهاخاکه...

_:کی؟؟؟؟؟

_:دوستم.....

♣♣♣

ازخواب بیدارشد....میدونست که هانانصف شب ازخواب پامیشه...بایدیه جوری ترکش میداد...ولی فعلاچاره ای نبود..برگشت اماهاناسرجاش نبود....روتخت نشست...باصدای خواب آلودی آروم گفت:هانا...ولی جوابی نشنید...ازروتخت بلندشد..همونطورکه تلوتلومیخوردسمت دستشویی رفت(نمونه بارزش من...ازخواب پاشم به هزارجا برخورد میکنم....)درزد...اماکسی جواب نداد...یه دفه صدای ناله شنید....هوشیارشد....صدا ازبالامی اومد...سریع سمت پله هارفت...

♣♣♣

به مچ دستش نگاه کرد....باورش نمیشد....یعنی واقعاداشت میمیرد...خون رودستش سرمیخورد.جونگمین دوباره دستشووبست...باناباوری به صورت جونگمن نگاه کردوگفت:من...من نمیخوام بمیرم...

_:هچکس دلش نمیخوادبمیره...

_:ولی من نمخواستم به هیون خیانت کنم......

هیون پشت دربود...یه دفه دروبازکرد....هضم صحنه روبه روش براش سخت بود...هاناجیغ کشیدوگفت:هیون جونگاااااااااا

جونگمین برگشت وبادیدن هیون شکه شد....هیون فریادککشیدوگفت:چی کارمیکنی عوضی

وباهم گلاویزشدند...چاقوی جونگمین توبازوی هیون فزورفت...هاناتلاش میکرد دستاشو بازکنه.....جونی براش نمونده بود...خلاصه دستشوازادکرد.....هیون همونطورکه نفس نفس میزددستشوروبازوش گذاشت...باورش نمیشدهاناتواتاق جونگمین چی کارمیکرد؟؟؟؟...

جونگمین دوباره مت هیون رفت وخواست چاقوشوتوشکم هیون فروکنه که هیون دستشوگرفت وچاقوروسمت جونگمین برگردوندوخلاصه.......

باافتادن جونگمین روزمین هانافریادکشیدوباناباور به هیون نگاه کرد...هونریع دسته هانارومحکم بست هانادیگه جون راه رفتن نداشت هیون بغلش کردوبدون معطلی ازاونجارفت.....

سوارماشین شدن..زونش بنداومده بود...هیون بابیشترین سرعتی که میتونست میرفت......به هانانگاه کردوگفت:فکرنمیکردم همچین ادمی باشی هانا...

باگریه وبی حالی گفت:مگه من چی کارکردم؟؟؟

_:این موقع شب تواتاق جونگمین چی کارمیکردی؟؟؟؟

_:توهم میخوای بگی...

نگاشوبه جاده دوخت وگفت:چه معنی دیگه ای میتونه داشته باشه؟؟؟؟اگه جونگمین یه زن بود(دورازجونش)من این موقع شب تواتاقش بودم وتومیدیدی چه فکری میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟

فکریکنی من نمیدونم؟؟؟؟اینقدردلت بچه میخواد....اونم بچه یه مرده دیگه؟؟؟؟؟؟؟...خیلی بی انصافی هانا .....هنوزم فکرمیکنی مشکل ازمنه که بچه دارنمیشیم؟؟؟؟...نخیر....من اونروزبه دکترسپردم که چیزی نگه....نگه که ....

برگشت وبه هنانگاه کرداماهاناخیلی وقت بودچیزی نمیشنید....ماشینونگه داشت....دستشوروشونه هاناگذاشت وتکونش داد...:هانا.هاناااااااااااااااا

ولی تنهاصدایی که میشندیدانعکاس صدای خودش بین درختابود......

♣♣♣

رواتاق غلط زد...دستشوبالاآوردووبادیدن خون لبخندزد....حلقه ازدواجش زیرتخت برق میزد...بهش خیره شد...خودشوروزمین کشیدتابه حلقه رسید...گرفتتشودوباره روزمین درازکشید....برگشت وروباله خوابید...طعم خونوتودهنش حس مکرد...چشماشوبست.....

پایان


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -