تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - You should die..now!.part.7
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

You should die..now!.part.7

یکشنبه 28 اسفند 1390 11:37

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: You should die..now!!!!!! ،
چندثانیه بی حرکت موند.....یادهیون افتاد....(چه عجب)...دستشوروشونه جونگمین گذاشتوبه عقب هلش داد...جونگمین هم مقومتی نکردوبلندشد....روزمین نشست وبااخم به جونگمین نگاه کرد...جونگمین سرشوپایین انداخت...

_:چِ...تو!!...چطورجرئت کردی؟؟؟

سرشوبالاآوردوتوچشمای هاناخیره شد وبالحن آرومی گفت:ولی توهم همراهیم کردی...

قیافه عصبی به خودش گرفت...:هه!!!...

بلندشدوایستادوباصدایی که پرازلرزش بودگفت:هیون بفهمه...

جونگمین هم بلندشد:ازش میترسی؟؟؟

_:میفهمی داری چی میگی؟؟

جونگمین دستشوروصورت هاناگذاشتوموهاشوکنارزد...

_:من ازتوچشمات هم میتونم بخونم چقدراززندگی باهیون ناراضی...

_:به تومربوط نیست...

_:ببین...حداقل تاوقتی اینجایی سعی کن خوشبختی روحس کنی....هیون هم چیزی نمیفهمه..چون هیچی نمیتونه ازخواب بیدارش کنه....نه؟!

سرشوبرگردوند...لباشوگازگرفت......جونگمین سرشوخم کردوکنارگوش هانابردوزمزمه وار توگوشش گفت:حتی شده برای یه شب...

سریع تو چشمایی جونگمین دقیق شد..جونگمین لبخندکمرنگی زد...هاناچشاشوبستوجونگمینوبغل کرد..جونگمین بدون اینکه هانابفهمه پوزخندزدوبه جلوخیره شد..دستاشودورهاناحلقه کردوتودلش گفت:باپای خودت اومدی توتله..

هاناروهل داد..پاش به تخت گیرکردوافتاد...کنارش لبه تخت نشست..خودشوخم کردوتوچشمای هاناخیره شد...لبخندزدوگفت:اجازه هست؟؟

دودل بود...قبل اینکه بتونه تصمیمی بگیره جونگمین لباشوروگردن هاناگذاشت..دستشوروشونه جونگمین گذاشت..اماهیچ نیرویی توبدنش یاریش نمیکردکه جونگمینوازخودش دورکنه...منتظرعکس العمل هانابود...که دستشوروشونش حس کرد..سرشوبلالبردوهاناروبوسید...ضربان قلبش بالارفته بود..داغ کرده بود....صدای درهردوشونوازجاپروند...

_:هیون...برگشته...

جونگمین هم دستپاچه شده بود...نمیخواست هیون ازچیزی سردربیاره...

جونگ:خودتوبزن سربه خواب...شب که خوابیدبیاتواتاقم...

وبعدسریع ازپله هابالارفت...خودشوزیرپتومچاله کرد...وچشماشوبست...عذاب وجدان داشت خفه اش میکرد....هیون داخل خونه رفت..

_:هانا...هانا....

اماجوابی نمیشنید...وسایل روروی اپن گذاشت وطرف تخت رفت...لبه تخت نشست پتوروکنارزدوگفت:هانا؟؟؟؟

تظاهربه خواب بودن براش سخت بود...آروم برگشت وبه هیون نگاه کرد....

_:خواب بودی؟؟؟

_:.........

اشک توچشماش حلقه زد....

_:ازتنهایی ترسیدی؟؟؟

ولی بازم حرفی نزد....زبونش بنداومده بود...آروم گونه هاناروبوسیدوگفت:حالازودپاشوشام درست کن...که خیلی گشنمه....

دست هاناروکشیدوبلندکرد

_:سرمات خوب شد؟؟؟

_:اهوم...ویروسی نبودکه چاییده بودم...

اعصابش خوردشده بود...چطورتونسته بوداینقدرکم ارزش باشه؟؟؟...اگه هیون نیومده بودتن به رابطه باجونگمین میداد؟؟؟

روتخت درازکشید...به سقف روشن وتاریک اتاق خیره بود...توافکارخودش غرق بودکه صدای یهون به خودش آوردتش...

_:توچرااینقدرساکتی امشب؟؟؟؟

طرف هیون چرخیدوگفت:مگه قبلاپرحرف بودم؟؟؟

_:نه ولی امشب دیگه....

_:هیون؟؟؟

_:بله؟؟؟

_:میشه فردابرگردیم؟؟؟...دیگه نمیخوام اینجاباشم...

باتعجب بهش خیره شدوگفت:چرا؟؟؟.من کلی برای پس فردامون خریدکردم...

_:خواهش میکنم هیون جونگ...

_:باشه فردادرموردش صحبت میکنیم...

خواب به چشمش نمیومد...هیون کم کم خوابید...دستشوروصورت هیون کشید...نبایدبهش خیانت میکرد...باتمام مشکلاتی که داشتن اماهیونودوست داشت...اگه یه عیب داشت هزارتاخوبی داشت...بهش نزدیک شدولباشوبوسید...قطره اشکی که ازچشمش گریززده بودروپاک کرد...تصمیم گرفت بره تواتاق جونگمینوبهش بگه نمیخوادادامه بده...

یه باردیگه به هیون نگاه کرد...ازروتخت بلندشد...ازپله هابالارفت...آروم دروبازکرد...اتافق تاریک تاریک بود...آروم گفت:جونگمین؟؟؟

اماجوابی نشنید...چیزی که توجهشوجلب کردپرده های اتاق بودکه ازهم کشیده شده بودن...نورماه روی فرش قدیمی اتاق بود...جلورفت واینورواونورونگاه میگرد

_:جونگمین؟؟؟؟

به پنجره که رسید..درباشدت تمام بسته شد...ازترس برگشت...اماکسی پشت درنبود...یه دفه سایه بلندتری پشت خودش دید...وسردی چیزی که زیرگلوش بود...یه چاقو...

وصدای خش داری که گفت:اومدی...کیم هانا؟؟؟


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -