تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Dangerous Love-Episode 6
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Dangerous Love-Episode 6

چهارشنبه 14 تیر 1391 12:09

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Dangerous Love ،
درووووووووووووووود دوووستان

این هم قسمت جدید...دوس دارم خودم این قسمت رو^^
امیدوارم از داااستان خوشتون بیاد...

 ناری=عاطفه اووووونی

 

 واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...
آقای کیم-ازدواج مصلحتی!

هر دو با تعجب به پدر هاشون نگاه کردند...

هیون-پدر...آخه...

ناری-بابا...نمیشه...

آقای شین-باید بشه دخترم...چون ما همه چی رو داریم با هم هماهنگ می کنیم...اگه این جوری بشه عظیم ترین سرمایه میشه مال بچه ی شما...

از این فکر چندشش شد...برگشت و با حالت بدی به هیون نگاه کرد...هیون هم با همون حالت به ناری نگاه کرد...

هیون-ولی ما اصلا به درد هم نمی خوریم...

آقای کیم با اخم بهش نگاه کر...از این حالت پدرش می ترسید...هروقت این جوری می شد شروع می کرد به اذیت و آزارش...سرش رو انداخت پایین...یعنی ناری...؟!

ناری با نگاهی ملتمسانه به پدرش چشم دوخت...پدرش به یه طرف دیگه نگاه کرد...

آقای کیم-بهتره شروع کنین به قرار گذاشتن با هم که همدیگه رو بیشتر بشناسین...

++++++++++++++++++++++++

هیون ازش فاصله گرفت و شروع کرد به راه رفتن...

ناری-ایش!انگار من خیلی ازش خوشم میاد...همچین میره اون ور...

هیون چیزی نگفت...

ناری-هُی!مجسمه ی متحرک!با تو ام!فکر می کنی ازت خوشم میاد؟!

مردم از کنارشون رد می شدن و با صدای ناری که زیاد هم آروم نبود بر می گشتند تا ببینن قضیه چیه!

هیون-چقدر آبروریزی می کنی تو!می فهمی این جا کجاست؟!نمی فهمی واست توضیح بدم!این جا خیابونه نادون! خیلی هم کم پیش میاد توش داد بزنن!فقط آبرو ریزی بلدی...

ناری-دوست دارم آبروریزی کنم!اصلا تو آبرو هم داری؟!

با اخم برگشت سمتش...

ناری-باز از این اخم ها!فکر می کنی ترسناک میشی؟!شبیه دلقک میشی!

هیون-تو دلقکی!دختره ی گیر پرحرف!

ناری-پرحرف بودن بهتر از اینه که مث یه مجسمه بی روح باشی!

ناراحت شده بود...بهش برخورده بود...بی روح؟!...شاید همه همین فکر رو در موردش می کردن...بی روح...شاید همه ی این ها تقصیر پدرش بود...بی روح شده بود چون این قدر اذیت شده بود که نمی خواست حرفی زنه...

سرش رو انداخت پایین و قدم هاش رو تند تر کرد و رفت جلو تر...

ناری که دید عقب مونده داد زد:هُی!مجسمه!مثلا اومدیم قرار...حداقل قدم هات رو باهام تنظیم کن...

حرفی نزد...

ناری-هُی...مجسمه ی کر...

برگشت سمتش و بی توجه به مردم اطراف داد زد:این قدر نگو مجسمه!بدم میاد!در ضمن این قدر بهم فحش نده... من هم ازت متنفرم ولی دیدی این قدر بهت حرف بد بزنم؟!مجسمه...مجسمه...هی همین رو میگه!

از لحن هیون ناراحت شد...یه خرده هم از اون نگاه و دادش ترسیده بود ولی نمی خواست به روش بیاره...فهمید هیون واقعا ناراحت شده...خواست جو رو عوض کنه...

ناری-می خوام برم یه چیزی بخورم...

همون نزدیکی یه رستوران بود...رفتند تو...

گارسون جلو اومد...

ناری-چی می خوری؟!

هیون سرش رو برگردوند یه سمت دیگه و حرفی نز...

ناری-دو پرس سوشی لطفا...

گارسون-بله...

و رفت بیرون...

ناری-چرا حرف نمی زنی؟!

هیون باز هم چیزی نگفت...نای شونه هاش رو انداخت بالا و بی تفاوت نشست تا غذا رو بیارن...غذا رو جلوشون گذاشتن...شروع کرد به خوردن...یه خرده که خورد به ظرف هیون نگاه کرد...یه لقمه هم  نخورده بود...

ناری-نمی خوری؟!

حرفی نزد...

ناری-قهری مثلا؟!

باز هم چیزی نگفت...

ناری-آخه این جوری که نمیشه،من بخورم تو نخوری!بگیر بخور لوس بازی در نیار!

باز هم نه چیزی گفت و نه دست به غذا زد...

ناری-خب پس بده من می خورم!

و ظرف غذا رو کشید جلوی خودش...با چاپستیک یه خرده غذا برداشت و یه نگاه به هیون کرد...هنوز بی توجه به رومیزی خیره بود...دولا شد سمتش و چاپستیک رو برد جلوی دهنش و فشار داد...

دهنش رو باز کرد که غذا نریزه روی لباسش...ناری هم غذا رو گذاشت توی دهنش و چاپستیک رو در آورد...

با خنده بهش نگاه کرد:دیدی خوردی؟!

هیون-اَه!تو چقدر گیری!

ناری-باشه...من گیر...حالا بیا غذات رو بخور...

هیون-یه دختر لوس ننر هم هستی!

ناری-عقده ت رو خالی کردی؟!بیا بگیر بخور...

هیون-حال به هم زن و بددهن هم هستی!

ناری-ببین،من هیچی جوابت رو نمیدم هی روت رو زیاد نکن!بگیر غذات رو بخور!

با شیطنت به ناری نگاه کرد:چرا خودت بقیه ش رو هم بهم نمیدی؟!

ناری-عجباااا!ای خدا!بس کن بگیر بخورش!

هیون-بیا بهم بده تش!

ناری-میگم خودت عین بچه ی آدم بگیر بخورش!

هیون-واسه عذرخواهی این کار رو هم زورت میاد بکنی؟!

ناری-اووووووووف!وایسا!

رفت کنار هیون روی صندلی بغلیش نشست و غذا رو گذاشت جلوش...کم کم همه رو به هیون می داد بخوره...

خوشش میومد...هیچ وقت کسی این جوری بهش غذا نداده بود...مادرش که وقتی خیلی کوچیک بود کشته شده بود و بعدش هم کسی رو نداشت این جوری بهش غذا بده...حتی وقتی مریض بود هم خودش غذاش رو می خورد...از 3،4 سالگیش هم خودش این کار رو می کرد...با اون همه خدمتکار پدرش هیچ وقت اجازه ی این کارها رو بهش نمی داد...وقتی ناری چاپستیک رو میذاشت توی دهنش یه احساس خاص خوبی بهش دست می داد...ناخودآگاه می خواست لبخند بزنه...

غذا تموم شد...از رستوران خارج شدند...

ناری-حسابی خوش گذشت بهت دیگه!

هیون-ایییش!نه بابا...چاپستیک رو تا توی حلقم فرو می کردی!

ناری-عجب آدمی ای ها!حالا بیا و محبت کن!

هیون-خب نه...خوب بود...

ناری به هیون نگاه کرد که آروم لبخند زده بود...

رفت جلوتر که ناری لبخندش رو نبینه...نمی دونست یه جور غروره یا چی...

هیون-تو بهم غذا دادی...حالا نوبت منه ببرمت یه جای باحال!

ناری-مگه تو هم از این کارها بلدی؟!

هیون-بریم نشونت میدم!

جلوی فواره ها ایستادند...

هیون-بریم آب بازی!
      

امیدوارم خوشتون اومده باشه
وب به ادرسه http://ss-stories-501.mihanblog.com/منتقل شده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1391 09:58