تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Dangerous Love-Episode 5
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Dangerous Love-Episode 5

سه شنبه 13 تیر 1391 11:33

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Dangerous Love ،
درووووووووووووووود دوووستان

بنده الآن در مسافرت به سر می برم،پس اگه جواب نظرااات رو ندادم ناراحت نشین،برگشتم حتما جواب میدم^^
امیدوارم از داااستان خوشتون بیاد...

 ناری=عاطفه اووووونی

 

 واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

           

احساس خیسی می کرد...اهمیت نداد...رفت یه سمت دیگه که دید چند نفر دارن به پشتش نگاه می کنن...یه احساس بد بهش دست داد...رفت اون طرف تر...چند نفر دیگه دست هاشون رو گرفته بودن جلوی دهنشون و داشتن با نگاه به پشت شلوار هیون با هم حرف می زدند و می خندیدند...شک کرد...رفت و پشت به دیوار ایستاد...دست چپش رو برد پشتش...خیس بود...

هیون-این چیه دیگه؟!

نگاهش به ناری افتاد که داشت بهش نگاه می کرد و می خندید...به اطرافش نگاه کرد و دید کسی متوجهش نیست...سریع دو تا دست هاش رو گذاشت کنار گوش هاش و زبونش رو واسه هیون در آورد...

حرصش در اومده بود...با عصبانیت و اخم های تو هم نگاهش کرد:شین ناری...کشتمت!

پدرش اومد کنارش:پشتت خیسه...

هیون-فهمیدم...

پدرش-از کی تا حالا شلوارت رو خیس می کنی؟!

با تعجب برگشت سمت پدرش:پدر!

پدرش-یعنی کسی این کار رو باهات کرد؟!

هیون-آره...می دونم کی!

پدرش-هااان؟!

هیون-هیچی...خودم درستش می کنم...بریم...

و همون طور که با عصبانیت به ناری نگاه می کرد به سمت ماشین راه افتادند...

+++++++++++++++++++++++++

آقای شین-این آخر هفته قراره واسه یه معامله بریم خونه ی آقای کیم...تو هم باید بیای...

ناری-چرا؟!آقای کیم؟!...نه...من نمیام...

آقای شین-باید بیای ناری...پس کی باید جانشین من بشه؟در ضمن من دارم یکی از بهترین ها می شم...می دونستی عزیزم؟!بابات داره کم کم پیشرفت می کنه...با این معامله هم که هر دو طرف سود زیادی می کنیم و صد در ص می تونم جایگاه دوم رو به دست بیارم...نمیشه از آقای کیم بهتر بود ولی حداقل مقام دوم توی این صنعت واسم شانس بزرگی میشه...

ناری-بابا...ما الآنش هم وضعمون خیلی خوبه...نمی دونم چرا باز هم می خوای بهتر شیم...

آقای شین-آدم همیشه باید بیشتر بخواد تا بهش برسه...اگه من جایگاه دوم رو به دست بیارم،می دونی چقدر بانفوذتر از الآنم میشم؟!

ناری-ولی...

آقای شین-در هر صورت باید باهام بیای...

+++++++++++++++++++++++++

هیون-مهمون داریم؟!

پدرش-آقای شین و دخترش...

هیون-اه اه!همون دختر گیر ئه؟!

پدرش-گیر؟!

هیون-میرم حاضر شم...

پدرش-سریع...

رفت و لباسش رو عوض کرد و کلی عطر زد:حسابش رو می رسم!چه جوری می تونه...؟!

رفت و از کمدش یه سوسک پلاستیکی برداشت...

هیون-امروز این قدر جیغ می زنی که اذیت کردن من از ذهنت بره بیرون!

سوسک رو گذاشت توی جیبش و رفت طبقه ی پایین...چند ساعت بعد مهمون ها رسیدند...سلام و احوالپرسی رو که زدند،هیون رفت کنار ناری ایستاد که بتونه سوسک رو بندازه روش...

یهو صدای هیون توی سالن پیچید که می خواست مثلا ناری رو بترسونه:سووووووووووسک!

و سوسک رو آروم پرت کرد سمت پای ناری...جیغ کشید:سووووووووووووووووووسک؟!

سوسک رو که دید پرید یه متر اون ور تر و هیون بدون ملاحظه ی بقیه زد زیر خنده...

آقای شین و آقای کیم بدون توجه به بچه هاشون رفتن سمت اتاق کار آقای کیم...

آقای کیم-بچه ها میان...شما برین داخل ما فعلا یه خرده حرف بزنیم...

رفتن تو...

ناری با عصبانیت برگشت سمت هیون:مجسمه ی متحرک،بالاخره خنده ت رو هم دیدیم!تا الآن که همش برج زهرمار بودی!بخند...یه خرده بخند...این قدر نخندیدی دیگه فرم دهنت پایینی شده!عیبی نداره ترسوندیم...بذار دلت واشه عقده ای!

هیون با عصبانیت برگشت سمتش و بازوهاش رو گرفت:تو چه ت ئه؟!شاید مشکل روانی داری همش این جوری حرف می زنی!بد دهن!از حرف هات متنفرم دختره ی گیر!یه بار دیگه این جوری باهام حرف بزنی کشتمت!به خنده م نگاه نکن...عصبی که بشم دیگه کسی جلو دارم نیس...

ناری-کی رو می ترسونی مجسمه؟!اون دست هات رو هم بهم نزن!

و سعی کرد دست های هیون رو از بازوهاش جدا کنه...

هیون-چیه؟!ترسیدی؟!

محکم تر فشارشون داد...

ناری سرش رو نزدیک صورت هیون برد:نه...فقط بدم میاد مجسمه ای مث تو بهم دست بزنه!

و محکم بازوی هیون رو گاز گرفت...همون جایی بود که تیر خورده بود...

داد کشید:آییییییییییییییی!وحشی!

با دادش آقای شین و آقای کیم از اتاق کار بیرون اومدن...

آقای کیم-چی شده کیم هیون جونگ؟!

هیون-این دختره...

آقای کیم نذاشت هیون ادامه بده...

آقای کیم-بیاین توی اتاق من...بحث سر شماهاست...بهتره خودتون هم در جریان باشین!

با حرص به هم نگاهی انداختند و به سمت پله ها رفتند...وقتی وارد اتاق کار شدند آقای کیم همه رو دعوت به نشستن کرد...همه نشستند...

آقای شین-داشتیم با هم درمورد یکی کردن سرمایه هامون حرف می زدیم!

نه ناری و نه هیون چیزی نفهمیدند...

آقای کیم-یعنی پیوستن دو گروهمون به هم...

باز هم چیزی نفهمیدند...

آقای کیم-ازدواج مصلحتی!

        
امیدوارم خوشتون اومده با وب به ادرسه http://ss-stories-501.mihanblog.com/منتقل شده شه^^




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1391 09:13