تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Dangerous Love-Episode 4
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Dangerous Love-Episode 4

یکشنبه 11 تیر 1391 11:17

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Dangerous Love ،
درووووووووووووود دوستان

دااااااستان رو بی مقدمه می ذارم^^


 ناری=عاطفه اووووونی

 

 واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

         

پدرش-واسه امشب خونه ی آقای شین دعوتیم...واسه عذرخواهی و این جور مسخره بازی ها این مهمونی رو به افتخارمون ترتیب داده...بقیه ی همکارهامون هم هستن پس سعی کن درست رفتار کنی!هیچ حرف اضافه یا دادن اطلاعاتی انجام نمیشه گرچه توی این دو مورد خودت وارد تری...در هر صورت اومدم بهت خبر بدم حاضر شی واسه امشب...

و رفت بیرون...هیون دستش رو روی پیشونیش کشید و بعد هم بین موهاش فرو برد...یه خرده نشست و بعد شروع به آماده شدن شد...

+++++++++++++++++++++++++++++

آقای شین-ناری،بهتره تو هم از هیون جونگ عذرخواهی کنی...

ناری-ایییش!اون مجسمه که کر ئه!اصلا گوش نمیده آدم چی میگه!

آقای شین-در هر صورت ازش عذرخواهی کن...باشه دخترم؟

ناری-فقط بخاطر بابا ییم...وگرنه این قدر از این پسره بدم میاد که عمرا حاضر می شدم ازش عذرخواهی کنم!

آقای شین-حالا برو یه لباس خوشگل بپوش که پرنسس امشب تو ای!

ناری با لبخند از پله ها رفت بالا...

آقای شین-فقط اسلحه رو یادت نره یه جای لباست بذاری!

ناری-حواسم هست!

یه پیراهن بلند صورتی پوشید و اسلحه رو توی جیب مخفی لباس که سفارشی دوخته شده بود گذاشت.جلوی آینه نشست. خدمتکار در زد و وارد شد:خانوم اومدم بگم آرایشگرتون رسید...

ناری-بهش بگو بیاد این جا...

آرایشگر واراد شد و موهای ناری رو درست کرد و بعد هم به آرایشش رسید...

مهمون ها کم کم می رسیدند و وارد می شدند...همه شیک و پولدار...و ناری هم کنار پدرش ایستاده بود و ازش دور نمی شد...می دونست مهموناشون کیان...یه مشت مافیایی و قاتل و وحشی و هوس باز...ولی اون قدر ها هم بی دست و پا نبود.حتی اگه از پدرش دور می شد می تونست از پس خودش بربیاد...حداقل تا یه حدودی...

در باز شد و آقای کیم و پسرش،هیون جونگ،وارد شدند...مهمون ها همه نگاه هاشون به سمت اون ها بود.کسایی که می شناخنشون به اونایی که نمی شناختن معرفی شون می کردند و همه یکی یکی جلوشون تعظیم می کردند...چند تا از دختر ها هم که یکسه از هیون با هم صحبت می کردند...پدرش رفت سمت چند نفر دیگه و هیون کنار میز کنار شامپاین ها ایستاده بود...ناری دید هیون تنهاست و می تونه از این فرصت استفاده کنه...رفت سمتش...

هیون اول نشناختش...

اومد جلوش و آروم سرش رو خم کرد.هیون توجهی نکرد...

ناری-اومدم واسه رفتار اون روز ازتون معذرت خواهی کنم...

هی خودش رو کنترل می کرد که رسمی حرف بزنه...اگه دست خودش بود محل سگ هم به هیون نمی داد...

فهمید ناری ئه...حرفی نزد...

عصبانی شده بود...آروم طوری که کسی از مهمون ها نشنوه گفت:تو کلا مجسمه ای همیشه؟!

هیون صورتش رو برگردوند سمت ناری:باز این کلمه رو به کار بردی؟!

ناری-دروغ میگم؟!

هیون-فکر نمی کردم با این لباس ها این جوری شی!

و پوزخند زد...

ناری با عصبانیت-چیه؟!تا حالا خوشگل ندیده بودی،نه؟!

هیون-خوشگل؟!

و باز پوزخند زد...

ناری عصبانی شده بود ولی کاری هم نمی تونست بکنه...اگه هیون پسر آقای کیم نبود حتما هرچه سریع تر خلاصش می کرد...

هیون-فقط تصورت با پیرهن یه خرده عجیب بود!با موهای بسته و آرایش...

زد زیر خنده دوباره...

ناری-هُ!هی هیچی نمی گم پررو تر میشی ها!

هیون-می خوای چی کار کنی؟بری بابات رو صدا کنی یه تیر دیگه بزنه اون یکی دستم؟

ناری-اگه من دخالت نمی کردم می زد می کشدت از شرت خلاص می شدیم!حیف که خل شدم و نذاشتم!

هیون-اون وقت می دونی که بعدش هم چی می شد؟!...خوبه حداقل پدرت موقعیتش رو درک کرد و اون همه عذرخواهی کرد وگرنه...

ناری-وگرنه چی؟!خفه شو!دیگه هم نمی خوام ببینم درمورد من یا پدرم این جوری حرف بزنی!پسره ی بی لیاقت مجسمه...همون بهتر که مجسمه باشی!دهنت که باز میشه مجسمه خجالت می کشه اسمش رو گذاشته باشم رو تو...بی شخصیت!

و رفت اون ور تر...

هیون-این الآن با من بود؟!

از پشت،به ناری که هنوز داشت مخالفش به جلو حرکت می کرد نگاه می کرد...

هیون-این دختره ی خنگ چه جوری جرات می کنه!؟شیطونه میگه برم...

حرفش رو ادامه نداد...

هیون-حیف که نمی خوام آبروریزی ای بشه...وگرنه می دونستم باهات چی کار کنم!

رفت کنار پدرش و مشغول حرف زدن با یکی از همکارهای پدرش شدند...برگشت و به پشت نگاه کرد...ناری با لبخند داشت به یکی از مهمون ها خوش آمد می گفت...

جلوش رو نگاه کرد...با فاصله ی حدودا 20 متر هیون و چند نفر دیگه ایستاده بودند...هیون داشت نگاهش می کرد...پوزخند زد...دوباره عصبی شد...

ناری-این پسره چه آدمیه!ادب نمیشه مث اینکه!

سرش رو گرم حرف زدن با بقیه کرد...بعد چند دقیقه دوباره سرش رو بالا آورد که ناری رو ندید...

ناری تا اطراف هیون رو خلوت دید رفت پشتش...آروم یه گیلاس شامپاین برداشت و به هوای اینکه دستکشش افتاده روی زمین خم شد سمت زمین و لیوان شامپاین رو ریخت بالای شلوار هیون...یه خرده هم قسمت پایینی کتش ریخت...بلند شد و سریع رفت اون ور تر...

ناری-ضایع که بشه تو جمع،حالیش میشه!پسره ی بی ادب!

            
ممنونم از نظرهاااتون...
واسه نوشتن هر قسمت این داااستان ها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،پس منتظر نظراتتون هستیم
وب به ادرسه http://ss-stories-501.mihanblog.com/منتقل شده 
راستی!این عکس هم از روی یه انیمیشن نقاشی شده ست از دااابل اس...^^




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1391 09:14