تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt11
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt11

پنجشنبه 8 تیر 1391 20:08

نویسنده : ^^*A$al*^^
ارسال شده در: Never without you ،

سلام....

واقعا که.چیزی ندارم بگم...

بفرمایید ادامه...

از ماشین که پیاده شدیم تعجب کردم.دفعه ی پیش که اینجا اومده بودم به دورو برم توجه نکرده بودم اما الان که داشتم با دقت همه جارو میدیدم متوجه شدم هیچ خونه ای جز خونه ای جلوش منتظر بدیم هیون جونگ از ماشین پیاده شه نبود.خونه شکل بیضی بود و هیچ زاویه ای به چشم نمیخورد و کاملا معلوم بود که طراحیه حرفه ای داشته.هیون جونگ بعد از پیاده شدن از ماشین کلید و روی قفل انداخت و درو باز کرد و جلوی در ایستاد تا اول ما داخل شیم.از رفتاراش خوشم میومد برخلاف دفعه ی اول که دیده بودمشو ازش بدم میومد اما الان رفتار موقرو متینش واسم دلنشینش کرده بود.وقتی وارد حیاط شدیم هیون درو بست و خودشو به ما رسوند و همراه ما به سمت در ورودیه خونه اومد اما اینسری بر خلاف دفعه ی قبل اول خودش داخل شد داد بلندی زد که باعث شد همهمه ای که تو خونه بود صداش از وسطای حیاط شنیده میشد آروم شه.بعد درو باز کرد و مارو به داخل راهنمایی کرد.وقتی وارد شدیم انتظار هرچیزو داشتم جز صحنه ی مقابلم.پسرا مبلارو که دفعه پیش تو یه محدوده از خونه چیده شد بود رو به یه طرف کشیده بودن یه میز وسط گذاشته بودن.کلی پاپ کرن و قوطیای نوشیدنی و میوه های مختلف روی میز بود اما به شکل وحشتناکی بهم ریخته بودن.یونگ سنگ و کیوجونگ دوتا دسته ی بازی دستشون بود داشتن پلی استیشن بازی میکردن و جونگ مین و هیونگ هم دورتا دور روی اون میز نشسته بودن هر کدومشون یکیو تشویق میکرد مدام تو سرو کله ی هم میزدن.هیون جونگ که دید دادی که زده فقط تونسته سرو صدای اونارو کم کنه یه بار دیگه داد زد و به کره ای یه چیزی گفت که باعث شد ستاره بزنه زیر خنده.پسرا با شنیدن صدای دخترونه ی ستاره تازه به خودشون اومدن و با تعجب به سمت صدا برگشتن.وقتی مارو دیدن اول از همه کیو جونگ بلند شد و تعظیم کرد و گفت:

- سلام ببخشید که...

هیون: کوفته ببخشید مگه نگفتم دارم میرم هانی و ستی رو بیارم این چه وضعیه؟؟من گفتم همه جارو مرتب کنید نگفتم؟؟

هیونگ:خب هیونگ تو گفتی مرتب کنید اینام همشون به من گفتن ما بازی میکنیم توهم خونه رو جمع و جور کن منم اومدم جمع منم دیدم جارو میکشم پاپ کرن نیریزن زمین،دسمال میکشم نوشابه میریزن خب به من چه من که کلفتتون نیستم...

هیون:یعنی خاک بر سر هر چهارتاتون.هی هئو یونگ سنگ اونطوری اونجا نشین 4تاتون پاشید در عرض 5 دقیقه این گندی که به خونه زدید رو جمع کنید زود.تا اتاق دخترارو نشونشون میدم اینجا جمع میشه فهمیدین؟؟

صدای هیچکس در نیومد اما جونگمین سرشو انداخته بود پایین و داشت ریز ریز به هیون جونگ میخندید.وقتی هیون متوجهش شد گفت:

- فهمیدی پارک جونگ مین یا باید بیام یه جور دیگه حالیت کنم؟

جونگ مین:آره لیدر جونم فهمیدم تو به خودت فشار نیار...

هیون:خب د تکون بدید اون هیکلارو دیگه....

با این حرفش هرچهارتاشون بلند شدن و مشغول جمع و جور کردن خونه وریختو پاشی که راه انداخته بودن شدن و هیون جونگ هم مارو به طرف بالای پله ها راهنمایی کرد و خودش هم دنبالمون اومد.سالن بالا نسبتا کوچیک تر از سالن طبقه ی پایین بود و دور تا دور سالن 8تا در دیده میشد.روی 5 تا از درا عکسایه هر کدوم از پسرا بود رو یه در دیگه هم عکس کل گروه بود.توی بالا بر خلاف سالن پایین که سه دست مبل چیده شده بود سرویس غذاخوریه کامل داشت و آشپزخونه ی بزرگ وشیکی به چشم میخورد فقط یک دست مبل راحتی چیده شده بود آشپزخونه ی کوچیک و جمع و جوری هم یه گوشه از سالن بود.هیون جونگ که داشت به ما کمک میکرد که چمدونامون رو بالا بیاریم گفت:

- خب همونطور که متوجه شدید اون اتاقایی که عکسای اعضا روشونه واسه صاحب عکساس و اون اتاقی هم که عکس گروهیمون روشه کتابخونه و اتاق کارمونه که هرکدوممون کاری داشته باشیم اونجا انجام میدیم چون همه چیز تو اون اتاق محیاس.اون دوتا اتاق دیگه هم گرچه توشون وسایل زیادی نیس اما فکر میکنم بدتون نیاد حالا هرچی که کم و کسر داشتید به من بگید تا زنگ بزنم بیارن واستون.خب دیگه خودتون به تفاهم برسید که کی کدوم اتاق رو بر میداره...

- ممنونم هیون جونگ تو خیلی به ما لطف داری واقعا نمیدونم چطوری ازتو بچه های گروه تشکر کنم...

ستی:درسته اوپا .ما واقعا از همتون ممنونیم...

هیون:ای بابا این چه حرفیه قبلا هم گفتم که ما از اینکه پیشمونید خیلی هم خوشحالیم حالا برید اتاقارو ببینید از حرفتون پشیمون میشید...

- بالاخره هرچی باشه از خیابون مسافر خونه که بهتره...

و با ستی به سمت یکی از اتاق ها که بین اتاق کیو جونگ وهیون جونگ بود رفتیم.درو که باز کردیم اتاق تقریبا خالی به چشم میومد اما در واقع به خاطر بزرگیه اتاق بود چون گوشه ی تاق تخت یه نفره ای گذاشته شده بود و ست دلاوری هم کنار تخت گذاشته شده بود. طرف دیگه ی اتاق کمدی گذاشته شده بو کنار در هم سرویس و حمام اتاق بود. چون واسم فرقی نمیکرد که کدوم تاق رو بردارم گفتم:

- خوبه من مشکلی با این اتاق ندارم اینجا مال من...

هیون:خب پس ستی اتاق آخریه هم مال تو.

وسایلمو تو همون اتاق گذاشتم و  همراهشون تا اتاق ستی که آخرین اتاق بود کنار اتاق هیونگ جون بود رفتیم.این اتاق هم وسایلی مشابه وسایل اتاق من داشت با این تفاوت که اتاق ستاره تراس بزرگی داشت که اتاق رو نورگیر کرده بود باعث شده بود اتاقش نورانی دیده شه. ستاره که انگار از این بابت راضی بود لبخندی زد و گفت:

- اتاق خوبیه.ممنون...

هیون جونگلبخند رضایت بخشی زد و گفت:

- خوبه که خوشتون اومده. خب من برم پایین شماهم وسایلاتونو جابجا کردین بیاین دور هم باشیم ما فعلا دوهفته مرخصی داریم.بعد اون دیگه مارو نمیبینید...

منو ستاره هم ازش اطاعت کردیم و منم به اتاق خودم رفتم تا وسایلمو جابجا کنم.وارد اتق که شدم بی معطلی چمدونم رو رو تخت گذاشتم و درش رو باز کردم نگاهی به لباسا و وسایلای توش انداختم.جعبه ی لوازم آرایشیمو درآوردم و روی دلاور گذاشتم و درشو با کردم و شیشه های عطرو ادکلن و اسپری هامو روی دلاور چیدم.چندتا از لوازم آرایشایی رو هم که بیشتر استفاده میکردم رو هم روی میز چیدم تا دم دستم باشن و بقیه رو هم تو همون جعبه روی دلاور گذاشتم. بعد نگاهی به کمدی که روبروی تخت بود انداختم.کمد تقریبا بزرگی بود که دوتا در داشت و پایینش هم دوتا کشو داشت.سمتش رفتم و درش رو باز کردم سریع به طرف چمدونم برگشتم و لباسایی که پلوخوری و مجلسی و کلا لباسای بیرونم رو تو کمد آویز رخت آویزها کردم و بقیه لباس هام رو توی کشو ها گذاشتم.وقتی جابه جا کردن لباسا تموم شد دوباره به چمدونم نگاه کردم.چندتا کتاب و یه قاب عکس مونده بود.قاب عکرو برداشتم و نگاهی بهش انداختم.منو معراج بودیم. عکس ماله دوران نامزدیمون بود.وقتی به چهره های شادمون نگاه کردم بغض سنگینی راه گلومو گرفت.باورم نمیشد من همون دختریم که تو عکس بود.درسته هنوزم میتونستم بخندم اما دیگه دلیل خنده هام معراج و دلیل گریه هام دوریه اون نبود.با تنفر به عکسش که داشت از ته دل میخندید نگاه کردم و قاب عکسو توی چمدون برگردوندم. روی کتابام دست کشیدم و از چمدون درشون آوردم.سه تا کتاب که باو جود اینکه بارها خونده بودمشون اما بازم همراهم همه جا میبردم.اولیش کتابی که که پدرم وقتی دیپلم گرفته بودم بهم هدیه داده بود و خیلی واسم ارزشمند بود.بی نوایان.کتابی که هر بار میخوندمش همراه با هر خطش اشک میریختم و لذت میبردم.دومیش کتاب مورد علاقه تمام نو جونیم بود.شازده کوچولو.کتابی که شاید هر دفعه میخوندمش یه چیز جدید ازش یاد میگرفتم و عاشقش بودم و آخریم گزیده ی برباد رفته.وقتی داشتیم میومدیم میخواستم 12جلدشم با خودم بیارم امامعراج جلومو گرفته بود ناچارا گزیدشو آورده بودم.کتابارو دسته کردمو روی پاتختی کنار تختم گذاشتم و در چمدونمو بستم و ساکی که همراهم بود وسایلش رو جابه جا کرده بودم کنار کمد گذاشتم.بلند شدم خودمو توی آینه نگاه کردم.ظاهرم ژولیده و خسته بود.درست بود که قرار بود اینجا چند وقت خونمون باشه اما بازم باید مرتب میبودم.جلوی کمد رفتم پیرهن مشکیه کانوایی ای رو برداشتم و پوشیدم.آستیناش بلند بود و قدشم تا روی زانوم میومد.چون گشاد و راحت بود انتخابش کرده بود.دوباره نگاهی به خودم تو آینه انداختم.هنوز آماده نبودم.موهامو باز کردم شونه کشیدم آزاد روی شونم ریختم.آرایش ملایمی کردم تا رنگ پریده ی صورتم تو ذوق نزنه.کمی اسپری زدمو بلند شدمو به سمت در رفتم.همین که من از در خارج شدم ستاره هم بیرون اومد.اون هم پلیور تونیک سفیدی که تا روی رونش میومد پوشیده بود ساپورت مشکی ای که تا پایینه زانوش میرسید پوشیده بود و موهاشو پشت سرش جمع کرده بود. ظاهرش کاملا منظم بود لبخندی بهم زدیم به سمت پایین پله ها راه افتادیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -