تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Dangerous Love-Episode 3
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Dangerous Love-Episode 3

پنجشنبه 8 تیر 1391 10:54

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Dangerous Love ،
درووووووووووووووووووووووووووود

Mir با G.O یه آهنگ جدید خونده،من هنوز توی کَفِشم^^مگه اصلا میشه "میییر" توی یه آهنگ بخونه و آهنگه بد شه؟!(دوستانی که نمی شناسن،MBLAQ منظورمه^^)

خب دیگه...قسمتتتت جدیn رو آوردم...فقط یه سوال داشتم ازتون...خوددرگیری پیدا کردم Our Dream رو هم بذارم یا بی خیالش شم؟!

راااستی!تولد لیییییدر عزیزمون(گروه خودمون منظورمه،هیووون نه هااا!^^)مباااارکه^^

بریم سراغ داااستان:

 ناری=عاطفه اووووونی

 

 واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

        

هیون-پدر...من...میرم توی ماشین...یه معامله ی دیگه میام واسه یادگیری و این جور چیزا...شما معامله تون رو بکنین...ببخشید...

بازوش رو محکم گرفت و حرکت کرد به جلو...وقتی ازشون دور شد شروع کرد با خودش حرف زدن:دختره ی پررو!چه جوری جرات کرد اون جوری باهام حرف بزنه؟!...اون پدرش...چه جوری تونست بهم شلیک کنه!؟واقعا که...

پدر هیون با عصبانیت برگشت سمت آقای شین:تقاص این کارتون رو پس میدین آقای شین!چه جوری جرات می کنین به پسر من شلیک کنین؟

آقای شین-من که معذرت خواهی کردم...باز هم میگم...اگه می دونستم هیچ وقت این کار رو نمی کردم...

پدر هیون-معامله ی امروز باشه واسه بعد...باید سریع تر با پسرم برم خونه واسه درمانش...

آقای شین-بله...هر طور راحتین...باز هم معذرت می خوام...

و به نشونه ی احترام تعظیم کرد.پدر هیون هم فقط کمی سرش رو خم کرد و بعد راه افتاد سمت ماشین...

ناری-بابا...مگه این کی بود؟!

آقای شین-یکی از مهم ترین آدم ها توی کار ما...یه مافیایی کامل!همه ازش حساب می برن...فکر نمی کردم هیون جونگ باشه...خیلی بزرگ شده...وقتی خیلی بچه بود یه بار دیده بودمش...

ناری-اسم همون پسره ست؟!هیون جونگ....؟!

آقای شین-آره...کیم هیون جونگ...پدرش خیلی آدم مهمی ئه...و خیلی هم قدرتمند...با یه اشاره ش افرادش 100 نفر رو در جا می کشن...خودش هم خیلی ماهره...چه توی تیر اندازی...چه دفاع شخصی...یادمه حتی وقتی همسرش کشته شد می گفتن خودش کشته ش...

ناری-یعنی زن خودش رو کشته...؟!

آقای شین-آخه می گفتن بهش خیانت کرده...اون هم نتونسته تحمل کنه و سریع کشته ش...

ناری-چه آدم بی رحمی!...خودش بی رحمه،پسرش مجسمه!

آقای شین-خدا رو شکر تیرم خطا رفت وگرنه الآن هم من،هم تو و هم تموم افرادمون مرده بودن...

ناری-پسرش رو این قدر دوست داره؟!

آقای شین-نمی دونم علاقه ست یا چیز دیگه...ولی انتقام گرفتن رو خیلی دوست داره...مهم نیس انتقام خودش باشه یا یکی از اعضای خونواده ش...همون کسی که با زنش بوده رو با تموم فامیل هاش قتل عام کرده...چه بزرگ،چه کوچیک...همه رو از دم کشته...

ناری-عجب قاتلی ئه!

آقای کیم نشست کنار هیون روی صندلی عقب:دستت چطوره؟!

هیون-درد می کنه...

پدرش-نباید درد کنه!

هیون با تعجب به پدرش نگاه کرد که پدرش محکم یه ضربه زد به همون جایی از بازوش که تیر خورده بود...

هیون داد زد:آییییییی...

پدرش-یه خرده مقاوم باش...با همین یه تیر کوچیک اگه این جوری شی،پس می خوای مقابل 50 تا تیر چی کار کنی؟!کار ما هر روز با اسلحه ست و تو ممکنه هر روز تی بخوری...نخواستم جلوی اون ها بهت بگم که روشون باز شه ولی یاد بگیر محکم باشی...

و محکم یه ضربه ی دیگه به بازوی هیون زد...

هیون ناله کرد:پدر...دستم...

پدرش-این قدر این کار رو می کنم که دیگه حرفی از درد نزنی!

و دوباره همون کار رو کرد...

+++++++++++++++++++++++++++

تیر رو در آوردند و دستش رو بستند...روی تخت دراز کشیده بود و چشم هاش و بسته بود.این قدر پدرش به زخمش ضربه زه بود که تیر به جاهای عمیطق تر دستش رفته بود...دردش طاقت فرسا بود ولی بخاطر اینکه پدرش بس کنه لام تا کام باز نمی کرد...دکتر مخصوصشون سرم رو بهش وصل کرد:استراحت کنین...

و بیرون رفت...سکوت اتاق رو دوست داشت...ولی با صدای باز شدن دوباره در آرامشش به هم ریخت و وقتی پدرش رو دید مثل همیشه از ترس ساکت شد و یه کلمه هم حرف نزد...پدرش دوست نداشت حرف اضافه ای بشنوه...هیون هم عادت کرده بود کم حرف باشه...

جلو اومد و کنارش روی تخت نشست:دستت چطوره...؟

می خواست بگه خیلی درد داره ولی ترسید پدش همون کار دو ساعت پیش رو تکار کنه واسه همین فقط گفت:بهتره!

بدون ذره ای مراعات حالش،سرم رو از دستش کشید بیرون:به این نیازی نداری...

خون از رگش زد بیرون...باز هم درد...ولی جرات حرف زدن نداشت...

پدرش-برو یه چیز خوب تنت کن بیا پایین بریم سر یه معامله ی دیگه...

و رفت بیرون...هیون بلند شد...تموم تنش درد می کرد...احساس بدی داشت.یه دستمال گذاشت روی دستش که خون روی زمین نریزه.یکی از لباس هاش رو انتخاب کرد و به سختی پوشید...

هیون-از اول هم همین بود...ازش متنفرم!

و رفت پایین...با پدرش رفتن سر یه معامله ی دیگه...سر جابجایی مواد می دید که چطور مردم زجر می کشن و دید چند نفر جلوی چشم خودش کشته شدن...پدرش و رئیس گروه مقابلشون هم مشغول قمار بودند...نشسته بود کنار پدرش...حرفی نمی زد و فقط نگاه می کرد...یه دختر تقریبا جوون هم کنار اون مرد نشسته بود...

به پدر هیون رو کرد و گفت:آقای کیم با این عظمت و قدرت،یعنی هیچ وقتی برای خانوم ها نداره؟حالا میگیم کسی توی زندگیتون نیس...ولی واسه خوش گذرونی هم کسی رو انتخاب نمی کنین؟!

پوزخند زد:من واسه این جور مسائل ابتدایی و پیش پا افتاده وقت ندارم...

هیون-می تونم برم بیرون؟

روی گوشی ش جواب هیون رو نوشت و بهش نشون داد:باز می خوای دردسر درست کنی؟

سرش رو انداخت پایین و بدون حرف دیگه ای تا آخر شب با پدرش همون جا موند تا معامله تموم شد...و رفتند به خونه...رفت به اتاقش و روی تخت خوابید...

       
امیدوارم خوشتون اومده باشه بسی زیااااد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1391 15:01



نمایش نظرات 1 تا 30