تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - ادامه please part 8 قسمت اخر
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

ادامه please part 8 قسمت اخر

یکشنبه 4 تیر 1391 12:28

نویسنده : ~*ILI*~
ارسال شده در: Please ،
بدلیل زیاد بودن حجم داستان
___________________________

جونگ:برم ماشینو بیارم

هیون:نه نی خواد شاید خوابه

هیونگ:ولی اون زود نمی خوابه

هیون :خودم میرم دنبالش

کیو:باشه

همین موقع زنگ ایفون خورد ایلی بود

جونگ:اوه ایلی هست

هیون رفت درو باز کنه


ایلی:اه هیون سلام

هیون:چرا گوشیتو بر نمداشتی

ایلی:صداشو نشنیدم

کیو:فکر کردیم اتفاقی افتاده

ایلی:چه اتفاقی

جونگ:هیچی بریم شام بخوریم

یونگ:هیون این تویی

هیون:چی

یونگ:تو نت نگاه کن

عکس هیون و ریان بود که داشتند امروز.................

جونگ:هیون تو یه خائنی

هیون به ایلی نگاه کرد

ایلی روم داشن اشک میریخت

هیون:ایلی باور کن که راست..............

ایلی جریانو میدونست چون خودش همه چیزو دید و گفت:هیون می دونم بچه ها ریان لبشو به زور گذاشت رو لب هیون گذاشت

کیو:خب تو درست میگی ولی مردم چی

هیونگ:هیون چرا چیزی نمیگی

هیون:نمیدونممممممممممممم

همون موقع رییس دابل اس زنگ زد

رییس:هیون فردا فستیوال دارید

هیون:چی

رییس:هیمن که گفتم

هیون:فردا فستیوال دایم

جونگ:حتما برای موضوغ تو هم هست

............

.................

...............

..........

.

فستیوال

_:اقای هیون شما واقعا یا 2 نفر رابطه دارید

هیون:نه من الان فقط یا یه نفر هسستم

_2:پس این عکس چیه

هیون:این عکس ماله خیلی وقت پیشه

_3:ولی الان اپلود شده

هیون:نمی دونم چرا الام اپلود شده

_4:اعضای گروه با ازدواج هیون مشگلی ندارند

جونگ:نه ما هیچه مشکلی نداریم

......................

.............

.......................

.........

روز عروسی

ایلی لباس عروس پوشیده بود و هیون اونور خیابود وایساده

ریان مست کرده بود و سوار ماشین شده و گفت:هیون خدافظ

هیون داشت از خیابون رد میشد که ایلی صداش زد

ایلی:هیونننننننننن مواظب باش

هیون اومد ببینه که چه خبره محکم یه چیزی بهش بر خورد و................

و ریان هم فرار کرد

ایلی رفت سراغ هیون

ایلی:هیونننننننننننننننن بیدار شو هیون

کیو و دابل اس رفتند طرف هیون و به امبولانس زنگ زدند

ایلی:هیون منو ول نکن

.............

...................

.......

اتاق عمل

5 ساعت بعد

دکتر از اتاق اومد بیرون

هیونگ:حالش چطوره

دکتر:متاسفم

ایلی از حال رفت

کیو:نهههههههههههههه

جونگ ایلی رو گرفت

یونگ:غیرهممکنه هیونننننننننننن نمیر لطفاااااا

..............

.....................

.......

..............

.................

.

ریان رو دستگیر کردند و به تینارستان بردنش اخه روانی شده بود

................

...............

...........

تشیع جنازه هیون

ایلی:هیوننننننننننن گفتی منو ول نمیکنیییییییییی هیونننننن بیدار شو لطفا

یونگ:ایلی اروم باش

جونگ:هیون داداششششششششش متاسفم

هیونگ داشت گریه میکرد

کیو هم افسرده شده بود

............

.................

ایلی رفته بود کنار ساحل و یک اسلحه تو دستش بود

اسلحه را رو سرش گذاشت و فشارش داد

.............

...............

..................

............

..........

........

...

.

ایلی از خواب بیدار شد و دید همه اینا خواب بوده و به خوبی داشت با هیون زندگی میکرد

......................

.............

...........

 2سال بعد

ایلی:تیون این قدر اذیت نکن

هیون:یه بچم چی میگی الهی بابات فدات بشه

همون موقع دابل اس اومدن خونه هیون و جشن گرفتند.

میدونم خیلی مسخره بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1391 18:14