تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Dangerous Love-Episode 1
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Dangerous Love-Episode 1

یکشنبه 4 تیر 1391 10:18

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Dangerous Love ،
درووووووووووووووووود

امروز بسی آمده ایم با داااستان جدید...خودم این داااستان رو هم خیلی دوس دارم.بهتون پیشنهاد می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید و خوشتون بیاد
از این به بعد روزهای فرد این داااستان رو واستون می ذارم...Our Dream رو هر وقت وقت کنم می ذارم
ناری=عاطفه اووووونی




واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

     

با پدرش آروم قدم می زد توی محوطه...کت و شلوار مشکی پوشیده بود و عینک دودی زده بود...مثل همیشه شیک...

پدرش-می خواستم سریع تر تو رو هم وارد این کار کنم...کم کم باید زیر و بمش رو یاد بگیری...من هم که دارم پیر میشم و نمی تونم از عهده ی این همه کار بر بیام...فقط نمی دونم از عهده ش برمیای یا نه...می دونی که کارمون چه قدر خطر ناکه و چقدر هم ریسک داره...اگه کسی بویی ببره جونت رو از دست میدی،این رو هیچ وقت فراموش نکن...کسی که حتی بهش یه خرده هم شک می کنی که ممکنه کارت رو خراب کنه،تردید نکن...باید سریع بکشیش! با شریک ها و همکار هات در نیافت چون اون وقت هر دوتون خیلی زود همدیگه رو از بین می برید...فهمیدی؟!

هیون-بله...

پدرش-با اطرافیانت صمیمی نشو...حتی با برادرت هم صمیمی نباش...چون ممکنه همون برادرت بکشدت!در ضمن توی کار ما عشق و این جور چیزا نیست...خودت که می دونی!ازدواج هم که خواستی بکنی،فقط با اونی که من میگم...که اون هم واسه صلاح و منفعتمون ئه...مث من و مادرت!

همون طور که به زمین خیره شده بود آروم گفت:بله...

پدرش با لبخند دستش رو روی شونه ش گذاشت:و یه چیز دیگه که خودت خوب بلدی و مث اینکه ذاتا توی وجودته،کم حرف باش!

هیون سرش و به علامت تایید تکون داد:بله...

یهو نگاهش رو از هیون گرفت و به پشت هیون دوخت و بلند داد زد:اون جا چی شده؟!

مردی که نقاب داشت با هراس به اطراف نگاه کرد و سعی کرد فرار کنه...هیون اسلحه ش رو در آورد و نشونه گرفت و خیلی راحت بدون لحظه ای تردید شلیک کرد...تیر به سینه ی مرد خورد و در جا روی زمین افتاد...پدرس با افتخار بهش نگاه کرد:واقعا که پسر خودمی!

 در جواب پدرش حتی یه لبخند هم نزد...

پدرش-امروز بعد از ظهر با هم میریم اون جایی که قراره معامله کنیم...باید یه سری چیزها رو هم اون جا بهت بگم...پس فعلا برو استراحت کن...

سرش رو به نشونه ی احترام کمی خم کرد و به طرف ساختمون بزرگ قصر مانند روبروش حرکت کرد...وارد شد و بی توجه به تعظیم های اطرافیانش از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد...در اتاق رو قفل کرد و کتش رو در آورد و روی زمین پرت کرد...عصبی و داغون بود...روی زمین کنار دیوار نشست...اسلحه رو از جیبش در آورد و پرت کرد جلوش و بهش زل زد:جدی من الآن یه آدم کشتم؟!

باورش نمی شد به همون راحتی زندگی یه نفر رو ازش گرفته...گرچه اولین بارش هم نبود...ولی هر وقت این جوری می شد به همین وضع گرفتار می شد...یه احساس خاصی که انگار از خودش متنفره...

هیون-چرا باید این کار رو ادامه بدم؟!...

در زدند:آقای کیم،نهار آماده ست...

هیون-باشه...

بلند شد و رفت جلوی آینه...خودش رو مرتب کد...اسلحه ش رو برداشت و گذاشت توی جیبش و رفت سالن غذاخوری...پشت یکی از صندلی های میز طویل سالن نشست...روی اون همه صندلی خالی بود و فقط دو تا صندلی پر پشت اون میز دیده می شد...صندلی خودش و پدرش...

غذا رو که تموم کرد یه خرده استراحت کرد که بعدش پدرش یکی رو دنبالش فرستاد تا بره پایین پیش پدرش...

رفت و کنار پدرش ایستاد...

پدرش-بریم دیگه...؟!آماده ای؟!

هیون-بله...

سوار ماشین شدند و مسافت رو تا محل معامله شون طی کردند...پیاده شدند...

پدرش-تو یه چند دقیقه همین جاها باش تا من برگردم...باید یه چیزهایی رو چک کنم...

هیون-باشه...

پدرش و بادیگارد ها رفتند و از هیون دور شدند.یه خرده اطرافش رو نگاه کرد...یه بندر...یه خرده جلو تر رفت...نگاهش به بندر بود و داشت فکر می کرد معامله ی امروزشون چیه که خورد به یه نفر...آروم سرش رو برگردوند جلوش که دید یه دختر با یه کلاه کَپ و کاپشن مشکی و شلوار لی جلوش ایستاده...بدون هیچ حرفی رفت اون طرف تر و به جلو حرکت کرد که صدای اون دختر باعث شد از حرکت بایسته...

دختر-مگه کوری؟!...موقع راه رفتن جلوت رو نمی بینی؟!

        
نظرتون بسی واسم مهم می باشد^^



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30