تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt9
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt9

پنجشنبه 1 تیر 1391 17:15

نویسنده : ^^*A$al*^^

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ شلام من باز اومدم...

خب همونطور که قول داه بودم قسمت 9 رو آوردم...

راستی واسه این داستانم که دارم مینویسم  یه نش لازم دارم که طرف مقابلش هم هیون جونگه هم کیو جونگ.البته نقش یه نمور منفیه ولی منفیه اجباریه یعنی دختر داستان مجبور میشه منفی باشه...

هر کی خواست تو همین پست بهم بگه...

راجب نظراتم که من هردفعه باید زجه بزنم.بابا توروخدا نظر بدید...

حالا بفرمایید ادامه ببنید چی میشه...

بوشششششششش

با صدای ستاره که همراه چندتا مرد جلوی در ایستاده بود دست از کتک زدن برداشت و بلند شد.اون مردا که انگار مامور بودن جلو اومدن و خواستن بهش دسبند بزنن و ببرنش اما مقاومت کرد هی میگفت ولم کنید اما بالاخره اون مامورا به زور بلندش کردنشو بردنش.وستاره سری طرف من دویید ودستشو زیر سرم گرفت به صورتم نگاه کرد و گفت:

- بمیرم الهی ببین عوضی چی به روزت آورده...

بغض راه گلومو گرفته بود اما به زور گفتم:

- از...از کجا فهمیدی؟

- شششش هیچی نگو عزیزم الان هیچی نگو بهت میگم.

سرمو تو آغوشش گرفت و گذاشت آروم خودمو خالی کنم که چندنفر از طرف اورژانس که اون مامورا خبرشون کرده بودن اومدنو منو آروم رو برانکارد(درسته؟؟؟؟)گذاشتنو بردن...

چند روز گذشته بود من به خاطر شکستگی چندتا از دنده هام در اثر ضربه های وحشیانه ی معراج تو بیمارستان بستری بودم و تو این چند روز ستاره همش پیشم بود و کمکم میکرد و از طرفی هم به کارای شکایتی که از معراج کرده بود میرسید.فهمیده بودم اونروز کیوجونگ بعد از این که رفتار معراج با منو دیده بود نگران شده بود و وقتی به خونه رفته بود به هیون جونگ گفته بود و اونم چون شب اولی که مارو دیده بود و در اثر سماجت های ستاره(آجی بینه!داستانه دیه...) شمارشو ازش گرفته بود فورا بهش  زنگ زده بود و جریان منو معراجو بهش گفته بود و ستاره هم فورا سراغ پلیس رفته بوده و جریان ضرب و شتم که معراج راه مینداخته بهشون میگه و اونا هم همراهش میرن و میرسن به ما...

از طرفی هم پلیسا چون حالت غیرعادیه معراج موقه ی کتک زدن منو دیده بودن وقتی به اداره ی پلیس میبرنش میفرستنش برای یه سری آزمایش و تستای روانی و طی این آزمایشا مشخص میشه که معراج به یه جور بیماریه عصبی دچاره که وقتی یه اتفاقی میفته که باب میلش نیست و نگرانش میکنه کاملا کنترل رفتار و روانشو از دست میده و اون اعمال وحشیانه ازش برمیاد...

روز چهارمی بود که بستری بودم، تو اتاق رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به اتفاقای و تلخ و مزخرفی که تو این چند روز که مثلا ماه عسلمون بود رخ داده بود فکر میکردم که ورود ستاره با 5تا مرد که لباسای عجیبی پوشیده بودن رشته ی افکارمو پاره کرد.

با تعجب به اون مردا که همشون سویی شرت های گشادی پوشیده بودن که کلاهای بزرگی داشت و نمایان شدن صورت هاشونو مشکل میکرد نگاه میکردم  نگاه پرسشگرمو به سمت ستاره برگردوندم که ستاره با ذوق دستاشو بهم زد و گفت:

- وای عسل بترکی چقد خوش شانسی که دابل اس اومدن ملاقاتت...

با منگی دوباره نگاهمو به اون 5نفر برگردوندم که یکیشون که هیون جونگ بود کلاهشو برداشت  سرشو بلند کرد و با لبخند و صدای تقریبا آرومی یه چیزی به کره ای گفت و هر 5تاشون باهم تعظیم کردن که باعث شدن بیشتر شبیه علامت سوال شم. با دیدن قیافه ی من همشون زدن زیر خنده اما سری خودشونو جمع و جور کردن و دوباره هیون به اینگلیسی گفت:

- سلام ما دابل اس501 هستیم(جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ)

و دوباره همشون تعظیم کردن وبلند شدن.یکم گیج شدم و گفتم:

- دابل اس 501؟؟؟ یعنی چی؟؟؟هه هه بیخیال سلام منم عسل هستم.

اون سه تایی که میشناختمشون یعنی هیون و کیو و جونگمین با هم گفتن:

- چی مگه اسمتون هانی نبود؟؟؟

- هه هه نه اسمم عسله اما هانی و عسل هم معنی هست دیگه. هانی به اینگلیسی با عسل به فارسی هردوشون یه معنی رو میدن. شما اگه با هانی راحتید هانی صدام کنید.

جونگی: چه جالب ولی به قول خودت من با هانی خیلی راحت ترم...

- بله.خوش اومدید اما از کجا فهمیدید که من بستری شدم؟

هیون:راستش بعد از اونروز که کیو جونگ اومدو به ما گفت چی شده ما با ستاره گفتیم دیگه خبری ازتون نشد و حتی دیشبم واسه کنسرت نیومدین واسه همین نگران شدیم و امروز به ستاره زنگ زدیم که علت نیومدنتونو بپرسیم که ایشون گفتن چه اتفاقی واستون افتاده و دور از ادب دونستم که دیدنتون نیام و بقیه بچه هام تو خونه بیکار بودن و از طرفی هم خیلی دوست داشتن با شما به لطف تعریفایی که جونگمین ازتون کرد آشنا شن واسه همین همه باهم اومدیم حالا بزارید معرفی...

جونگی:ااااه چقد حرف میزاری خودشون زبون دارن خودشونو معرفی کنن دیگه...

و رو کرد به سمت یکی از اون دو نفر و ادامه داد:

- بگو عزیزم خجالت نکش خودتو معرفی کن خاله ببینه بلدی؟؟

یه دیقه از این حرفش هنگ کردم که با اخم شدیدی که همون پسره بهش کرد فهمیدم شوخی بوده.پسره سمت من برگشت و لبخند قشنگی زد و گفت:

- سلام من کیم هیونگ جون هستم. از آشناییتون خوشبختم هانی...

- کیم هیونگ جون؟؟ مگه اون یکی نبود؟؟

هیون: من کیم هیون جونگم.دقت کن.من هیون جونگم اون هیونگ جون...

- اوفففففف چقد سخت! اسم شما چی بود؟؟

پسره که تا اون موقع هیچی نگفته بود از گیج بازیای من اونقد خندیده بو که گفت:

- سلام هانی شی ببخشید نمیزارن که من حرف بزنم. من هئو یونگ سنگ هستم از آشناییتون خوشحالم و بابت اتفاقی واستون افتاده متاسفم.

- سلام خیلی ممنون لطف دارید.منم از آشناییتون خیلی خوشحالی...

برگشتم سمت کیوجونگ که تا اون موقع هیچی نگفته بود و بهش گفتم:

- ممنونم کیوجونگ اگه لطف تو و هیون جونگ نبود که به موقع به ستاره خبر دادید معلوم نبود الان تو چه وضعیت بدتر از اینی بودم و باز از همتون ممنونم که لطف کردید تو کشورتون که من هیچ کسو جز ستاره ندارم  بهم محبت کردید و به ملاقاتم اومدید...

ستاره اومد و کنارم نشست دستشو دور گردنم انداخت و کیو جونگ گفت:

- من کاری نکردم شاید اگر هرشخص دیگه ای رو هم  تو موقعیت شما میدیم کمکش میکردم درمورد شماهم درسته خیلی از رفتار اون آقا تعجب کردم اما بازم خودمو مقصر میدیم چون اون به خاطر این که شمارو با من دید اون رفتارو کرد پس وظیفم بود...

- نه این حرفو نزن اون چون یه جانی بود این رفتارو از خودش نشون داد و تو شاید باید بخاطر رفتاری که باهات کرد ناراحت میشدیو میرفتیو پشت سرتم نگاه نمیکردی اما به خاطر انسانیتت این لطف در حق من کردی.ممنونم ازت.از همتون...

بغض را گلمو گرفت رومو ازشون گرفتم تا لرزش لبامو نبینن...

هیون جونگ: ما کاری نکردیم اما از این به بعد اگه به کمکی احتیاج داشتین رو ما حساب کنید.

یونگ سنگ:حق با هیون جونگه هر کمکی از دست ما بر بیاد دریغ نمیکنیم.

جونگ مین جلو اومد و یه کارت از جیبش دراوردو به ستاره داد و گفت:

- این کارت اختصاصیه گروهه.درسته ما دیگه باهم کار نمیکنیم اما هنوز تو یه خونه ایم.شماره ی تک تک اعضا و همچنین شماره ی خونمون توی این کارت هست هروقت کاری پیش اومد به ما بگید.منتظریم...

ستاره:ممنون اوپا اگر مشکلی پیش اومد حتما مزاحمتون میشم. و بلند شد تا دابل اس که داشتن واسه رفتن آماده میشدن رو بدرقه کنه...
وب به ادرسه http://ss-stories-501.mihanblog.com/منتقل شده



دیدگاه ها : جیغغغغغغغغغغ
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1391 09:12