تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Our Dream-previously
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Our Dream-previously

چهارشنبه 31 خرداد 1391 11:40

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: *our dream* ،
درووووووووووووووووووود

امروز بنده فهمیدم اولین اولویت انتخاب رشته م تجربی ئه خدا رو شکربعله بعله...همه دست،هوووورا،جییییغ

امروز آنچه گذشت Our Dream رو آوردم،چون حدود یه ماه گذشته و خب ممکنه خیلی چیزهاش فراموش شده باشه...در ضمن اون هایی که از الآن می خوان شروع کنن به خوندنش هم می تونن راحت در جریان کل داااستان باشن این جوری

و اینک داااستااان قدیمی خودمون....Our Dream...

آئه چا=خوووووودم^^

جی یونگ=الین اووووووووونی
سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اوووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی



واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

             
دوووستان...این داااستان مجموعه ی چندین داااستانه.واسه همین با نوشتن اسم فرد مورد نظر واستون جدا کردم قسمت ها رو...و مکالمه هایی که الآن دارین می خونین قسمت های مهم یه مکالمه ی طولانی تره^^
****
کیو جونگ:
سوهی-خیلی وقته می خواستم بهت بگم...من عاشق یه نفر دیگه م و می خوام باهاش ازدواج کنم.

-آخه دلیلت چیه؟!

سوهی-تو هیچی پول نداری که با این حساب نمی تونی از عهده ی خرج و مخارج یه زندگی درست و حسابی بر بیای.من هم تا الآن خیلی سختی کشیدم،دیگه بیشتر از این نمی خوام.می خوام با یکی باشم که بتونه چیز هایی رو که می خوام واسم آماده کنه!

****

نمی خواستم دیگه اون جوری زندگی کنم.سوهی بخاطر همین چیز هام ولم کرده بود.این فکر مثل خوره افتاده بود توی وجودم.ولی سوهی خودش چی؟!اون هم مثل من بود.توی یه محله ی فقیرنشین بود...ولی می گفت همسر آینده ش خیلی پولداره...

****

با صدای پدرم سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم:داری گریه می کنی؟!
****

پدرم یه نگاه بهم انداخت و گفت:دیگه هم این قدر خودت رو عذاب نده! برو بیرون روحیه ت عوض شه...می خوای با هم بریم؟

-نه...تنها برم راحت ترم...چیزی لازم ندارین؟

پدر-نه...فقط یه بسته رامن بگیر سر راه...
****
همون طور بی هدف راه می رفتم که یه اگهی تبلیغاتی روی دیوار دیدم.مسابقه ی خوانندگی!من عاشق خوندن و رقصیدن بودم.جلوی آگهی ایستادم.جایزه ی 5 نفر برنده این بود که به صورت یه گروه می تونستن با کمپانی قرار داد چند ساله ببندن.فوق العاده بود...حداقل از نظر من!
به آدرس نگاهی انداختم...سئول...پس باید می رفتم سئول...بعد دوباره با خودم گفتم پس پولش چی؟!یه مسافرت خیلی خرج داره!تصمیم گرفتم با قطار برم...
****
پدرم-واسه یه مسابقه می خوای از این جا بکوبی بری سئول؟!

-بابا!

مادرم دخالت کرد و گفت:تو دیگه بزرگ و عاقلی و می تونی خودت واسه خودت تصمیم بگیری،ولی وضعمون رو هم می دونی!

-وضعمون...وضعمون...خسته شدم از بس وضعمون این جوری بوده!
****

پدرم وارد اتاق شد:باشه...ولی فقط همین یه باره ها!هر روز نیای بگی می خوام برم فلان جا و فلان جا!

باورم نمی شد پدرم موافقت کرده.از خوش حالی سریع بلند شدم و محکم بغلش کردم.اون هم بغلم کرد و گفت:می خوای کجا بمونی؟!

-نمی دونم.

پدرم-یکی از دوستای من توی سئول خونه داره.می تونی بری اون جا بمونی...
****
وقتی رسیدم سئول،هوا تاریک بود.ساک به دست از قطار پیاده شدم و به دور و برم نگاه کردم.همون طور که از مردم می پرسیدم بالاخره راه رو پیدا کردم و به خونه ی دوست پدرم رسیدم.خونه ی متوسطی بود.
****
در باز شد و یه دختر جوون وارد شد و با تعجب به من نگاه کرد.همه بلند شدیم.خانوم اون خونه سریع به سمت دخترش رفت و آوردش جلوتر و گفت:دخترمون،آئه چا!
****

بعد خوردن صبحونه ، یه خرده آدرس رو از دوست پدرم پرسیم و یه خرده ش رو هم از افراد توی خیابون تا بالاخره به کمپانی رسیدم.

وارد شدم.با اینکه آخرین روز بود ولی باز هم نسبتا شلوغ بود.این قدر منتظر موندم تا نوبتم بشه.باید می خوندم...اولش یه خرده واسم سخت بود ولی بعد،کم کم راحت تر خوندم.وقتی اواسط خوندنم بود،یکی از افرادی که اون جا بود گفت:بهتر نیس دیگه از کسی امتحان نگیریم؟

****

در زدم.آئه چا گفت:بعله؟

رفتم تو.اتاقش بانمک بود.باز هم با چشم های گرد و متعجب نگاهم می کرد.رفتم جلو.رفت عقب تر.از رفتارش تعجب کرده بودم.نمی دونستم چرا اون جوری رفتار می کنه.بستنی رو به سمتش گرفتم و گفتم:بستنی!

****

سریع آماده شدم و عینکم رو گذاشتم و بدون خوردن صبحونه رفتم بیرون.حتی نفهمیدم مسیر رو چه جوری طی کردم تا بالاخره به همون کمپانی رسیدم...

اون پسر ایستاده بود...

ها بود که با اون حالت کنار

یهو یکی رو اون جلو دیدم که داره از خوش حالی بالا و پایین می پره.معلوم بود که یکی از برنده هاست.و پسر آرومی که یه گوشه،جدا از بقیه ایستاده بود و با لبخند پیروز مندانه ای نگاه می کرد،به پسری که از خوش حالی بالا و پایین می پرید اشاره کرد که بره پیشش.یه نفر دیگه هم با قد بلند و صورت کشیده کنارش ایستاده بود و با لبخند به بقیه نگاه می کرد.احتمالا اون هم یکی از برنده ها بود.

خودم رو به جلوی تابلوی اعلانات رسوندم.جایی که اسم 5 نفر برنده رو نوشته بود.چشم هام رو برای یه لحظه بستم و باز کردم و...
****
هیون جونگ:


صدای گیتار...وقتی انگشتام روی سیم ها جابجا می شد یه صدای خیلی دوست داشتنی ای ایجاد می کرد...چشم هام رو بستم و دوباره آکورد گرفتم و نواختم...

چانگ هو-می دونستی یکی از بهترین نوازنده هایی ای که تا حالا دیدم؟

چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم.گفتم:آره!
****
شب قبل سال نو شده بود.یه آگهی تبلیغاتی هم دیده بودم.یه مسابقه ی خوانندگی...می خواستم همون روز برم به اون مسابقه.دوست داشتم از اولین افرادی باشم که به اون مسابقه میره.گیتار رو هم برداشتم و راه افتادم سمت کمپانی...خب اصولا از جاهای شلوغ زیاد خوشم نمی اومد ولی چاره ای نداشتم.با لبخند جلو رفتم.چند تا خانوم(جزو داور ها) هم بودن.مطمئن بودم خانوم ها از لبخندم خوششون میاد...گرچه با آقایون زیاد رابطه ی خوبی نداشتم.از همون موقع هم فکر می کردم بخاطر حسودیشون به قیافه یا شخصیتم ئه...پول زیادی نداشتم که بخوام بهش بنازم ولی به خودم خیلی افتخار می کردم.
****
نگاه ها روم متمرکز شده بودن و خب من هم بخاطر اینکه نُت ها رو با هم قاطی نکنم زیاد بهشون نگاه نمی کردم.از همون موقعی که آگهی رو دیده بودم شروع کردم به تمرین زدن گیتار با چشم های بسته.هم بانمک و حرفه ای بود و هم می تونستم تمرکز بیشتری داشته باشم.
****

رفتم سمت خونه.با خودم حدس زدم دیگه پدر و مادرم خونه اند.واسه چند روزی مسافرت بودن.واسه ی سال نو هم توی مسافرت بودن.البته نخواسته بودن من همراهشون برم.مشکلات خونوادگی....خب مادربزرگم از اول هم از من خوشش نمی اومد.شاید یکی از دلایل گوشه گیر بودن من هم اون بوده باشه!در هر صورت من هم زیاد ازش خوشم نمی اومد گرچه سعی ام رو می کردم نشون ندم ولی باز هم رفتارش رو باهام تغییر نمی داد.یادمه حتی چند دفعه بخاطرش گریه کردم.یونگ جونگ (برادرم)هم باهاشون رفته بود.
****

پدرم-هیون جونگ،برو یه سر هم به مادربزرگت بزن...

-آخه مادربزرگ که...

نذاشت حرفم رو ادامه بدم:گفتم برو پیشش!

رفتم به اتاق مادربزرگ.ادای احترام کردم:سلام...

جوابی نداد و فقط با اخم نگاهم کرد.

-خوبین؟!سفر خوب بود؟

مادربزرگ-به تو ربطی نداره!برو بیرون!

سرم رو انداختم پایین و رفتم بیرون.رفتارش با من اصلا درست نبود.تا الآن یادم نمیاد حتی یه بار اذیتش کرده باشم یا ناراحتش کرده باشم.یونگ جونگ اومد جلو:باز چیز بدی گفت؟
****

مادرم-چرا این قدر عصبی ای؟!ببخشید...دفعه ی بعد با هم میریم...مادربزرگ پیره...پدرت هم اصرار داشت با اون بریم.اخلاق مادربزرگت رو هم که می دونی...

نذاشتم حرفش تموم شه:آره!می دونم!اگه می تونست الآن از خونه هم بیرونم می کرد...واقعا نمی فهمم چه مشکلی با من داره!

پدرم به داخل اتاق اومد:صدات رو بالا نبر،مادر بزرگ ناراحت میشه!

با تعجب بهش نگاه کردم.از اول هم مادربزرگ صد برابر از من واسش عزیزتر بود.فلان کار رو نکن،مادربزرگ ناراحت میشه،فلان حرف رو نزن،مادربزگ ناراحت میشه،فلان رفتار رو جلوی مادر بزرگ نکن ناراحت میشه!!!

-جدی؟!

پدرم-گفتم آروم تر حرف بزن!

-ببخشید که من هر لحظه دارم مادرتون رو ناراحت می کنم!ببخشید که توی خونه ی خودم مادرتون باید وجودم رو تحمل کنه!

صدای مادربزرگم بلند شد که با داد می گفت:از روز اول هم می دونستم این بچه نحس ئه!حرف هاش رو می شنوین؟

انگار با پتک توی سرم می کوبید!

-بس ...
پدرم نذاشت جمله م رو کامل کنم و محکم توی صورتم زد.این قدر محکم که افتادم روی زمین.دیگه نمی تونستم تحمل کنم.
****

با صدای یه دختر بچه از فکر و خیال بیرون اومدم:آقا!خون!

نگاهش کردم.باز گفت:خون!

-با منی؟!

دختر بچه-آره...خون!

جلوی دختر بچه زانو زدم:کجات داره خون میاد عزیزم؟

دختر بچه دست کوچولوش رو به سمت صورتم آورد و به سمت بالای لبم اشاره کرد.با پشت دست روش کشیدم و به دستم نگاه کردم.راست می گفت.از بینی م خون اومده بود.
****
توی تاریکی نصفه شب اومدم بیرون و تا دم کمپانی رفتم.می خواستم اولین نفری باشم که واسه دیدن نتایج مسابقه میره.در بسته بود.منتظر نشستم تا صبح.

یه پسر قد بلند و به نظر من خوشگل،جلو اومد.لبخند می زد.با لبخند گفت:بلند نمیشی؟!

-نه!

خندید و گفت:هر جور راحتی!

-کمکم می کنی؟!

دستم رو به سمتش دراز کردم.ازش خوشم اومده بود.می خواستم بلند شم و باهاش آشنا شم.دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.خودم رو تکوندم و گفتم:کیم هیون جونگ ام...

با لبخند گفت:پارک جونگ مین!

-بهت میاد مدل باشی!

خندید و گفت:به تو هم میاد!
****
در باز شد و با باز شدن در همه رفتن به سمت تابلوی اعلانات.من و جونگ مین هم حرکت کردیم به سمتش.جلوش ایستاده بودم.قلبم تند تند می زد.سرم پایین بود.به خودم جرات دادم و سرم رو بلند کردم و تابلو رو نگاه کردم...بعد هم جونگ مین رو...
****
وب به ادرسه http://ss-stories-501.mihanblog.com/ منتقل شده




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1391 10:11



نمایش نظرات 1 تا 30