تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt8
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt8

سه شنبه 30 خرداد 1391 20:13

نویسنده : ^^*A$al*^^
ارسال شده در: Never without you ،

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

اینم از پارت 8  پنجشنبه با پارت 9 دوباره میام.... دارم یه داستلن دیگه ام مینویسم.هروقت نوشتمش آپ میکنم...

عاچقتونم یه دنیا...

بوششششششششششششششششششششششششششش

دستمو گرفت و با خودش کشید تو.از نتونستم چیزی بهش بگم خودمم خندم گرفت آخه خیلی واسم جالب بود که انقد صمیمی برخورد کرد.منو به سمت نشیمن راهنمایی کرد وازم خواست که بشینم.روی مبلی نشستم و دور اطرافمو نگاه کردم.خونه ی قشنگی بود و با وسایل مدرنی کاملا با سلیقه چیده شده بود با صدای پسره به خودم اومدم.

- چیزی میخوری؟

- نه خیلی ممنون...

اما بی نوجه به حرف من یه سینی که توش دوتا فنجون کوچیک و یه قوری بود آورد گذاشت گذاشت روی میز و فنجونارو پر کرد و یکیشو طرف من گرفت و گفت:

- اشتباه میکنی اگه چایی ای رو که من درست کردم رو نخوری از دستت میره...

- جالبه شماهم مثل دوستت از اعتماد به نفس زیادی برخورداری...

- نه دیگه نشد تو فقط حال هیون رو بگیر من پسر خوبیم احتیاجی به ضدحال خوردن ندارم.

- نه اینطور که معلومه تو از دوستتم بدتری.لطفا بلیطارو بدید چون من باید برم.

صدایی توجه جفتمون رو به خودش جلب کرد که داشت میخندید و یه چیزایی به خطاب به همون پسره به کره ای میگفت.بعد این که حرفش تموم شد نگاهشو روی من ثابت کرد و به اینگلیسی گفت:

- ببخشید که زودتر از دست این هیولا نجتتون ندادم. من کیم کیو جونگ هستم.دوست هیون.

پسره:یااااااااااا من هیولام دیگه؟جرئت داری همونجا وایسا....

و بعد از جاش بلند شد افتاد دنبال کیوجونگ.

کیو:یاااا پارک جونگ مین میخوای آبروی هیون رو ببری.الان این خانم فکر میکنه هیون با یه دیوونه زندگی میکنه.

یهو اونی که اسمش جونگ مین بود وایساد و کیو جونگ هم که دید دیگه دنبالش نمیکنه با کمی فاصله ازش شروع کرد به عقب عقب راه رفتن که یهو با برخورد به یه چیزی از حرکت وایساد.آروم برگشت عقب و هیون رو که خشم تو صورتش موج میزد دید.

- جونگ مین:میبینی هیونگ(داداش) این کیو همش میخواد آبروی تورو ببره.یه خورده آبرو داری بلد نیس این بشر.نوچ نوچ نوچ

هیون:جونگ مین لطف کن و تا یه ربع فقط گمشو...

کیو:هه هه خوردی؟حالا هستشو تف کن.

هیون نگاه غضبناکی به کیو انداخت و بعد رو به من گفت:

- متاسفم که مجبور شدی منتظر بمونی واین دیوونه هارو تحمل کنی.به خاطر این جونگی مجبور شدم برم حموم آخه ظرف غذا رو خالی کرد رو سرم.یه خورده عین این آدمای لمس کنترل دست و پاشو نداره...

من که تا اون لحظه داشتم میخندیدم یکم خودمو جمع و جور کردم و گفتم.

- اشکالی نداره.زیادم بد نگذشت.حداقلش خندیدم.

- یعنی از ثانیه ی اول اینا مسخره بازی دراوردن که تو حتی یادت رفته عینکتو برداری...؟؟؟

یکم هول شدم اما نمیخواستم خودمو ضایع کنم و گفتم:

- نه... چیزه... یعنی حواسم نبود...

- واا خب برش دار دیگه...

با بی تمایلی دستم رو سمت عینکم بردم و آروم از رو صورتم برش داشتم.کیو جونگ و جونگ مین که از بعد ورود هیون هیچی نگفته بودن زوم کردن رو صورت من و با چشمای گرد شده زل زدن به من و بعد یه چیزایی در گوش هم پچ پچ کردن.کاملا ناامید شدم که کبودیه زیر چشممو دیدن اما جونگ مین گفت:

- هیون به نظرت اشکالی نداره که شمارمونو بهش بدیم؟حیفه که از دست بره؟؟

هیون:جونگی من به تو نگفتم فقط یه ربع گمشو...

- بابا آخه این خیلی تیکه ی جیگریه...

نفس راحتی کشیدم وخندم گرفت بهش گفتم:

- متاسفم من قبلا از دست رفتم.

- اِاِاِ یعنی دوست پسر داری؟خب مهم نیس باهاش بهم بزن خودم هستم.

کیو: آره رو منم حساب کن...

- نه متاسفانه من ازدواج کردم نمیتونم واستون کاری کنم.

سه تایی گفتن:چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

- آخخخخ گوشم!!!مگه چیز عجیبی گفتم؟من متاهلم.

جونگ مین: آره بابا از این عجیب تر نمیشه...

کیو:چطور ممکنه ازدواج کرده باشی؟؟؟

هیون: مگه تو چندسالته؟؟؟

-  من بیست سالمه.چیش عجیبه؟

هیون:این که یه دختر تو سن بیست سالگی ازدواج کنه عجیبه دیگه...

- وااا...

- خب راست میگیم دیگه.حالا ول کن بیا بریم بالا بلیطارو بهت بدم.

دنبالش راه افتادم و داخل یه اتاق بزرگ رفتیم.

از توی کشوی میز کارش سه تا بلیط دراورد و داد دستم گفت:

- بیا همینا مونده هرسه تاش مال تو.

- ممنون اما ما فقط دوتا میخوایم.

- خب یکیشم واسه همسرت.

- اون از جاهای شلوغ و پرسر صدا بدش میاد.بعدشم کار داره.

- باشه همون دوتارو بردار.

- بازم ممنون...

و باهم تا طبقه ی پایین اومدیم و ازشون خواستم که برام تاکسی بگیرن اما قبول نکردن و قرار شد که کیو منو برسونه به هتل.خیابونا یکم ترافیک بود وحدودا یک ساعتی تو راه هتل بودیم.ساعت نزدیکای پنج بود که جلوی هتل رسیدیم.از کیو جونگ خداحافظی کردم و خواستم پیاده شم که معراج رو که مثل یه جانی سمت ماشین میومد وبا خشم به من چشم دوخته بود رو دیدم.دستام شل شد از ترس قفل کردم.کیو جونگ که متوجه حالت غیر طبیعیه من شد گفت:

 - چیزی شده؟؟؟؟

 اومدم حرف بزنم اما معراج رسید به ماشین ودرو باز کرد از یقه پالتوم گرفت و منو به مشین چسبوند وگفت:

- چیه؟ الانم کنسرنه؟؟ این عوضی کیه عسل؟حرف بزن کثافت هرزه...

- معراج...چی میگی یه دیقه وایسا بزار توضیح بدم.

- چیو توضیح بدی؟این که تو کشوری که هیچ کسو نمیشناسی سوار ماشین آخرین سیستمه یه بچه خوشگلیو؟این احتیاجی به توضیح نداره آشغال...

این حرفارو شنیدم و گرمایی باشتاب روی صورتم حس کردم که باعث شد روی زمین بیفتم...

کیو سری اومد بالای سرم و گفت:

- حالت خوبه؟؟؟

وقتی با سر تایید کردم بلند شد و سمت معراج رفت  یقشو گرفت و گفت:

- عوضیه وحشی چیکارش داری؟

معراج مشتی به صورت کیو زد و گفت:

- به تو چه زن خودمه هرکاری بخوام میکنم. اصلا توکی باشی؟

کیو که ازتعجب داشت شاخ درمیاورد گفت؟

- چی زنت؟؟؟(رو به عسل)هانی شی این شوهرته؟

هانی:....

معراج: پاشو نعشتو جم کن بیا بالا تا حالیت کنم...

منم جلوی چشمای ناباور کیو بلند شدم و دنبال معراج رفتم...

به اتاق که رسیدیم معراج منو فرستاد تو و خودش پشت سر من وارد اتاق شد. من بدون هیچ حرفی رفتم تولباسام رو عوض کردم و روی مبل نشستم. معراج اومد بالا سرم وایساد گفت:

- اون پسره کی بود؟

چی میخواستم بگم؟میگفتم یکی از سوپر استارای کرس؟باور نمیکرد.مطمئنا باور نمیکرد.با داد معراج به خودمم اومدم

- با توئم میگم اون پسره کی بود...

- معراج سوئه تفاهم پیش اومده...

نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم و فریاد زد:

- پرسیدم اون پسره کی بود؟

- کیم...کیو...جونگ

- باهات چیکار داشت؟اصلا چرا باهم بودید؟

- اون فقط منو رسوند.رفته بودم بلیط کنسرت از دوستش بگیرم.

-پس یک نفر نیس دوستشم هست...

بعد از حرفش موهامو از پشت تو دستش گرفت و کشید و سرمو به دنبال موهام به سمت عقب کشیده شده بود.تو چشمام نگاه کرد و گفت:

- خیلی آشغالی...و مششتشو توی شکمم زد.از شدت ضربه روی زمین افتادم.دوباره مثل شب پیش بدنم رو پذیرای مشت ولگد های معراج قرار دادم و خودم رو تسلیمش کردم اما اینبار خیلی وحشیانه تر میزد.تمام بدنم درد داشت واز بینی و لبام خون جاری شده بود.با صدای ستاره که همراه چند تا مرد جلوی در ایستاده بود بلند شد از کتک زدن دست برداشت...

 



 

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ نظر بدید...




دیدگاه ها : نظر ندی شب سوسک بیاد تو جات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 خرداد 1391 20:54