تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Never without you-pt7
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Never without you-pt7

سه شنبه 30 خرداد 1391 18:50

نویسنده : ^^*A$al*^^
ارسال شده در: Never without you ،

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

من بازگشتم....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

شلامممممممممممممممممممممممممممممم دوستای خوشمل جیگمل گوگولئم...

خوبین خوشین سلامتین؟؟؟خب امتحانا تموم شد بسی تفلیککککککککککککککککک

چوکاههههههههههههه

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ نویسنده های جدید

میدونم دیر شده اما ورود همتونو به وب تبریک میگم.بنده عسل،آجی دوقلوی فائزه یا همون پرپریونگی بیدم...

خب امروز یه دو قسمت از راستانم،بدون تو هرگز،رو میزارم تا با اون یکی وب هماهنگ شه و از این به بعد ممکنه با یه داستان جدیدم مزاحمتون بشم...

خب بپرید ادامه...

با گرمی دستی که صورتم رو نوازش میکرد از خواب بیدار شدم. چشمامو باز کردم و معراج رو با چشمای پشیمون جلوی خودم دیدم.وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد و گفت:

- صبحت بخیر عزیز دلم...

از اینکه انقد وقیح بود که وحشی گری شب گذشتش رو انقد راحت فراموش کرده بود چندشم میشد.نگاهمو ازش گرفتم و به طرف دیگه ای غلت زدم.کنارم خوابید واز پشت بغلم کرد.سرشو کنار گوشم آورد وزمزمه کرد:

- بابت دیشب معذرت میخوام.دست خودم نبود...

انگار منتظر همچین جرقه ای بودم چون با شنیدن این حرف از کوره در رفتم و فریاد زدم:

- همین؟ فکر کردی با یه معذرت همه چی تمومه؟ دردی که از کتکای وحشیانت داره عذابم میده با یه معذرت تموم میشه؟اصلا اون به درک قلبم؟(با بغض)قلبم رو که به خاطر نمیدونم چی شکستی...فکر کردی اونم با یه معذرت درست میشه؟

دیگه نتونستم بغضمو پنهون کنم اما با گریه ادامه دادم:

- اصلا بگو چرا؟مگه من چیکار کردم که اونطوری شده بودی معراج؟

اومد پشتم وایساد وآروم بازوهام رو تو دستاش گرفت کنار گوشم زمزمه کرد:

- عسلم، عزیزم به منم حق بده،فکر کن دوتا دختر بیست ساله، به خوشگلیه تو و ستاره تا ساعت دو ونیم نصفه شب بیرون باشن... بچه که نیستی خودت میدونی چه خطرایی وجود داره.وقتی از خواب پا شدم دیدم ساعت 12 شده نگرانت شدم و وقتی بهت زنگ زدم و جواب ندادی ترس تمام وجودم رو گرفت.باور کن من نمیخوام تو کوچیک ترین صدمه ای ببینی...

- نمیخوا اما تو خودت بهم صدمه زدی.قلبم رو تو اولین مسافرتی که باهم بودیم شکستی.راسته که میگن آدمارو تو سفر میشه شناخت.تو بد دلی معراج.میدونی چرا؟چون اگه نبودی جای اینکه ترس تمام وجودت رو بگیره یادت میفتاد من رفتم کنسرت و همه ی کنسرتا تا ساعت 1 ، 2 طول میکشن درست نمیگم؟

خواست جوابمو بده اما صدای در نذاشت حرفشو بزنه.رفت درو باز کرد و بعد از جواب دادن به همکارش که خواسته بود یک ربع دیگه برای رفتن به کلاسای آموزشی ای که به خاطرشون به این سفر اومده بودیم توی لابیه هتل باشه اومد تو و شروع کرد به حاضر شدن.لباساشو که عوض کرد کاملا حاضر شد کنارم نشست و گفت:

- عزیزم من تا شب نیستم،مراقب خودت باش،نذار حوصلت سر بره...

ترجیه دادم جوابشو ندم و از کنارش بلند شدم و لباسام رو عوض کردم و موهامو مرتب کردم و پشت سرم جمعشون کردم.معراج بلند شد اومد جلوم وایساد و گفت:

- عسل خواهش میکنم قهر نکن من که معذرت خواهی کردم...

دلم نمیخواست باهاش بحث کنم و برای همین گفتم:

- من قهر نکردم.

- پس چرا انقد سرد برخورد میکنی؟؟

- نمیدونم...

- تنبه شدم به خدا بسه...بخند دیگه!!

- من که فکر نمیکنم تنبیهی شده باشی ولی باشه. ولبخند محوی تحویلش دادم.

با اشتیاق بغلم کرد منو محکم به خودش چسبوند و بوسه روی موهام زد و بعد سریع ازم جدا شد و گفت:

- اوه اوه دیر شد من برو.مراقب خودت باش عزیزم.

بعد به حالت دو از اتاق بیرون رفت.یه دقیقه نشده بود که از اتاق خارج شده بود که دوباره صدای زنگ در اومد.فکر کردم چیزی جا گذاشته و رفتم و در رو باز کردم که با ستاره مواجه شدم.اصلا حواسش به من نبود و سرش تو گوشیش بود که من گفتم:

- سلام چطوری؟

بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

- سلام مرسی به معراج بگو بیاد بریم.

- معراج رفت!!

سرشو بلند کرد و گفت:

- اِاِاِ خب...ببینم تورو صورتت چی شده؟؟

ناخوداگاه بغض کردم وروم رو ازش گرفتم...

- هیچی بدو برو دیر شد...

- چی چی بدو برو میگم صورتت چی شده؟چرا روتو برمیگردونی؟ چی شده عسل؟

- چی میخواستی بشه؟؟؟(با بغض)

- نگو که معراج این کارو کرده...

- اتفاقا خود نامردش این کارو کرده...

- آخه چرا؟مگه چی شد؟

- خودمم نمیدونم...

- یعنی چی خب؟

- یعنی بی دلیل.چون دیشب از اینکه ما دیر اومدیم ترسیده...

- غلط کرده مرتیکه عوضی ببین دختر بیچارره رو چیکار کرده!الن میرم حالیش میکنم.

- نه ستی خواهشا هیچی بهش نگو حوصلشو ندارم.

- ولی آخه...

- بیخیال دیگه!!!

- باشه من کارم زودتر از بقیه تموم میشه دو سه ساعت دیگه میام.البته قبلش میرم پیش اوپا وای خدا باورم نمیشه!!!

- اوپا کیه؟ چرا یهو ذوق میکنی؟؟؟

- اوپا هیون جونگه دیگه قراره برم بلیطارو ازش بگیرم...

- باشه بابا من نمیدونم این پسره چی داره تو انقد ازش خوشت میاد!!!

- وای نگو تورو خدا...

- دیوونه!!! برو دیرت شد

- باشه منتظرم باش فعلا بای...

- بای.

اومدم تو و یکم اتاق رو مرتب کردم و زنگ زدم و برام صبحونه آوردم و چون خیلی گرسنه بودم بر خلاف همیشه،کامل خوردم.

حوصلم کمی سر رفته بود به خاطر همین تلوزیون رو روشن کردم با اینکه نمیفهمیدم چی میگن یکی از این سریالی که راجب بچه های دبیرستانی بود رو تماشا کردم.نفهمیدم کی خوابم برده بود اما با صدای گوشیم از خواب پریدم.ستاره بود.سریع جواب دادم:

- بله؟ چی شده؟

- واااا خواب بودی؟

- آره ببخشید یه دیقه ترسیدم...

- هه هه دیوونه.میگم عسل جونم؟؟؟؟

- ها؟ چی میگی؟

- من باید تا شب اینجا بمونم...

- ااه چقد بد.باشه اشکال نداره...

- خب میگماا تو یه کاری میکنی؟

- چه کاری؟؟؟

- میری بلیطارو بگیری؟؟؟

- برو بابا من از اون پسره خوشم نمیاد...

- اوا نگو چجوری دلت میاد؟؟

- همینطوری که میبینی بعدشم من با این قیافه چطوری برم؟

- بابا بکم کرم بزنی کنار لبت محو میشه یه عینکم بزن چشت.خواهش میکنم عسل من آرزومه که اجرای هیون رو ببینم...

- باشه بابا اما من که اینجاهارو بلد نیستم.

- خب من الان شماره ی خودشو واست اس میکنم بعد تو هروقت خواستی بری یه تاکسی بگیر بعد زنگ بزن به خودش بهش بگو آدرسو به راننده بگه...

- اوففففف ستی!!!باشه کاری نداری؟

- جیغغغغغغغغ نه میسی فدات شم همین الان شماررو واست اس میکنم.

- باشه فعلا...

- بای بای

کش و قوصی به بدنم دادم و از جام بلند شدم.رفتم صورتم رو شستم اومدم بیرون دیدم اس رسیده.گوشیمو برداشتم و به شماره ای که ستی فرستاده بود زنگ زدم.

- یوبسیو؟

- (به اینگیلیسی) سلام من هانی هستم همون دختری که دیشب تو کنسرت سوجو بودم.

- اوه شناختمت همون دختره که منو نمیشناختی.

- آره دقیقا.خب مزاحم شدم بگم ستی دوستم جایی گیر کرده ونمیتونه بیاد بلیطارو بگیره و من جای اون میام.فقط اگر زحمتی نیس چون من نمیتونم کره ای صحبت کنم سوار تاکسی که شدم دوباره بهتون زنگ میزنم که آدرس رو به راننده بگید.اشکال که نداره؟؟؟

- نه مشکلی نیس کی میای؟؟

- کی بیام؟

- هروقت دوست داری...

- پس دو ساعت دیگه باهاتون تماس میگیرم.

- باشه منتظرم...

و گوشی رو قطع کرد.منم بلند شدم و سریع رفتم دوش یک ساعته ای گرفتم و اومدم بیرون و یه جین تیره پوشیدم و تونیک سورمه ای رنگ جذبی هم تنم کردم.موهام رو پشت سرم بستم و جلوش رو کج روی طرفی از صورتم که کبود شده بود ریختم.کل صورتم رو کرم پودر زدم البته زیر لبم رو کمی بیشتر برای محو کردن زخمش.برق لب صورتی رنگی زدم و پالتو پوستی که تا زانوم میرسید تنم کردم.بوت های پساق بلند پاشنه بلندم رو هم پوشیدم و خودم رو توی آینه ورانداز کردم.خیلی جذاب به نظر میرسیدم.عینک دودی بزرگر روی چشمم گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم. سمت پذیرش رفتم ازشون خواستم برام تاکسی بگیرن واونا هم بلافاصله تاکسی خبر کردن و من سوار شدم و شماره ی هیون رو گرفتم و به راننده دادم و راننده به سمت مقصد حرکت کرد.کمتر از نیم ساعت به مقصد رسیدیم و رانننده من رو جلوی عمارت بزرگی پیاده کرد.زنگ رو که زدم بلافاصله در باز شد.باتردید رفتم تو.حیاط بزرگی بود و تا ساختمون اصلی حدود صد متر راه بود.قدم هام رو تندتر کردم و کمی بعد جلوی در ساختمون اصلی رسیدم.بدون اینکه در بزنم یه پسراومد و درو بازکرد و با خنده به اینگیلیسی گفت:

- سلام تو هانی ای؟

- سلام بله خودمم...

- ایول خیلی باهات حال کردم خیلی خوب حال هیون جونگو گرفتی؟؟

- بله؟؟؟؟؟!!!!

- هیچی بابا نمیخواد هنگ کنی بیا تو هیون حمومه الان میاد...

بعد دستمو گرفت و با خودش کشید تو...

 



بهله بهله ایشالا نظر میدید دیگه...

خواهشا نظر بدید




دیدگاه ها : نظر ندی شب سوسک بیاد تو جات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 خرداد 1391 19:53