تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - ❤(2)
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

❤(2)

سه شنبه 30 خرداد 1391 10:57

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: ،

جیغغغغغغغغغغغغغغغ

دررررررررررررروددددد

دراین فعالیت بسی خودم درامروزماند ه ام زیاد......

اینم پارته بعد

واین پارت هنا وهیونگ واردمیشوند......اییییییییییورگ....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

ازنظراته پارته قبلم ممنونم

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

(2)

عطرخوبه غذاش کله خونه روگرفته بود...رامن هاروتوظرف ریختوسعی کردیه میز شام فوق العاده درست  کنه.....معمولاتوچیدن میزه غذامهارتوسلیقه ی خوبی داشت .....به ساعت نگاه کردنزدیک10بود......اماهنوزخونه نیومده بود.....هرچنددقیقه یه بار یه چیزی رومیزجابه جامیکرد..... نفسه عنیقی کشیدوازآشپزخونه بیرون رفت وبرقوخاموش کرد....طرفه پذیرایی رفت ورویکی ازکاناپه هاولوشد....چشماشوبست وسعی کردافکارمغشوششو نظم ببخشه....

_:اینطوری نمیشه....بایدکارپیداکنم

پلکاشوازهم بازکرد....ازتصمیمی که گرفته بودمطمئن بود.....ازجاش بلندشد....طرفه شومینه رفت....قابه عکسی که بالای شومینه بودروبرداشت.....روعکسه خودشوهیونگ دست کشید....باصدای کلیدکه توقفل درمیچرخیدچشمش به درافتاد...قابه عکسوسرجاش گذاشت...وطرفه دررفت......هیونگ داخله خونه رفت.....دروپشته سرش بست وچشمش به هناافتادکه دست به سینه وایساده وحالت تهدیدامیزی چشاشوریزکرده ونگاش میکنه....لبخندکمرنگی زدوگفت:س...سلام هنا....

_:ساعت چنده کیم هیونگ جون...؟؟؟

ویه قدم بهش نزدیک شد.....

_:باورکن برام کارپیش اومد.....الان آروم باش....

هناجیغ بنفشی کشیدوهیونگ پابه فرارگذاشت....دنبال هیونگ رفت که هیونگ داخله اتاقش رفتوسریع دروبستوقفل کرد...هناهم محکم

 رفت تودر(کیمیا!....مشهد!.....شب!....پیاده رو!.....من!....میله!)

صدای خنده هیونگوازپشته درشنید...همونطورکه بادست پیشونیش رومی مالید گفت:خلاصه که بیرون میای....

ازکارخودش خندش گرفت....طرفه آشپزخونه رفت ومنتظرموند.....بعده یه ربع خلاصه هیونگ ازاتاق بیرون اومد......سمته آشپزخونه رفت....حوله سفیدی که دورگردنش بودروبرداشت ورواپن گذاشت.....دستی به موهای نم دارش کشید وطرفه میزه غذارفت

هیونگ:اومممممممممممم..........هنا!....واقعاکه گل کاشتی!.....من آشپزی های تورروبیشترازمامان دوست دارم

لبخندرولب های هناخشک شد....پشته میز نشست...ومشغول خوردن شد...چنددقیقه که توسکوت گذشتهنازیرچشمی به هیونگ نگاه کردکه تمام حواسش به غذاش بود....

هنا:هیونگ؟

نگاشوبه صورته هنادادوگفت:هوم؟

_:من....من یه تصمیمی گرفتم....

کاملاسرشوبالااوردوتوچشمای هناخیره شدوباجدیت گفت:چی؟!؟!

یکم این پااون پاکردوگفت:میخوام....منم بهت کمک کنم.....

_:یعنی چی؟...میخوای کارکنی؟

سرشوباتردیدتکون داد....هیونگ باخونسردی گفت:نمیشه هنا

ودوباره مشغول خوردن شد

هنا:اینطورکه نمیشه....ماهیچ پس اندازی نداریم.....هیچ به بعدفکرکردی؟ماکه همیشه دونفرنمیمونیم....اگه بخوای ازدواج کنی.....

_:نگرانه من نباش هنا....من خیال ازدواج کردن ندارم.....برای چی زن بگیرم؟.....توتواین خونه هستی کافیه....

_:ببین هیونگ جون....این که نشدحرفه حساب....من که نمیتونم جای همسربرات باشم....من...من....فقط

_:بسه هنا....تمومش کن....

بلندشدوازآشپزخونه بیرون رفت

هنا:شامتونخوردی....

_:اشتهاندارم....

اینوگفتوسمته اتاق خوابش رفت.....باناراحتی به جای خالی هیونگ خیره شد.....نفسه صدادری کشید....اماائن به این راحتی منصرف نمیشد...خلاصه یه جوری هیونگ روراضی میکرد....

×××××××××××××××××××××××

به اتاق یونگ سنگ نگاه کرد.....خیلی مرتب وتمیز...همه چیزسرجاش....انگارنه انگارکه یه پسرمجردبود......جلوی اینه رفت......دستشومشت کردوگفت:من خلاصه توروبه چنگ میارم هئویونگ سنگ

که درباشدت بازشد...باترس سمته دربرگشت....نفساش به شماره افتاده بود...دستشوروقلبش گذاشت وگفت :هووووف....یونگ سنگ!چرااینطوری میای تو؟

امایونگ سنگ خسته ترازااون بود که بخوادجوابه تیفاروبده.....طرفه تخت رفت کتشوروتخت پرت کردووووودکمه آستیناشوبازکردوگفت:من میرم حوم....زودمیام....

تیفاسرشوتکون داد وگفت :باشه

یونگ سنگ لبخندی زدو درحموموبازکرد....

.

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 خرداد 1391 16:57



نمایش نظرات 1 تا 30