تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Entezar.ep.35
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Entezar.ep.35

سه شنبه 30 خرداد 1391 10:55

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI

شلامممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

منوشطرنجی کنید.جیغغغغ

بله ....جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

پارته 35بعدشونصدقرن....تصقیرمن نیست..و....و....و

ازاین به بعدبایدیکم بیشترصبرکنین چون همه چی بهم ریخته....اصلانمیدونم میخوام باته داستان چی کارکنم.....

پس!فعلانمیزارم

من هروقت که داستانوتایپ کردم سریع میذارم...جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

*نویسنده های گلم داری داستان میذارین توقسمته تنظیم جزئیات تارخه پستتونوبذاری 28 یا29 تابعده صندلی کرهه ای....و...و....

نفره بعده منوانتخاب نکردین هااااااااا.......

هی دلم میخواست خماری بذارم دلم نیومد اصلاخماری نداره به جونه تیون خماری نداره1

خی خی خی

 

 

_:عشق یعنی زیرپاگذاشتن غرور....

چیزی نگفتوباگنگی نگام کرد

_:هیییییییییییی.....پس بروبیرون میخوام لباس بپوشم.....

_:باشه

ازاتاق بیرون رفت.....حالاحسی داشتم که قبلاتجربش نکرده بودم.....بینه لباسام گشتم.. .مدام به این فکرمیکردم که امروزم دوباره میبینمش یانه؟..اینباربرخلاف همیشه دلم نمیخواست باهاش روبه روشم..نفس صداداری کشیدم.....همونطورکه لباساموبدوخوب میکردم تواین فکربودم واقعاچرا؟؟؟....چراسه سال صبرکردم...چراهمش ازم فرارمیکردومن دنبالش بودم......بی ارده دستم سمته لبهام رفت....واقعاکه احمقی جینا.....چشماموبستم.....اونشب انگارکه رویابوده باشه....اولین باری که باهاش روبه روشدم....نگاه سردو بُرنده اش....اما..باهمون قیافه مغروروارومش....همون لبهای خوش فرموچشم های قهوه ایش...هییییییییی.....جینااااااااا....

چشاموبازکردم...جیغغغغغغغغغغغغ!...این......این هیون بود؟؟؟؟....صورتش درست جلوم بود....بی حرکت مونده بودم....راه نفسم بسته شده بود...چطوربی سروصدااومدداخل اتاق...بی اختیارسرموکج کردمولباشوبوسیدم.....برخلاف اوندفه که هیچ مقاومتی نکرد....دستشوروقفسه سینم گذاشتوبه عقب هلم داد...طوری که روزمین پرت شدم....

_:احمق...

Flash back

ازپله هاپایین رفتم....وسریع خودموبهشون رسوندم!...یه دختره جوون بودکه..ازسرمامیلرزید....تمام لباساش خیس بود....وتقریباداشت ازحال میرفت...قدرته تصمیم گیریموازدست داده بودم...به هیون نگاه کردم.... باصدای نازکی گفت:ببخشید...مزاحمتون شدم...ولی...به کمکتون نیازدارم....

قبله اینکه هیون چیزی بگه گفتم:چرابیرون وایسادی؟....بیاتو....

_:نه....ماشینم خراب شده....میشه کمکم کنین؟

هیون که تااون موقع ساکت بودگفت:ماشینت کجاست.....

_:اونطرفه خیابون.....

هیون:یه چندلحظه صبرکن الان میام....

بدونه اینکه چیزی بگم فقط شاهده حرف زدنشون بودم....هیون حالت دوسمت اتاق خواب رفت.....لباس پوشیدوبرگشت....ازحالت نگاه اون دختربه هیون خوشم نمی اومد...

هیون خیلی سریع برگشت....روبه اون دخترگفت بریم....چترسیاهی همراش بودروبازکرد.....روسره اون دخترگرفت....داشتندازخیابون ردمیشدند که هیون دستشوپشته اون حلقه کردوبه خودش چسبوندش تاخیس نشه.....دندوناموبهم فشاردادموسعی کردم حرص نخورم....درخونه روبستموتونشیمن رفتم....روکاناپه نشستم...اَه...اعصابم اروم نمیگرفت....اگه ازهیون مطمئن بودم ازاون دختره نه....بلندشدم ازپله هابالارفتم.....داخله اتاقی که روبه روی اتاق هیون بودرفم.....اون اتاق یه پنجره سمته خیابون داشت....اتاق تاریک بود....رفتم پشته پنجره به اون دوتاخیره شدم...هیون مشغول بود....واونم چتروبالای سرهیون گرفته بود....دوباره صدای رعدوبرق....ومن دوباره جیغ کشیدم....

×××××××××××××

هیون:خوب فکرکنم دیگه تموم شد...

لبخندگرمی زدوگفت:ازتون ممنونم....میتونم اسمتون روبپرسم؟

_:کیم هیون جونگ...

سرشوتکون دادوباسربه خونه اشاره کردوگفت:همسرتون بود؟

_:نه....دوست دخترم.....

_:به هرحال ممنون...نمیدونم اگه شمانبودین چی کارمیکردم...

_:خواهش میکنم...

_:...............

 

××××××××××××

مشغوله حرف زدن بودن....ایکاش میدونستم چی میگن...لبموگازگرفتم....بی اختیارروزمین نشستم...چرانمیتونم  به چیزای خوب فکرکنم......چراذهنم سمته چیزه دیگه ای منحرف میشه؟؟؟؟....دلیل این دلشوره یه دفه ای چی بود....هییییییییییی....مش تقصیرتوئه کیم هیون جونگ!....تو!اگه اینقدرخوشگل نبودی منم اینقدرحرص نمیخوردم......نفهمیدم چنددقیقه اونجانشستم...فقط برگشتم که بلندشم باهیون مواجه شدم...خواستم جیغ بکشم که جلوی دهنموگرفت....انگشتشوروبینشی گذاشت وگفت :هیسسسسس....چه خبرته؟؟؟؟

دستشوبرداشت خنده ی آرومی کردوگفت:ای...حسود!...بیاپایین یه چیزی درست کن سردمه....

_:اوردیش توخونه؟

باتعجب بهم نگاه کردوگفت:نه!....توچرااینقدرحساسی...؟؟؟

شونه هاموبالاانداختم...وبلندشدم.......همونطورکه پشته سرم می اومدباخنده گفت:دوست پسره خوشگل داشتن همین دردسراروداره دیگه

چپ بهش نگاه کردموگفتم:ازخودراضی!

****************************************************************

خوب که نگاه کردم بادیدن قیافه عصبی هیورین ترس برم داشت باصدایی اروم اماتهدیدامیزگفت:جینا.....الان....دقیقا.....چه غلطی کردی؟

_:هیچی ....باورکن تقصیرمن...

حتی بهم اجازه ندادحرفموادامه بدم...افتاددنبالم...نمیدونم چنددورخونه رودوییدیم که اخرش خسته شدودست ازسرم برداشت......

طی 20دقیقه حاضرشدم....یه شلواره جین بایه تاپه زردرنگ......یقش یکم بازبود....موهاموخیلی ساده دورگردنم ریختم.....سادگی وزیبایی....

هیورین:حاضرشدی جینا؟

ازتوآینه به هیورین نگاه کردموگفتم:آره....

طرفش برگشتمو گفتم:خوب شدم؟

_:مثلابگم نه چیکارمیکنی؟

شونه هاموبالاانداختموگفتم:مهم نیست...

5دقیقه بعدتوخیابون بودم.....بادسردی که به صورتم میخورد سرحالم می اورد.....موهام شلخته شده بود....

هواابری بود....امیدواربودم بارون نیاد....زیادطول نکشیدکه رسیدم......رقدم که طرفه درمیرفتم تپش قلبم بیشترمیشد یه لحظه منصرف شدموخواستم برگردم....امانیروی عجیبی منو سمته خونده میکشوند......پشته دروایسادم......هنوزمرددبودم که دربازشدم....هردومون بادیدن هم شوکه شدیم......!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -