تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Stranger-Episode 8
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Stranger-Episode 8

دوشنبه 29 خرداد 1391 11:39

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Stranger ،
دروووووووووووووووووووووووود

چه می کنین با کلاس های تابستونی؟!ثبت نام کردید آیا؟

دیگه بی مقدمه داااستان را قرار می دهیم...فقط یه نکته:

دووووستان...لطفا ضمن خوندن داااستان آهنگ Crying Inst از Heo Young Saeng رو گوش بدین...دقت کنیدInst رو گوش بدین نه آهنگی که باهاش خونده...اونااایی که ندارن می تونن از لییینک زیر دااانلودش کنن:

http://www.zomgupload.com/b5yq8p8vqc1w.html

هی جین=پرپر یونگی(مامانم)
هه ران=شیشه اووووووونی



واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

                  

جانگ مین-اومدم یه سوال ازت بپرسم...

هی جین-بگو...

جانگ مین-اسم اون پسره چی بود؟

هی جین-کی؟!

جانگ مین-همونی که عاشقش بودی...

هی جین چیزی نگفت...

جانگ مین-نترس...من آدمی نیستم که بخوام برم طرف رو له کنم بخاطر این که همسر آینده م عاشقشه...فقط می خوام بدونم کی بود...ازت خواهش می کنم هی جین...

هی جین آروم سرش رو بالا آورد.توی یه لحظه تموم خاطراتش با یونگ سنگ جلوی چشم هاش ظاهر شد...

هی جین-هئو یونگ سنگ...یهو غیبش زد...جانگ مین...من نمی خوام ناراحت شی...ولی خودت خواستی ازش بدونی...من هم باید بگم... ما...عاشق هم بودیم...قرار بود ازدواج کنیم...

یه لحظه ساکت شد و بعد گفت:ولی چرا می خوای بدونی...؟

جانگ مین بی توجه به سوال هی جین راه افتاد سمت ماشینش...

جانگ مین-باید پیداش کنم...باید با زبون خودش به هی جین بگه دوستش نداره...وگرنه هیچ وقت زندگی آینده ی من درست نمیشه...اگه هی جین بخواد هر لحظه با فکر به اون باهام زندگی کنه چی...؟!

+++++++++++++++++++++++++++++++

یونگ سنگ-یعنی واقعا الآن فقط به هه ران یا یکی مثل اون نیاز دارم؟!ولی آخه چرا...؟!وقتی می دونن سالمم...

پرستار-آقای هئو...یه آقایی می خواد ببیندتون...

بعد دو سال اولین باری بود که یکی غیر از هه ران به دیدنش می اومد.خیلی گیج شه بود که کی می تونه باشه...یه پسر جوون وارد شد...نمی شناختش...

جانگ مین-سلام...من پارک جانگ مین ام...

یونگ سنگ سرش رو به علامت تایید تکون داد...هنوز نشناخته بودش...

جانگ مین-حق دارین نشناسین...ما تا حالا همدیگه رو ندیدیم...ولی به یه دلیل این جا اومدم...

یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت:سئو هی جین...

سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشم های جانگ مین دوخت:هی جین...؟!

جانگ مین-آره...قراره باهاش ازدواج کنم...ولی...

یونگ سنگ=میشه قبل از اینکه چیزی بگین یه خواهشی ازتون کنم؟

جانگ مین-بله؟

یونگ سنگ-میشه بگین یکی از اقوامم هستین و کمکم کنین از این جا بیام بیرون؟

جانگ مین-ولی حتما یه دلیلی داشته که این جایین دیگه...!

یونگ سنگ-پس یعنی کمکم نمی کنین؟

جانگ مین-در یه صورت!

یونگ سنگ-چی ازم می خواین؟

جانگ مین-اینکه بیاین و به هی جین بگین که عاشقش نیستین...ما قراره تا کمتر از یه ماه دیگه ازدواج کنیم ولی...هی جین هنوز...انگار منتظرتونه...من فقط می خوام باهاش زندگی خوبی داشته باشم...اگه بهم قول بدین بیاین و بهش بگین دوستش ندارین،من هم کاری که شما ازم بخواین رو می کنم!

یونگ سنگ نمی دونست چی کار کنه...آزادی ش...؟!یا هی جین...؟!در هر صوت هی جین رو از دست می داد...ولی این جوری فقط باعث می شد زندگی جانگ مین هم خراب شه...هم جانگ مین و هم هی جین...

جانگ مین-من قول میدم خوش بختش کنم...با تموم وجودم سعی می کنم هیچ وقت کمبودی توی زندگیش احساس نکنه...خواهش می کنم...

بهش نگاه کرد و سرش رو به علامت تایید تکون داد...

++++++++++++++++++++++++++++

روبروش نشسته بود...بعد دو سال...به چشم های درشتش نگاه کرد...نمی تونست این دختر رو دوست نداشته باشه...عاشقش بود...ولی نباید خوش بختی ش رو ازش می گرفت...جانگ مین به نظر آدم خوب و قابل اعتمادی می اومد...نباید زندگی و آرامششون رو به هم می ریخت...

بعد دو سال داشت می دیدش...کسی که سر جشن نامزدی شون نیومد...ولی دلیلش قانع کننده بود...هر چند که خیلی بخاطرش توسری خورده بود...از فامیل،از دوستها و حتی خونواده ش...ولی باز هم ازش دفاع کرده بود.تنها چیزی که نمی دونست این بود که چرا...؟چرا یونگ سنگ یهو زد زیر همه چی و ولش کرد و غیب شد...؟

یونگ سنگ-شنیم داری ازدواج می کنی...

هی جین نخواست در مورد ازدواجش حرف بزنه...

هی جین-خیلی وقته منتظرتم...

یونگ سنگ-ولی باید به زندگی ت می رسیدی...نباید وقتت رو تلف می کردی...

هی جین-منتظر تو بودن وقت تلف کردن نیست یونگ سنگ...هر لحظه از این دو سال رو با یاد تو گذروندم...

یونگ سنگ-اشتباه کردی!

شکه شده بود...از برخورد سرد و حرف های یونگ سنگ...باورش نمی شد این همون یونگ سنگ ئه که اون قدر عاشقش بود...ولی چرا این جوری رفتار می کرد؟!...

هی جین-یونگ سنگ!

یونگ سنگ-خوشم نمیاد دیگه با اسم صدام کنی...با آقای هئو راحت ترم...

اشک توی چشم هاش جمع شد...

یونگ سنگ-اومدم واسه خداحافظی...و البته آرزوی خوشبختی کردن هم یادم نرفته...همسر آینده ت به نظر خیلی آدم فهمیده ای می رسه...خیلی هم عاشقته،نه؟

نمی تونست این حرف ها رو بیان کنه...با تموم سختی ای که واسش داشت می گفتشون...از یکی یکی کلماتی که می گفت متنفر بود...چه جوری می تونست یکی دیگه رو همسر آینده ی هی جین ببینه...؟!دختری که عاشقش بود...

هی جین-آره...عاشقمه...ولی من...

یونگ سنگ حرفش رو قطع کرد:حتما من رو هم دعوت کنین...می خوام یه سر هم که شده بیام...باید جالب باشه...

بلند شد و آروم خداحافظی کرد و رفت...

با انگشت اشاره ش قطره اشکی که روی گونه ش چکیده بود رو پاک کرد...

هی جین-همین؟!...بعد دو سال همین بود حرف هاش؟!...باشه آقای هئو...تو مصمم ترم می کنی...باشه...آرزوی خوشبختی؟!...حتما با جانگ مین خوشبخت میشم...

و ناخود آگاه قطره اشک دیگه ای روی گونه ش چکید...

          

فردا واسه قسمت آخر آماده شوید^^




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30