تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Stranger-Episode 6
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Stranger-Episode 6

شنبه 27 خرداد 1391 19:48

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Stranger ،
دروووووووووووووووود دوستان

امروز بالاخره بعد یه ماه جون کندن امتحانامون تموم شدن...می دونین؟!امیدوارم رشته ای که می خوام بتونم برم،ولی اگه نشد هم چه توان کرد؟!نباید خودم رو اذیت کنم...

زیاد حال ندارم...پس...داااستان رو
بدون مقدمه میذارم...
فقط یه نکته!اینکه واسه خوندن دااااستان از این به بعد اگر آهنگ crying(Inst از Young Saeng رو همراهش بذارین و گوش بدین داااستان قشنگ تر میشه...اون هایی که ندارن می تونن از لییینک زیر دااانلودش کنن...

http://www.zomgupload.com/b5yq8p8vqc1w.html


هی جین=پرپر یونگی(مامانم)
هه ران=شیشه اووووووونی



واسه خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین...

           

هی جین-باوم نمیشه امروز مراسم نامزدیمونه...

یونگ سنگ خندید:من هم باورم نمیشه...کی فکرش رو می کرد یه روزی بتونم به عشقم برسم!؟

هی جین-تو زودتر از من می رسی،نه؟

یونگ سنگ-آره عزیزم...منتظرتم...

هی جین-باشه...من هم بعد آرایشگاه میام...

یونگ سنگ-کاری نداری؟

هی جین-نه دیگه...

یونگ سنگ-پس قطع می کنم...

هی جین-می بینمت...

و تلفن رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت...

روی خودش یه سطل آب ریخت و شروع کرد به ریختن دبه های بنزین اطراف خونه... آخرین دَبه ی بنزین رو هم تموم کرد...به در خروجی سالن به سمت حیاط رسیده بود...کبریت رو در آور و آتیش رو روشن کرد.یونگ سنگ جلوش ایستاده بود...بوی بنزین خونه رو برداشته بود...

یونگ سنگ-داری چی کار می کنی؟

هه ران-به تو چه؟!تو برو به هی جین برس...

یونگ سنگ-اون کبریت رو خاموش کن الآن می سوزی...

فکر کرده بود هه ران بنزین رو روی خودش ریخته...همون طور که هه ران می خواست...

هه ران-دوست دارم بسوزم...همش تقصیر خودته...من بهت گفتم دوستت دارم ولی مسخره م کردی!

یونگ سنگ-اون کبریت رو بده من!

هه ران-نمیدم...

با یه حرکت کبریت رو از دستش قاپید و انداخت پشت سرش...بدون اینکه بدونه کل خونه پر از بنزینه...

هه ران به شعله های پشت سر یونگ سنگ نگاه کرد...آتیش هر لحظه شعله ور تر می شد و خونه رو بیشتر می سوزوند...خیلی سریع به طبقه ی بالا هم رسید...

هه ران-پشتت...

یونگ سنگ آروم برگشت و پشتش رو نگاه کرد...شعله های آتیش تا طبقه ی بالا رفته بودن...

هه ران-خونه رو آتیش زدی!

یونگ سنگ-من...؟!

هه ران-تو کبریت رو انداختی پشتت...

یاد مادر و پدرش افتاد...تا می خواست داد بزنه و بهشون بگه فرار کنن صدای فریاد هاشون رو شنید...صدای مادرش کاملا واضح بود که داد می زد"سوختم"...

با چشم های گرد شده به هه ران نگاه کرد...هه ران دستش رو گرفت و کشیدش به بیرون خونه...به زور از حیاط هم بردش بیرون...

به خونه ی در حال سوختنشون نگاه می کرد...کم کم تیکه های سوخته ی خونه به پایین پرت می شد و دود آتیش تمام اطراف خونه رو گرفته بود...

یونگ سنگ همون طور شکه زده بریده بریده گفت:مادر،پدرم...

هه ران ادای ناراحت بودن رو درآورد و با یه لحن غمگین گفت:تو...چی کار کردی هئو یونگ سنگ؟!خونواده ت رو سوزوندی؟!

اشک از چشم یونگ سنگ غلتید و روی گونه ش چکید:چی؟!

همسایه ها جمع شده بودند...یکی تلفن به دست بود و اون یکی با بغلیش حرف می زد...کلی مردم جمع شده بودند اطراف خونه...

یونگ سنگ-من...باید برم نجاتشون بدم!...

دست یونگ سنگ رو که بی هوا می رفت جلو کشید:نمیشه...نمی تونی..دیگه چیزی ازشون نمونده که بخوای نجات بدی...

دوباره یه قطره اشک دیگه...

هه ران-دیدی چی کار کردی؟!کشتیشون...

یونگ سنگ روی زمین نشست:خفه شو...

هه ران-سوزوندیشون...مادر و پدر خودت رو...

سرش رو بین دست هاش گرفت و داد زد:خفه شو...

با دادش همسایه ها برگشتن سمتش و نگاهش کردن...وقتی فهمیدن پسر همون خونواده ست دویدن جلوش...بی توجه به بقیه و حرف هاشون فقط گریه می کرد...

هه ران روش رو به سمتی کرد که بقیه نباشن...یه پوزخند زد و توی دلش گفت:حقته هئو یونگ سنگ...این هم تلافی اون رفتار ها و پوزخند هات!

آروم با قیافه ای گرفته و غمگین برگشت سمت یونگ سنگ و دولا شد و به حالت نشسته بازوش رو گرفت و بلندش کرد و آروم دم گوشش گفت:تقصیر تو بود...اگه اون کبریت رو پرت نمی کردی مادر و پدرت الآن زنده بودن...واقعا که...

همون طور که بی صدا و بدون کلمه ای حرف گریه می کرد با قیافه ای گرفته و مظلوم به هه ران نگاه کرد...

++++++++++++++++++++++++++

هه ران-پسر خاله م رو آوردم این جا بستری کنم...

پرستار-چی شده؟

هه ران-حدود یه ماه میشه که هیچ حرفی نزده...دیدم هیچ جوری خوب نمیشه...گفتم شاید این جوری به دردش بخوره...

پرستار-این فرم رو پر کنین لطفا...

هه ران-بله...همین الآن...

فرم رو گفت و روی مبلی که اون جا بود کنار یونگ سنگ نشست...

هه ران-اگه نمی کشتیشون الآن وضعت این نبود،روانی!

آروم به هه ران نگاه کرد و خیلی یواش فقط گفت:من نکشتمشون...

هه ران-چرا قاتل!تو اون کبریت رو پرت کردی!تو کشتیشون!

و فرم رو پر کرد و رفت سمت پذیرش...

بعد دادن فرم به پرستار ها و جابجایی یونگ سنگ توی یه اتاق رفت پیشش...

هه ران-من دیگه می خوام برم...هر ماه ممکنه بهت سر بزنم...شاید هم دو ماه یه بار...نمی دونم...باید ببینم وقت می کنم یا نه...در هر صورت امیدوارم این جا دیگه کسی رو آتیش نزنی!

برگشت و به هه ران نگاه کرد که هه ران قبل اینکه یونگ سنگ چیزی بگه از اتاق رفت بیرون و در رو بست...و پرستار قفلش کرد...

هی جین هم اون روز خیلی احساس تنهایی و بدبختی کرد...وقتی تنها موند...با اون لباس سفید...با وجود تموم حرف های خونواده ش وقتی جریان مرگ خونواده ی یونگ سنگ رو شنید سعی کرد بهش زنگ بزنه ولی فهمید شماره ش رو عوض کرده...با خودش گفت شاید دیگه دوستش نداره...بعد تنها گذاشتنش توی روز نامزدی حتی یه بار هم بهش زنگ نزده بود...

         
امیدوارم خوشتون اومده باشه...
مغسی...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 27 خرداد 1391 20:02



نمایش نظرات 1 تا 30