تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - (1)❤
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

(1)❤

سه شنبه 23 خرداد 1391 16:28

نویسنده : PДR PДR ❤YoungI
ارسال شده در: ،

شلامممممممممممممممممممممم

جیغغغغغغغغغغغغ ایا؟؟؟

بلهاینجانب پرپر...یه داستانه که شونصدتاموضوع که توذهنم بودروباهم قاطی کردمواین دراومد....اگه خداخواستوبازم ادامش داد که بقیشومیذارم .یعنی اصلامعلوم نیست بتونم تمومش کنم یانه.......و....و....و

دوتاشخصیت دخترمیخواهیم....

شخصیت شماره 1(تیفا)=    -   (نقشش یه جورایی منفیه)

شخصیت شماره دو (هنا) =  جیغغغغغغغغغغ هدی جونم

مقابلههههههه

جیغغغغغغغغ

شوملممممممممممم......جیغغغغغغغغ

دستان درمورد آقامون یونگی جان و هیونگ بردارمیباشد....

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

واینکه جیغغغغغغغغغغغغ الین جیغغغ کجایی؟؟؟؟......دلم برات بسی تنگیده.جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ

و...و....و.....فعلاازانتظارخبری نیست....من براهرچیزبایددعواکنم؟؟؟؟؟...جیغغغغغ چرانظرای فرشته عشق اینقده کمه؟؟؟؟؟؟؟

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ تاخوده من!ازنظراتش راضی نشم پارته بعدانتظارونمیذارم....خدایی داستانش قشنگه یه باربخونین مشتری میشین...جیغغغغغغغغغغغغغغغ

 

خودکارشوسمت میزپرت کرد.....تمام تنش گگرگرفته بود....خودشوطرفه میزکشید...ارنجاشورومیزگذاشت....

_:عین ادم حرف بزن....یعنی چی؟؟؟..به همین سادگی ؟؟؟؟....هه!

به صندلیش تکیه دادونگاشوازمردی که روبه روش نشسته بودگرفت....

مردبرخلاف اون ارامش عجیبی توحرف زدنش بود....

_:ببین یونگ سنگ....باعصبانیت چیزی حل نمیشه....یه خونه دوطبقه که نیست....خرج داره....بااین موجودی هم نصفه نیمه ول میشه.....خلاصه اینکه....بایدفکره یه سرمایه باشیم....

چشماشوریزکردوبه کانگمین خیره شد....

_:میگی چی کارکنم؟؟؟؟

کانگمین شونه هاشوبالاانداختوگفت:فکرکن....جایی...پس اندازی....چیزی....

سرشوتکون دادوگفت:هیچی.....منتظرفروش این ساختمون بودم.....

کانگمین ازجاش بلندشد..کتشوبرداشتوگفت:من فعلامیرم....

یونگ سنگ هم ازجاش بلندشد....دستشوگرفتوبالحن ملایم تری گفت:باشه......

طرف دررفت....دروبازکردووقتی داشت ازدربیرون میرفت.گفت:ببین.....خوب فکرببین اینوپولوازکجامیتونی گیربیاری؟؟؟؟....

کانگمین که ازاتاق بیرون رفت دوباره سرجاش نشست.....دستشوتوموهاش فروبردوباعصابنیت بهمشون ریخت:اَشششششششششششش

واقعابدشانسی بود.....درست همین موقع بایدپول کمم یاورد؟؟؟؟....کتشوبرداشت...ازدفترش بیرون رفت.....سوارماشین شد....دوست نداشت زودبرسه خونه...تامیتونست راهشوازخونه دورکرد.....ازاین خیابون به اون خیابون.....خلاصه تویه خیابون فرعی پیچید......خیابون خلوتوساکتی بود......بی خیال داشت رانندگی میکرد....کهبازشدن دروازه ی سفیدرنگ خونه ی بزرگی توجهشوجلب کرد....یه دخترجوون بود.....نتونست قیلفشوببینه......یه دامن کوتاه لی وتاپه سرخابی رنگی تنش بود....آروم توپیاده روجلومیرفت......اماطرزراه رفتنش هم حتی برای یونگ سنگ آشنابود....انگارخیلی وقته که میشناستش.....سرعتشوبیشترکردتابه اون دختربرسه......سعی کردبهش نگاه کنه که اون دختر هم سرشوبرگردوندوبایونگ چشم توچشم شد....بادیدن یونگ سنگ کپِّ کرد..لبخنده کجی گوشه لبه یونگ سنگ نشست...ترمزگرفتووایساد....چندثانیه بعدک درماشین بازشدلبخندش عمیق ترشد......همونطوربهش خیره مونده بود که دستی رودید که جلوی صورتش تکون میخوره

_:هی....کجایی؟؟؟.....امروزاینقدرخوشگل شدم؟؟؟؟؟

یونگ سنگ بلندخندیدوراه افتاد....

یونگ:پیدات نبود....

_:سرم شلوغ بود...

به نیمرخه صورتش که بیشترش لای موهای لختش بود نگاه کردوپوزخندزد.....همونطورکه به جلوخیره بودبادستش موهاشوبهم ریختوباتمسخرگفت:شیطون شدی تیفا.....

_:اَه....یونگ سنگ!

وسرشوطرفه پنجره چرخوند.....

یونگ:کجامیرفتی.....

بدون اینکه به یونگ سنگ نگاه کنه گفت:خونه.....

یونگ:مثه اینکه گرفتاری هات زیادشده....پول کم اوردی....رنگت پریده تیفا....

باعصبانیت به یونگ سنگ نگاه کرد....

_:هیچ وقت ازنیش زبونه یونگ سنگ درامان نبود...باعصبانیت بهش نگاه کردوگفت:به تومربوط نیست...هئویونگ سنگ!

لبخندی که رولبهای یونگ سنگ بودحرصشوراورد...بامشت روبازوش کوبید

یونگ سنگ باخنده گفت:راست میگی خوب....ولی....حالاامشبووقته آزادداری؟؟؟....بدجوری خستمه.....

جوابشوندادوهمونطوربه بیرون خیره موند.....یونگ سنگ صداشونازک کردوگفت:تیفا؟؟؟؟؟؟

ای کاش یونگ سنگ همیشه همینطوری بودونازشومیکید......یه باردیگه اسمه خودشوشنید.....دفعه بهدی درکارنبود چون یونگ یه گوشه نکه میداشتوپیادش میکرد.......به یونگ نگاه کرد

یونگ:امشب پیشم میمونی؟

فقط سرشوتکون داد.....

تابه خونه برسن حرفه زیادی بینشون ردوبدل نشد.....تیفاکه انگاراولین بارباشه خوه یونگ سنگ می اومده ازماشین پیاده شد وبی دلیل به خونه نگاه میکرد.....یونگ سنگ هم کمربندشوبازکردوازماشین پیاده شد.......دستشودورگردن تیفاانداخت که عینه مجسمه سرجاش وایساده بودوهمراه خودش واداربه حرکتش کرد....درخونه روبازکردوپشت سرتیفا داخل رفت....تیفاهمچنان اهسته راه میرفت....یونگ سنگ ازش گذشتوطرفه نشیمن رفت....رویکی ازکناپه هاولوشدوصداش ازخستگی دراومد.....دستشوروپیشونیش گذاشتوچشماشوبست....

_:تیفا؟؟؟؟

به انتهای راهرورسیده بود...خودشوبه یونگ سنگ رسونئ.....

 

_:بله؟

_:بروتواتاقم لباساتوعوض کن.....بعدش بیاقهوه درست کن که زخستگی چشام بازنمیشه......

سمت اتاق راهشوکج کردوزیرلب گفت:خسته بودی توشهرول میچرخیدی؟

باناباوری صدای یونگ رشنیدکه جوابشوداد:برای توکه بدنشد....

تواتاق یونگ سنگ رفت.....لباساشوعوض کرد.....شلوارکه کوتاهی پوشید همراه بایه نیم تنه که فقط روشونش دوتابندنازک داشت...

به اتاق یونگ سنگ نگاه کرد.....خیلی مرتب وتمیز...همه چیزسرجاش....انگارنه انگارکه یه پسرمجردبود......جلویاینه رفت......دستشومشت کردوگفت:من خلاصه توروبه چنگ میارم هئویونگ سنگ

که درباشدت بازشد...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1391 14:58



نمایش نظرات 1 تا 30