تبلیغات
❤ tories - ف Дvenue$ ❤ - Stranger-episode 4
❤جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!❤

Stranger-episode 4

دوشنبه 22 خرداد 1391 13:53

نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
ارسال شده در: Stranger ،
درووووووووووووووووووود

باز من اووووومدم ، با بسی سر و صدا وارد می شوم!!!

در مورد مسابقه ی اییییورگ جواب ندادین هنوز ها!کی می دونه اییورگ یعنی چی؟!

بریم سرااااغ دااااستان خودمون حالا!
مامااااااانی،تو این قسمت و بخون،ذوق مرگ شو!!!


هی جین=پرپر یونگی(مامانم)
هه ران=شیشه اووووووونی



برین ادامه ی مطلب!

                   

هی جین-بازی چی باشه؟!

یونگ سنگ-بیا بریم بیرون بازی کنیم...این جا نمیشه!

هی جین-باشه...پس...موشک بازی چطوره؟!هر کی موشکش بیشتر رفت!

یونگ سنگ-باشه...فقط کاغذ بزرگ رو باید از همین جاها بگیریم...وایسا از مسئول همین رستوران بپرسم ببینم دارن یا نه...

کاغذ رو گرفتن و رفتن توی پیاده رو...هر دو موشک ها رو درست کردن و پرت کردن...موشک هی جین بیشتر رفت...

یونگ سنگ-مث اینکه من باید به خواسته ت عمل کنم!

خندید و تیکه کاغذش رو از جیبش در آورد و خوند:خواسته ی روی کاغذ خودت رو بخون!

یونگ سنگ-این خواسته ت بود؟!

سرش رو به علامت تایید تکون داد...یونگ سنگ با خجالت تیکه کاغذ خودش رو درآورد و خوند:لطفا دوست دخترم باش!

هی جین خندید...

یونگ سنگ خجالتزده سرش رو بلند کرد و به هی جین نگاه کرد:ببخشید...

هی جین-نه،عیبی نداره...قبوله!

یونگ سنگ-چی؟!

هی جین-دوست دخترت میشم!

یونگ سنگ با ذوق بهش نگاه کرد...دهنش از تعجب باز مونده بود...

یونگ سونگ-جــِ...جدی؟!

سرش رو به علامت تایید تکون داد...

یونگ سنگ محکم بغلش کرد و آروم لبش رو روی لب هی جین گذاشت...هی جین هم چشم هاش رو بست و دستش رو روی کمر یونگ سنگ گذاشت و بوسیدش...

++++++++++++++++++++++++++

هه ران سوار ماشین یونگ سنگ شد و به سمت دانشگاه راه افتادند...

هه ران-در مورد دیروز...

یونگ سنگ پرید وسط حرفش:نمی خوام چیزی بشنوم!

هه ران-نمی خوام احساس غرور کنی و فکر کنی...

یونگ سنگ صداش رو بلند تر کرد:گفتم چیزی نمی خوام بشنوم!

هه ران-ولی باید روشنت کنم!

با همون صدای بلند شروع کرد به حرف زدن:گو هه ران...الآن که می بینی توی ماشینمی،این خواسته ی من نیست...بخاطر اینکه همه چی رو عادی نشون بدم مث همیشه دارم می رسونمت دانشگاه...فکر دیگه ای نکن...در ضمن از رفتارت خیلی بدم اومد...دیگه هم اون چرت و پرت ها رو نگو چون می دونی که...واسم پشیزی نمی ارزه...نه حرف هات،نه خودت...هیچ اهمیتی واسم نداری...من یکی دیگه رو دوست دارم...نه تو!از اون کارهات هم خوشم نیومد و نمی خوام دوباره تکرارشون کنی!

اشک توی چشم هاش جمع شده بود...پشیزی واسش نمی ارزید؟!...بی اهمیت بود...؟!یونگ سنگ یکی دیگه  رو دوست داشت...؟!حتما همون هی جین بود...با خشم و تنفر به یونگ سنگ نگاه کرد...اون از برخورد دیروزش و این هم از حالا... مرز بین عشق و تنفر چه قدر کم ئه...احساس کرد از این آدم متنفره!...

یونگ سنگ پاش رو گذاشت روی ترمز:پیاده شو...رسیدیم...

هر دو پیاده شدند و به سمت دانشکده های خودشون رفتند...

هی جین رو دید...بهش لبخند می زد...یونگ سنگ هم با لبخند جلو رفت:سلام...

           
منو نزنین!
اگه ادامه ش رو الآن میذاشتم دااااستان خیلی روالش تند می شد واسه همین پس فردا قسمت بعد رو میذارم!
باشه؟باشه؟!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1391 18:20



نمایش نظرات 1 تا 30